روزنامه هشت صبح

۲۹ام خرد
چهارشنبه
  • جستجو
اندازه ی متن
  • افزایش اندازه ی فونت
  • اندازهه ی فونت پیش فرض
  • کاهش اندازه یفونت
Home انديشه انديشه «اتوپیای مشخص»، آرمان‌شهر شدنی، این شب دیجور به پایان می‌رسد


«اتوپیای مشخص»، آرمان‌شهر شدنی، این شب دیجور به پایان می‌رسد

نامه الکترونیک چاپ PDF

ما نه به دلیل دشواری کار شهامت انجام آن را نداریم

بلکه به دلیل نداشتن شهامت، کار دشوار می‌نماید

(سنیکا)

فرایند دولت‌سازی در افغانستان به درازا کشیده است. پس از یک دهه با آن‌که آزادی‌های نسبی و دموکراسی ممکن در یک کشور جنگ‌زده، پر از گسست‌های چند لایه‌ی اجتماعی و وفاداری‌های تباری تجربه می‌شود، کشور ما هنوز از صلح، آرامش و حاکمیت قانون بسیار فاصله دارد. گریز و فرار جامعه جهانی از این سرزمین، بحران سیاسی رو به افزایش، تداوم دهشت افکنی، نبود گزینه‌های سیاسی، فساد فراگیر، زوال ارزش‌های اخلاق سیاسی و بیشماری از عوامل منفی دیگر، موجب شده‌اند تا پهنه میهن را یاس و حرمان بی مانندی فرا گیرد. جوانان ما یک بار دیگر، دسته دسته، مانند پرستو‌های مهاجر ترک خانه و کاشانه می‌کنند. دیگر از آن «بهار امیدوار» که سردبیر «دُرّ دری» از آن سخن می‌گفت خبری نیست. نه تنها کسی «منظومه بازگشت» (کاظمی) نمی‌سراید بلکه در هر کوی و برزن سخن از «برون کشیدن رخت خویش» (حافظ) از این ورطه‌ی هولناک است.

وقتی سایه فاشیسم آلمانی و کمونیسم استالینی سراسر اروپا را در سال‌های چهلم قرن بیستم فرا گرفت و توده‌های میلیونی دسته دسته فریاد خاک، خون و نژاد را سر می‌دادند و روشنفکران دسته دسته به اعدام‌گاه‌ها و اردوگاه‌های مرگ اعزام می‌شدند، در چنین روز‌هایی در سراسر قاره اروپا فضای یاس و ناامیدی چیره شده بود. یکی از فرزانگانی که حین فرار در مرز اسپانیا دستگیر شد، والتر بنیامین فیلسوف و منتقد ادبی آلمانی و از سرآمدان «مکتب فرانکفورت» بود. وی برای کاهش رنج و دردی که در اردوگاه‌های مرگ آلمان هیتلری در انتظار او بود، به زندگی‌اش خاتمه بخشید. رامین جهانبگلو با اشاره به این تراژدی می‌نویسد: «با خود کشی بنیامین نبوغ و شکیبایی عصر فردیت در برابر جهل و خشونت عصر توده‌ها به زانو در آمد.»[1] مانند او بسیاری دیگر از فرزانگان اروپایی، در اوج ناامیدی به زندگی خود نقطه پایان گذاشتند. آیا آنچه که امروز بر میهن ما چیره شده است، یادآور آن تراژدی بزرگ در یک ساحت کوچکتر است؟ نمی‌دانم. اما می‌دانم که بسیاری از جوانان میهن ما را نگرانی بزرگی فراگرفته است و شب‌های پر از اضطراب بر خانه‌ها سنگینی می‌کنند. پژواک تازیانه‌های طالبان در گوش‌ها زوزه می‌کشد و بسیاری از جوانان ما یا تسلیم ناامیدی شده‌اند و یا اینکه در آغوش جهالت ماندگار و جمعی تبار‌ها و ایمان‌های کور به انحلال خویشتن خویش تن داده‌اند.

انگیزه نگارش این یادداشت کوتاه، بحث‌هایی بود که اخیرا میان من و چند تن از جوانان کشور در مورد دورنمای تحولات سرزمین ما و تاریکی‌هایی که احتمالا بر ما چیره خواهند شد، صورت گرفت. همان‌گونه که امیدوار بودن و با توانایی برای روز‌های بهتر تلاش کردن، امر انسانی و مشروع است، همانگونه گرفتار یاس و حرمان شدن امر انسانی است. هر انسان تحت شرایط معینی گرفتار یاس، سرخوردگی و ناامیدی می‌شود. حتا ادبیات و هنر‌های تراژیک جهان بیشتر محصول و بازتاب دهنده درد‌ها و شکست‌های اندیشمندان و ادبا بوده است. این تلاش آغازی است برای شروع یک بحث، بدین امید که بتوانم در این برزخ روان و اندیشه، دریچه‌ای را برای گفتگو بگشایم.

من بر این باورم که راهی و راه‌هایی وجود دارند و بن بست کنونی، گذرا و موقتی است. آنچه که امروز می‌بینیم، سخن آخر تاریخ نیست. این نه سخن آخر تاریخ در سرزمین ماست و نه هم سخن آخر تاریخ در دنیای ما. انسان همواره امیدوار به آینده بوده است. امید و تلاش برای رسیدن به آرمان شهر‌های انسانی از نیرو‌های محرکه تاریخ و زندگی بشری می‌باشد؛ گفتمان‌های از این دست در حوزه‌های ادیان و فلسفه و مباحث اجتماعی دست کم پیشینه‌ای دو هزار ساله دارند و از اواخر قرن نزدهم به مباحث روانشناسی نیز راه یافته‌اند.

