بنابراین آزادی بهمعنای امنیت، اغلب به ضد آزادی مبدل میشود. در این مفهوم آزادی اعطا میشود، در حالیکه آزادی در اعمال انتخاب تحقق مییابد. از سوی دیگر کسانی که در جامعه و بهویژه در حکومت از امتیازات خاصی برخوردارند به موجب موقعیت استراتژیک خود ممکن است حدود آزادی و اختیار دیگران را محدود کنند. کنترل بر وسایل تولید و اداره و ارتباط از جانب یک گروه طبعا حدود آزادی گروه دیگر را محدود میکند، نابرابری در امتیازات موجب نابرابری در آزادی هم میشود. بنابراین تصمیمگیری در باره توزیع امتیازات یعنی شرکت در امر تصمیمگیری حکومتی یا مشارکتی سیاسی شرط اصلی امکان تحقق آزادی خواهد بود. در حقیقت آزادی در مشارکت در تصمیمگیریهای سیاسی زمینه اصلی همه آزادیهای دیگر را تشکیل میدهد. میتوان گفت که هرچه این آزادی گسترش یابد، دیگر آزادیها هم تضمین و پشتوانه بیشتری مییابند، آزادی سیاسی مادر همه آزادیهاست. جامعهای که در آن قدرت پراکندهتر باشد، آزادتر است.
چنانکه ملاحظه میشود، در اینجا به این ترتیب از مفهوم آزادی بهعنوان وصف روابط افراد به مفهوم آزادی، بهعنوان وصف وضعیت رسیدهایم. حالکه اشارهای کلی به مفاهیم کردیم، باید بگوییم که مساله آزادی و مساله عدالت و همچنین مساله برابری با یکدیگر روابط بسیار پیچیدهای دارند، هم از نظر مفهومیـ یعنی بعضا همپوشی پیدا میکنندـ و هم از نظر علمیـ یعنی اگر قرار باشد مفهومی از عدالت تحقق یابد، متضمن بخشی از برابری یا بخشی از واقعیت آزادی خواهد بود. بنابراین هم مفهوما و هم مصداقا این سه مقوله با همدیگر روابط تودرتو و پیچیدهای دارند و احتمالا از هر یک از این نقاط عزیمت اگر حرکت کنیم به بخشی از سایر مقولات و مفاهیم میرسیم.
البته سابقه بحث عدالت خیلی بیشتر از بحث آزادی است. چنانکه قبلا اشاره شد مهمترین سوالی که در باره عدالت از نظر سیر تاریخی معنای آن مطرح میشود، این است که عدالت صفت چه موصوفی است؟ بهنظر میرسد که موصوف صفت عدالت در طی تاریخ اندیشه سیاسی دچار تحول شده است.
در فلسفه سیاسی کلاسیک، عدالت بهعنوان صفت فرد یا حاکم یا قاضی و همچنین بهعنوان صفت عمل فردی یا تصمیم فردی بهکار برده میشد. اگر در آن اندیشه عدالت، صفت اجتماع هم هست، بهطریق ثانوی است؛ یعنی نتیجه عمل و تصمیم حاکم است. تعریفی که در باره عدالت بهعنوان صفت فرد چه حاکم، چه قاضی و چه تصمیم فردی آمده، همان تعریف ارسطو از عدالت است؛ یعنی اینکه با افراد برابر بهصورت برابر رفتار کنیم تا جاییکه به مساله مورد توجه مربوط است و با افراد نابرابر بهصورت نابرابر رفتار کنیم تا جاییکه به جهت عمل مربوط میشود.
وقتی در باره نسبت عدالت و برابری بیندیشیم، ناچار به همان تعریف ارسطو میرسیم. براساس تعبیر ارسطویی در تصمیمی که حاکم یا قاضی مثلا برای گرفتن مالیات، تصاعدی میگیرد و بهموجب آن از فرد پردرآمدتر مالیات بیشتری و از شخص کم درآمد مالیات کمتری اخذ میشود، گرچه عمل نابرابر است، ولی خود عین برابری است. ولی از طرف دیگر، وقتی که ما به دو نفر به حکم انسانیتشان و بهرهمندی مساوی آنان از قوه عقلی، صرف نظر از هرگونه ملاحظه دیگر، حق بیان میدهیم بازهم عمل و تصمیم ما عادلانه است.
ادامه دارد