 

1.  امید در آموزه‌‌های دینی

به روایت آموزه‌‌های مذهبی ادیان ابراهیمی، یهودیت، مسیحیت و اسلام، «آدم نخست» مبتلا به وسوسه می‌شود و از امر الهی سرکشی می‌کند. در حالیکه در بهشت، در پناه الطاف الهی در امنیت و آزادی و رها از ترس و مصایب، زندگی بی‌دغدغه‌ای داشت. عصیان وی در برابر اراده الهی موجب شد تا از بهشت رانده شود. از آن روز بدین سو همه فرزندان او در پی باز گشت به آن فردوس از دست رفته، به آن سرآغاز و میهن اصلی می‌باشند. فرزندان آدم همواره در گریز از دنیای فانی و گذرا و مصیبت آور به امید رسیدن به آن جایگاه برین، در تلاش و پیکار و مجادله با اهریمن و در پی مهار کردن هوا‌های نفسانی می‌باشند. فرزندان آدم امیدوارند، چراکه می‌خواهند در این دنیای فانی (دارالفنا)، از این آزمون الهی سربلند برون آیند. به امید اینکه به آن بهشت از دست رفته بازگردند.

طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم (حافظ)

بدون شک سرکشی در برابر فرمان الهی و رانده شدن از بهشت به مثابه کیفر الهی، از دیدگاه الهیات موجب ته نشین شدن یک هراس و ترس جِبلی و جاودانی در روان انسان می‌شود که دیالکتیک آن امیدواری است. آموزه‌های ادیان سامی بر این باورند که این هراسناکی خانه زاد فرزندان آدم که از نخستین عصیان «آدم اول» مایه می‌گیرد، عطش بی پایانی را در انسان برای رسیدن به مرحمت الهی و پیوستن به او بر می‌انگیزد. این امید بزرگ از ذات انسان و از معنی وجودی او ،از ایمان و معرفت او مایه می‌گیرد. برخی از صوفیه در این راه با سرکشی و فداکاری بی مانندی عمل کرده‌اند. سراسر شعر صوفیه پر از پیام شکستن زندان جان و تلاش برای رهایی از جسم زمینی است. در تعابیر دینی و تصوفی، رهایی از این دنیا، از زندان جسم و رسیدن به عالم ربانی، منشا لهیب سوزانی می‌شود که انسان مومن و به ویژه متصوف را همواره امیدوار می‌سازد؛ موجب می‌شود تا به جهان مادی به مثابه چیزی گذرا و کم ارزش بنگرد و به آن بالای بالا‌ها چشم داشته باشد و برای رسیدن به آن جهد کند و آن‌هم «جهاد اکبر» جهاد اکبر به معنی مبارزه با سرکشی‌ها و افزون طلبی‌های نفسانی، وسوسه‌های شیطانی، گریز از اصول اخلاقی و مهار زدن به «نفس اماره».

مولانا جلال الدین محمد بلخی در شعر رازناک سرمدی خود از این تقلا تصویر زیبایی دارد:

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

فضل اله نعیمی و جانشین او نسیمی بنیان گذاران جنبش حروفیه، رهایی از زندان جسمانی و رهایی از سلطه استبداد را جدا از یکدیگر نمی‌دانند و در این راه مجاهدت می‌کنند برای رسیدن به یک زندگی برتر و والاتر و سر دادن در راه آرمان متعالی برای تحقق آرمان شهر.

همچو منصور انا الحق زده از غایت شوق

بر سردار بلا، نعره زنان می‌آیم

یا:

تا سر اناالحق نکند فاش نسیمی

بر دار سیاست کشش از دار چو منصور

و یا:

من کوکویی دیوانه ام

صد شهر ویران کرده ام

بر تاج «قیصر» قی کنم

بر قصر خاقان قو زنم

و همچنین: مشتاق گل، از سرزنش خار نترسد

جویای رخ یار، از اغیار نترسد

عیار دلاور که کند ترک سر خویش

از خنجر خونریز و سر دار نترسد

 

2. امید و روانشناسی

ورود گفتمان امید در حوزه روانشناسی در مقایسه با حضور آن در حوزه دین و فلسفه گپ نوی است. یکی از نخستین کسانی که در قلمرو روانشناسی به این پدیده پرداخت فروید بود، اگر چه دیدگاه‌های وی امروز در پناه پژوهش‌های تجربی از انظار دور مانده‌اند اما او از نخستین کسانی بود که در گذار به سده بیستم، آرزو‌هایی را که در رویا‌های انسان به واقعیت می‌پیوندند، مورد پژوهش قرار داد. روانشناس اسرا ستوتلاند امید را، به معنی آنچه که از هیچ بیشتر است. (1960EZRA STOTLAND )[2] روانشناس اجتماعی سنایدر (C. R. SNYDER ) بر این باور است که امید عبارت است از یک گذار معنوی به سوی اهدافی که امروز رویایی‌اند اما در آینده به واقعیت مبدل می‌شوند. (25-2000C. R. SNYDER )[3] با امید زیستن به سخنی عبارت است از استراتژی حل مشکلات در اوج ناامیدی و از دست دادن اعتماد به آینده بهتر. از این چشم انداز امید با خوشبینی تفاوت‌هایی دارد. امید آنگونه که پسان‌ها در گفتمان‌های روشنگری و نقد ایدیولوژی مطرح شد، رویا و توهم نشدنی نیست؛ امید امری شدنی و رسیدنی است. (24-2008ELISABETH ALEXANDER)[4]

تمامی پژوهش‌های رواشناسانه نشان می‌دهند که انسان امیدوار، به تناسب آدم ناامید و حرمان زده کمتر مبتلا به بیماری‌هایی مانند افسردگی و حتا بیماری‌های جسمی می‌شود. چنین آدمی زندگی پر از نشاط و در نتیجه در آفرینش‌های علمی و هنری به مراتب توانا تر از آدم سرخورده و حرمان زده است. آزمایش‌های تجربی نشان می‌دهند که انسان‌های امیدوار به مراتب آسان تر از آدم‌های حزین و در خود فرورفته، توانایی غلبه بر بیماری‌های صعب العلاج را دارند. حتا بسیاری از چنین افرادی زندگی بدون چالش را بی معنی می‌یابند و در غیاب دشواری ها، قدرت خلاقیت و مدیریت خود را از دست می‌دهند. به عبارت همان سخن معروف «گرگ از خدا باد و باران می‌خواهد.»

3.امید در تفکر روشنگری

بحث امید، تنها یک بحث دینی و یا روانشناختی نیست. موضوعی است که طی صدها سال فلاسفه را نیز به خود مشغول داشته است. در گفتمان‌های کلاسیک یونانی، امید، بیان چشم داشت انسان از آینده در روز‌های خوب و بد زندگی است. گذار به خردگرایی در جهان یونانیت موجب شد تا انسان یونانی به واژه امید نیز رویکردی عقلانی بیابد. رویکرد عقلانی به امید داشتن بدین معناست که زمینه‌های مادی و تاریخی و چارچوب‌های به واقعیت پیوستن آن، نشان از تحقق آن دارند.

با دوران روشنگری گفتمان امید و تاثیرات آن بر مجاهدت‌های انسان برای رهایی از بند افسون و مسوولیت پذیری برای خویشتن خویش، وارد مرحله نوینی شد. بدون شک با این سرآغاز بهره گیری ایدیولوژی‌ها و نظام‌های سلطه طلب نیز موجب برانگیختن توهم‌ها و سوتفاهم‌ها از امید شدند. امانویل کانت در بحث پی گیری ذات انسان به طرح سه پرسش اساسی می‌پردازد: چه چیزی را می‌توانم بدانم؟ چه باید بکنم و چه امیدی می‌توانم داشته باشم؟ وی با طرح پرسش بنیادی اش، انسان چیست؟[5] در واقعیت در پی پاسخگویی به پرسش‌های مطروحه می‌باشد. در این رابطه است که امید دارای معنا و مفهومی خاص می‌شود؛ چرا که با توسل به خرد و معرفت است که می‌توان به تحقق آرزو‌ها پرداخت و هیچ تضمین و موعظه اخلاقی و یا پناه بردن به نیروی فرا اجتماعی نمی‌تواند موجب تحقق امید‌ها شود. برای تحقق امید‌ها نیاز است تا قوانین طبیعت و ارزش‌های اخلاقی در هماهنگی با یکدیگر قرار داشته باشند. برای کانت مفاهیمی مانند فنا ناپذیر بودن روح و یا آزادی اراده نه در حوزه معرفت انسان قرار دارند و نه هم خواست انسان می‌تواند بر آن تاثیر داشته باشد. برای رسیدن به شناخت آنچه که در حوزه تنش میان خرد و ایمان قرار دارد، از دیدگاه مارکس باید در پی امید دستیابی به هدف در چارچوب‌های خرد بود. در چنین حالتی ایجاب می‌کند تا به موضوع فلسفه امید از یک چشم انداز انتروپولوژیک نگاه کرد. چنین رویکردی، از منظر فلسفی، می‌تواند با مشروعیت خرد به موضوعاتی که با توسل به امید، انسان می‌خواهد به آنها برسد، از تناقض با اصول اخلاقی جلوگیری کند. خرد اخلاقی مانع آن می‌شود تا امید به توهم تقلیل یابد. این واقعیت موجب می‌شود تا «پنجره‌ی غیرقابل انتظاری بسوی خوشبختی بی پایان گشوده شود.»[6]

با رشد نقد دینی و نقد ایدیولوژی‌ها در قرن نزدهم و بیشتر با اوجگیری نهیلیسم در آستانه سده بیستم، مفهوم سکولار شده امید در دوران روشنگری نیز مانند مفهوم دینی و آخرت گرای آن در معرض بازپرسی قرار گرفت. چشم داشت کارل مارکس از فلسفه، موجب افروختن آتش امید‌های بزرگ شد. تاجایی‌که تیوری‌های وی تا مرز ایدیولوژی مسخ شدند. به باور وی: «فلاسفه تاکنون فقط به تعریف‌های گوناگون از جهان پرداخته‌اند، حالا زمان آن است که به تغییر آن پرداخته شود.»[7] چنین برداشتی موجب شد تا فلسفه به پراکسیس انقلابی تبدیل شود. تحریف و تبدیل چنین برداشتی به آیین خطا ناپذیر توسط بلشویسم و مایویسم و تقلیل فلسفه به فلسفه ماتریالستی جهانشمول و یگانه حقیقت نافذ در جهان، موجب بروز تنگناهای فکری در فلسفه و گفتمان‌های فلسفی در کشور‌های زیر سلطه مارکسیسم رسمی شد تاجایی‌که بسیاری از امید‌های بزرگ بشریت تا مرز توهم و خیالپردازی تقلیل یافتند و به منبع دیگری از مشروعیت بخشیدن به سرکوب، استبداد و سرخوردگی و حرمان مبدل شدند.

با ارنست بلوخ، فیلسوف آلمانی و نقد وی از مارکسیسم سنتی برخورد با جایگاه و اهمیت امید در متن زندگی اجتماعی و تلاش‌های سیاسی دچار دگرگونی شد. از این چشم انداز، امید از ژرفای منابع هنوز ناپخته واقعیت مایه می‌گیرد. از واقعیت‌هایی که در آن‌ها پدیده‌های نو به مثابه یک عینیت شدنی در حال رشد و قوام‌اند. چنین حالتی مانند رویایی است که در یک ساحت معین از آگاهی در سیر است، اما چارچوب‌ها و سایه روشن‌های آن هنوز دقیق نیستند. تاریکی در چنین حالتی، اشارتی است بر حالت ذهنی سطحی که هنوز در عینیت شناخته نشده است، هنوز در فرایندشدن است، چیزی که می‌توان شدن آن را در بستر تاریخی امید داشت. به باور بلوخ، هنوز هم امیدی برای خروج از بحران وجود دارد اگر چه روند فنای جهان نیرومند بنماید.[8] به باور وی «ما موجوداتی هستیم آینده نگر و طبیعت انسان چنین است که دارای آرمان باشد.»[9]

انسان‌ها در پیوند و متناسب با هستی و بده و بستان‌های اجتماعی و همچنین متناسب با سطح آموزش و صلاحیت‌های اجتماعی شان دارای فضیلت‌هایی مانند معرفت، دانش، اراده، درک از عدالت و تصمیم برای انجام کار‌های متعالی می‌باشند. به دلیل اینکه انسان انسامبلی و مجموعه‌ای از داده‌های بر خاسته از هستی اجتماعی، ساختار‌های روان فردی و جمعی و همچنین متاثر از فراز و فرود‌های جنبش‌های اجتماعی و بر پایه پژوهش‌های معاصر، تاثیر پذیر از آنچه که از طریق ژنتیک ناگزیر به برداشت آن شده است، می‌باشد، نمی‌توان حالت‌های امیدواری و حرمان را بگونه‌ای سپارشی در وی پرورش داد و یا مدیریت تکنیکی کرد؛ اما مشارکت در جمعیت‌های امیدوار و آرمان گرا، زندگی در بستر‌های گرم تپش‌های اجتماعی و مانند آن در پرورش امید‌ها و آرمان‌های بزرگ در انسان بسیار موثر می‌باشند. گوهر انسان به مثابه موجودی در تقلای زندگی بهتر و بالاتر همین است که خویش را مانند کرمک حقیری در تنگنا‌های مرطوب و تاریک روزمرگی محدود نسازد. انسان همواره در جستجوی دسترسی به آرمان شهر‌های بالا و والا بوده است. اما آرمان شهر انسان خردگرا، مشخص است، اتوپیای مشخصی است که در متن روابط اجتماعی تحقق می‌یابد. در بدترین روز‌ها باید امید به آینده و باور به انجام کار‌هایی را که ناشدنی می‌نمایند در دل پرورش داد. داشتن آرمان‌های متعالی است که انسان را قادر به انجام کار‌های باورنکردنی می‌سازد. داشتن اتوپیا‌های رسیدنی و ممکن در آغوش جامعه است که موجب نشاط و زندگی و موجب برون رفت از تنگنا‌های سیاسی و روانی می‌شود.

3.1 اتوپیای مشخص، آرمان شهری رسیدنی

برگردان واژه «اتوپیا» به فارسی دشوار است. بسیاری برداشتی منفی از آن دارند تا جاییکه برخی‌ها آن را مترادف با توهم و خیال پردازی می‌دانند. در این جا مراد آرمان شهر توماس مور و یا مدینه فاضله فارابی نیست. در گفتمان‌های چپ بلشویست و اقتصاد زده، رویکرد‌های انتقادی کارل مارکس از سوسیالیست‌های نخستین و نقد وی از ایدیولوژی به چنین برداشتی بسیار کمک کرده است. ارنست بلوخ فیلسوف آلمانی در اثر خود، «روان اتوپی» (1918[10])، با افزودن صفت «مشخص» به اتوپیا در پی آن شد تا بار منفی اتوپیا را به عکس آن برگرداند. از چشم انداز وی اتوپیای مشخص تداعی کننده پروژه‌های جمعی است که در فرایند‌های اجتماعی و در بستر بده و بستان‌های جامعه دست یافتنی می‌باشند. اتوپیای مشخص ارنست بلوخ «خوشبینی ملیتانت» است، نسبت به آنچه که باید تحقق بیابد. آرمان آزمایش شده است که در فرایند پیکار‌های اجتماعی، زندگی را برای انسان از خود بیگانه‌ی مصدوم و محروم، در متن آزادی و رهایی از خود بیگانگی و گریز از سلطه و قیود، ممکن می‌گرداند. امکانات عینی برای وی معادل هایی‌اند برای روند مادی که تحقق آرزو‌ها و آرمان‌های به ظاهر تحقق نا پذیر، می‌توانند پی آمد آنها باشند. در رابطه اندامواره (ارگانیک) میان تیوری و پراکسیس که آزمایش پذیر باشند، اتوپیای مشخص تبلور می‌یابد. به واقعیت مبدل می‌شود. در واژه اتوپیا یک آرمان فرجامین نهفته است که موجب بر انگیختن امید‌های پایدار و بی پایان می‌شود و به انسان گیر مانده در مغاره‌های تنگ از خود بیگانگی و تقلیل یافته در برزخ‌های تولید و مصرف و ابزار شده در آغوش اقتصاد کمونیسم رسمی و کاپیتالیسم جهانی شده، نیروی لایزالی را برای فتح افق‌های ناشناخته بر می‌انگیزد. بلوخ فیلسوف امید، از «جهان تجربی»[11] (Experimentum Mundi) سخن می‌گوید. وی در آثار پسین خود به پژوهش‌هایی در باره دین به ویژه معنای امید در ادیان می‌پردازد. در ادیان و در هنرها نمایه‌هایی از یک زندگی بهتر جایگاه ویژه دارند. به سخن وی «من هستم. ما هستیم. همین کافی است. حالا کار ما این است که آغاز کنیم.»

 

3.2 امید در ادبیات

در جهان ادبیات به ویژه شعر فارسی و ترکی همواره یاس و حرمان، امید و ناامیدی به مثابه دو روی یک سکه و دیالکتیک اجتناب ناپذیر رو در روی هم قرار دارند. به دلیل سنگینی وزنه مذهبی بر شعر سرزمین‌هایی که این زبان‌ها در آن رایج‌اند، در بسیاری از موارد که شعر به بیان نامه رنج و درد مبدل می‌شود نیز رهایی از این دنیای نابسامان و تحقق اتوپیای مشخص مشهود است.

حافظ شیراز، بلند آوازه ترین غزل سرای ادب فارسی پیام آور آزادی و فردای بهتر می‌شود و به انسان حرمان زده و مایوس پیام زیبایی دارد:

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

دایما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

 

ناظم حکمت شاعر بلند آوازه ترک، در یکی از سروده هایش سروش پیام سرمدی آزادی و جهان بهتر که انسان به انسانیت رسیده و شایسته آن است، می‌شود. در اینجا، منثور و خلاصه آن را می‌آورم:

«زیباترین دریا، هنوز پیموده نشده است، زیباترین کودک هنوز بزرگ نشده است، زیباترین روزها، روزهایی‌اند که هنوز زندگی نکرده‌ایم و زیباترین سخنی که می‌خواستم به تو بگویم، سخنی است که هنوز نگفته‌ام.»

احمد عارف شاعر دیگر ترک شعری دارد، پیکار جویانه و پر از استواری و پافشاری بر مقاومت و پرورش امید‌های بزرگ حتا در شرایطی که انسان به زنجیر کشیده شده باشد. وی در دهه‌ی پنجاه قرن گذشته شعری در زندان سروده است در ستایش استواری و مقاومت که بخش‌هایی از آن را در اینجا می‌آورم: «می‌دانی دیوار سنگی، میدانی دروازه آهنین، پنجره کور، بالش زیر سرم، زنجیر پایم که بخاطر او تا آستانه مرگ رفتم و برگشتم؟‌ای عکس پنهان در مخفیگاه خبر داری؟ پایواز من پیاز تازه فرستاده است، سیگارم، بوی قرنفیل می‌دهد. سرزمین من! به کوهستان‌های تو بهار آمده است»

اشعار اجتماعی شاعران معاصر زبان ما سرشار است از مایه‌های امید و رسیدن به زندگی بهتر. استاد واصف باختری می‌گوید:

...

یک بار

قفل از دهان خویش و زگوش گران خویش بردارید

- این واپسین پیغام ناطوران تاریخ است-

شامی، پسینی، بامدادانی

غوغا کنان با دست‌های پاکتر از آبشار خواب ابریشم

خون نجیب تاکها را در خم فردا بیفشارید، بگذارید

شاید سوارانی دگر از نسل‌های خون و خاکستر

شاید سوارانی دگر خمپاره‌ها از قلب‌های خویشتن در کف

سرنیزه‌های دست‌های خالی‌شان در افق پیدا

پویان به سوی آرمان شهری دگر در آخرین اقلیم آفاق

سوی شما آیند و در خوان شما جامی، سبویی، جرعه‌ی جویند

از منظومه‌ی: دیباچه در فرجام

 

4. و در فرجام

شکست ایدیولوژی‌ها به معنای پایان امید‌ها و امتناع از آرمان‌های بزرگ نیست. بلکه فرصتی است برای رهایی از توهم و «آگاهی دروغین» و رویکردی به سوی اتوپیا‌های مشخص. به مصداق ضرب المثل چینی، «کسی که از دوشقه شدن نترسد، می‌تواند قیصر را از اسب به زیر بکشد.»

در قلمرو واقعیت اجتماعی جهان کنونی در نظام‌های سوسیال دموکراتیک، بسیاری از آن چیز‌هایی را که امروز شهروندان این کشور‌ها در زندگی روزمره خود آزمایش می‌کنند، اگر چه با کاستی اما فراتر است از برخی از آرزو‌ها و حسرت‌هایی که انسان‌های «افسون‌زده» اسیر در بند و زنجیر استبداد و بردگی فکری می‌توانستند در مخیله‌های شان راه بدهند.

تقرب شکنجه و آزار انسان به صفر، باور به اینکه جرم یک امر شخصی است، رهایی زنان از قید و بند سنت‌ها و حضور در سیاست و جامعه، آزادی بیان، حقوق اجتماعی شهروندان، ارتقای زنان از یک ماشین زایش به انسان اجتماعی و تحقق خود مختاری جسمی آنها، حق تحصیل رایگان برای فرزندان همه شهروندان، تعمیم حق انتخاب کردن و انتخاب شدن به شمول حق رای برای خارجیان در انتخابات محلی، مشروعیت بر بنیاد توانایی‌های فردی نه بر پایه نژاد، دین و ثروت؛ حل مشکل غذا، مسکن و صحت و بسیار دستآورد‌های دیگر. بدون شک وقتی که این دستآورد‌ها را از پرویزن آرمان‌های بزرگ انسان رها شده از بند افسون بگذرانیم، بسیار اندک‌اند در برابر آرزو‌ها و در مقایسه با آن افق‌های دور آزادی و عدالت که انسان در پی تحقق آن است. اما با در نظر داشت مشکلات فقر، گرسنگی، ظلم، ستم پیشه گی و محرومیت زنان از حقوق اجتماعی و انسانی شان، تبعیض بر پیروان ادیان و باور‌های اقلیت‌ها و بسیار چیز‌های دیگر، اوج انسانیت است.

نمی‌دانم در کجا خوانده بودم که: «واقعیت‌گرا باشید و ناممکن را آرزو کنید!.» واقعیت‌گرایی راستین، «اتوپیای مشخص»، تنها با آنچه که انسان، روزمره با آن رو برو می‌شود، نمی‌پردازد بلکه افزون بر آن، پاسخ دهی به آرمان‌های اجتماعی و سیاسی و گسترش کرانه‌های آنها در بستر جامعه نیز از الزامات آن است[12]. حتا در سکوت انسان امیدوار، غوغای بی کرانی نهفته است که فردای سبز بسیاری از محرومان جهان را رقم خواهد زد.

با همه دست آورد‌های بزرگ، دنیای ما جهان سومی ها، دنیای درد است. درد از غارت، خشونت، از خود بیگانگی، گریز از خرد و مسوولیت پذیری برای خود. بی ریشه ای، چسبیدن به تکرار مکررات، به دور خود پیچیدن و با این همه، ما جهان بسته و عاری از تفکر خود را برترین می‌دانیم و پر مدعایی در اوج گریز و اجتناب از تفکر به مانیفست و آیین نامه اجتماعی ما مبدل شده است. مردمان جهان پیش رفته، دست کم از درد و غم نان و کودکان گرسنه راحت‌اند. با هر بدعتی سایه تکفیر بر سرشان سنگینی نمی‌کند؛ گفتمان‌ها در پهنه‌های بزرگتر جولان می‌کنند، انسان با چالش‌های قرن بیست و یکمی در گیر است. در حالیکه ما در پی حل چالش‌های قرن بیست و یکمی با گفتمان‌های قرن شانزدهمی می‌باشیم. ما جهانی نمی‌اندیشیم تا در پرتو آن مشکلات محلی را حل کنیم. ما برای حل چالش‌های جهانی قرن بیست و یکمی، روستایی می‌اندیشیم؛ قبیله‌ای و محلی می‌اندیشیم. چه سودی دارد پرداختن به تکه پاره‌های تفکر مدرنیته وقتی ما در منش روزمره خود نمی‌خواهیم و یا نمی‌توانیم از قلمرو قبیله فراتر بیاندیشیم و فراتر عمل کنیم؟

اگر روزگاری هربرت مارکوزه تقلیل انسان را به موجودی تولیدی-مصرفی به مثابه تقلیل انسان به موجودی تک بعدی نقد می‌کرد[13]، هرگز نمی‌توانست تصور کند که انسانی که نیروی کارش کالا شده است، در جهان پسا استعمار، تا جایی سقوط کند که اجزای بدنش نیز به کالا تقلیل یابند. چه کسی می‌توانست در آستانه جنگ جهانی دوم حتا تصور این را داشته باشد که در گذار از نیروی کار کالا شده به «صنعت فرهنگی»[14] که در آن تمامیت فرهنگ به کالا تقلیل می‌یابد، ارزش‌های هنری و مفاهیم زیبایی از معنا و مفهوم تهی می‌شده و اجزای بدن انسان در بازار‌های جهانی به تاراج و حراج گذاشته شوند. در افغانستان شبکه‌های کودک ربایی به مثابه بازرگانان اعضای بدن انسان بده و بستان دارند. در میان دستگیر شدگان زنان و مردانی دیده شده‌اند که خود مادر و پدر بوده‌اند. با این همه ما سرگردانیم و گمان می‌بریم که این ویرانی سرنوشت ما است و ما را توانایی رهایی از آن نیست. آیا تاریخ ما را خواهد بخشید اگر در چنین شرایطی از رویارویی فرار کنیم و دست از پروردن امید‌های بزرگ برداریم و دست به دامان طاعون نژاد و یا مذهب شویم؟

شکوه نسل پس از ما به دلیل اینکه ما میراثی از خود بجای نگذاشته ایم تا نسل پس از ما بتواند، بنای کار را بر آن بگذارد، شکوه‌ی زیبا و معصومانه‌ای است، اما سوال این است که تبار پیش از ما کدام میراث بزرگ را برای ما گذاشته بود که ما بنای مکمل آن را به اسلاف خود بر جای نگذاشتیم. سخن بر سر این نیست که میراث بجای مانده چقدر فربه و چاق و چله است، سخن بر سر این است که باید پا بر جا از عدالت و آزادی دفاع کرد و بشریت از این لحاظ دارای میراث بزرگی است. میراث روشنگری و خردگرایی عالمگیر شده است. تاجایی‌که تکه پاره‌هایی از آن در سرزمین ما نیز اگر نه به عنوان گزینه‌ای بلکه از طریق استعمار معیوب و مصدوم وارد خانه ما شده‌اند.

می خواهم به جوانان سرزمینم بگویم که دست کم شما، تا این حد بیچاره نیستید. اگر نسل من در جا زد و به نسل ویرانگر، ویران شده و برباد رفته مبدل شد و جهانی را نیز برباد داد، شما می‌توانید سرنوشت تان را خود به دست بگیرید. همانگونه که جوانان کرانه‌های نیل صدای عصیان را بلند کردند و ترانه‌های امید را از کران تا کران افریقای شمالی سردادند. به سخن بلوخ با یک نگاه گذرا به جهان کنونی می‌توان دید که «هر آنچه که هست، نمی‌تواند حقیقت {نهایی} باشد.» و انسان باید در پی کشف آن چیزی باشد که پر از «رمز است و در جهان کنونی دست یافتنی نیست.» و به سخن مولانا «آنچه یافت می‌نشود، آنم آرزوست.»

از این چشم‌انداز، بسیاری از آرمان‌هایی که امروز رویا می‌نمایند و بخشی از عالم خیال می‌باشند، می‌توانند به واقعیت‌های دست یافتنی تبدیل شوند. اتوپیای مشخص همین است، «از همین خاک عالم دیگری ساختن است» (اقبال). تَوَهُّم نیست و کافی است که ما اراده به «زیر کشیدن قیصر را از اسپ داشته باشیم» و از کیفر دیدن بخاطر عملی که در راه آزادی انجام می‌دهیم نهراسیم. انسانی که همه رویاهایش را به تبعیدگاه فراموشی می‌فرستد، بجز ضجّه و زاری آفرینشی نخواهد داشت. وی صبحگاهان حتا صورت خودش را در آیینه نمی‌تواند ببیند، آیینه را می‌شکند، از همه چیز بیزار است و شامگاهان نیز با خمار افیون و دارو‌های خواب آور سر بر بالین می‌گذارد. آیین چنین انسانی ناامیدی است، ندبه و زاری است.

انسان در خانه اش، در سرزمین مورد اعتمادش آرامش می‌یابد و چنین سرزمینی با آرزو‌ها و ترانه‌های زیبا و رنگین و راه دادن رایحه‌ی گل‌های رنگارنگ امید رویایی می‌شود. چنین خانه و چنین میهنی پناهگاه و ملجا می‌شود، آغوش گرم مادر می‌شود برای همه فرزندان زخمی. چنین میهنی محبوب و معشوق می‌شود، انسان این محبوب را با تابلوی زیبایی به تصویر می‌کشد و زیباترین شعرهایش را برای او می‌سراید. اتوپیای مشخص رسیدن به چنین محبوبی است؛ سر گذاشتن در آغوش آرامبخش اوست. بدون شک در بستر چنین اتوپیای مشخصی، زمینه زایش اتوپیا‌های مشخص دیگر فراهم می‌شود و این فرایند تا ابد و بیکرانه ادامه می‌یابد. قلمرو آزادی و رهایی انسان از «قلمرو الزامات» (کارل مارکس) فرایندی است بی پایان و انسان‌های بزرگ به امید‌های بزرگ نیاز دارند و «هر انسان برابر امیدش بزرگ است.» بلوخ بر هر آنچه که به سخن فروید، از «ضمیر ناخودآگاه» مایه می‌گیرد و مولود ناخود آگاهی است، مفهوم «هنوز ناخود آگاه»[15] را می‌افزاید و بدینگونه نارسیدنی را رسیدنی می‌نمایاند. یعنی از چیزی، روندی که می‌دانیم می‌آید و بر معرفت و آگاهی ما تاثیر می‌اندازد، خبر می‌دهد. در تلاش برای رسیدن به زندگی بهتر، آزادی بیشتر و عدالت فراگیرتر است که انسان از مسافری چشم براه و برده‌ی دیدنی‌هایش (سرنوشت‌اش) به عامل فعال و تغییر دهنده ارتقا می‌یابد و با فتح هر قله‌ی ناشناخته وسوسه فراتر و بالاتر بر او چیره می‌شود. می‌گویند روزی که اِورِست آسترالیایی به منظور فتح بالا ترین بلندای زمین می‌خواست کوه هیمالیا را فراز آید، دهقانان تقدیر زده‌ی دامنه کوه از گروه وی پرسیدند که برای چه این همه درد و رنج را بر خود هموار می‌کنید و می‌خواهید به آن بالا‌ها بروید؟ پاسخ اکیپ کوهنوردی بسیار ساده بود: به دلیل اینکه بلندا آنجا هست ما می‌خواهیم آن جا برویم. در پی فراز آمدن بودن و انصراف از جستجوی مروارید در مرداب حقیر (فروغ فرخزاد)، به انسانیت انسان معنی می‌دهد. انسان با تفکر و خِرَد، انسان می‌شود و در تلاش و مبارزه است که به زندگی‌اش معنا و مفهوم می‌بخشد. با تفکر و کنش و آفرینش‌های فلسفی و تیوری‌ها است که تفاوت میان انسان تقدیر زده، افسون شده و انسان خردمند و خردورز متبارز می‌شود.

اتوپیای مشخص در عین زمان، قلمرو تحقق رویا‌ها و حسرت‌های روزانه انسان است. حسرت رسیدن به زندگی عاری از گرسنگی، ستم، فقر و استبداد. حسرت تحقق زندگی با همی در آزادگی، زندگی در عشق، در دوستی و رها از فریاد عسس و بغض دیرین واماندگان تاریخ و تیوریسن‌های تکرار مکررات، وسمه کشان چشم‌های کور و مشاطه گران چهره‌های بزه کار.

چه کسی می‌توانست باور کند که افسون زدگان هزاران ساله، روزی به سخن ماکس وبر، بند های، دست کم، افسون‌های نابخردی و سلطه‌ی گریز از مسوولیت پذیری برای خویشتن خویش را بشکنند و خود آقای خویش شوند. اگر امروز چنین نمی‌نماید، «بهتران جهان» آن قدر دمار از روزگار مفلوکین زمین بکشند که راهی بجز عصیان نماند، به سخن دیگر، مفلوکی و درماندگی را جانبی دیگر نیز هست و آنانکه در تقلای فراز آمدن و رسیدن انسان به انسانیت وی‌اند، روزی بانگ رایج کردن آنسوی مفلوکی را ندا خواهند داد. اگر چنین نمی‌بود، فریادی از افریقا و کرانه‌های نیل بلند نمی‌شد.



رویکرد ها:

جهانبگلو، رامین: مدرن ها، چاپ دوم، تهران 1380 ص. 122

Anthropologie in pragmatischer Hinsicht, Akademie-Ausg. Bd. 7

Ernst Bloch: Das Prinzip Hoffnung. GA Bd. 5

Ernst Bloch: Geist der Utopie, München, 1918

Horkheimer, Max und Adorno, W. Theodor: Gesammelte Schriften, hrsg. von Gunzelin Schmid Noerr, Band.5: Dialektik der Aufklärung Frankfurt 3. Aufl. 2003

Immanuel Kant, Kritik der reinen Vernunft B 833 und Logik 25

Jungk, Robert: 51 Modelle für die Zukunft, Frankfurt/Main 1990

Marcuse, Herbert: Eindimensionaler Mensch, Frankfurt am Main 1967

Marx, Karl und Engels, Friedrich: Werke, Bd. 3,

Traub, Rainer und Wieser, Harald: Gespräche mit Ernst Bloch, FrankfUrt 1975

Hoffnung – eine psychologische Einführung in: http://derweiterdenker.wordpress.com

 


پاورقی:

[1] جهانبگلو، رامین: مردن ها، چاپ دوم، تهران 1380 ص. 122

[2] Hoffnung – eine psychologische Einführung in: http://derweiterdenker.wordpress.com

[3] همانجا

[4] همانجا

[5] Immanuel Kant, Kritik der reinen Vernunft B 833 und Logik 25

[6] Anthropologie in pragmatischer Hinsicht, Akademie-Ausg. Bd. 7, S. 255

[7] کارل مارکس و فریدریش انگلس: تز های درباره فویر باخ، آثار منتخبه، جلد سوم، ص. 535

[8] مقایسه شود : گفتگو با بلوخ، ناشر: راینر تراوب و هارالد ویزر، فرانکفورت 1975، ص75

[9] همانجا، ص.24

[10] Ernst Bloch: Geist der Utopie, München, 1918

[11] Ernst Bloch: Experimentum Mundi. Frage, Kategorien des Herausbringens, Praxis, Frankfurt am Main 1975

[12] Jungk, R., 51 Modelle für die Zukunft, Frankfurt/Main 1990

[13]Marcuse, Herbert: Eindimensionaler Mensch, Frankfurt am Main 1967.

[14] Max Horkheimer: Gesammelte Schriften, hrsg. von Gunzelin Schmid Noerr, Band.5: Dialektik der Aufklärung Frankfurt 1987 3. Aufl. 2003

[15] Ernst Bloch, Das Prinzip Hoffnung. GA Bd. 5, S. 1191

Addthis
 

فصلنامه زمین

سومین شماره فصلنامه زمین را از اینجا دریافت نمایید.

آرشیو فصلنامه

متن کامل موافقتنامه همکاریهای درازمدت استراتژیک میان دولت جمهوری اسلامی افغانستان و ایالات متحده امریکا را میتوانید از اینجا دانلود کنید.

گزارش بحران کابل بانک

متن گزارش بحران کابل بانک که از سوی کمیته مستقل مشترک نظارت و ارزیابی مبارزه علیه فساد اداری به نشر رسیده است را می توانید به زبان دری و پشتو دانلود کنید.