- آقاي محمدي، جنگ درونمايه اصلي مجموعه«انجيرهاي سرخ مزار» و رمان کوتاه «از ياد رفتن» بود. در مجموعه جديدتان، «تو هيچ گپ نزن» هم با تعداد زيادي داستان مواجهايم که درباره جنگ هستند. در واقع، هفت داستان از نه داستان مجموعه. فکر نميکنيد اينکه در همه آثارتان با پلاتهاي مختلف به يک موضوع واحد ميپردازيد مخاطب را اشباع کند و از تاثيرگذاري داستان ها بکاهد؟
من فکر ميکنم هنوز هم ميتوانم از جنگ بنويسم، منتها در اين کتاب سعي کردم بيشتر به حواشي جنگ بپردازم تا خود مساله جنگ و درگيري مستقيم. اين حاشيهها جا براي پرداخت دارد و براي مخاطب هم از خود جنگ جذابتر است. در «انجيرها...» داستان ها در بحبوحه جنگ بود، اما داستان هاي اين مجموعه به حاشيه جنگ پرداختهاند. مثلا، داستان«کبک مست» يا داستان «هشت نفر بوديم ما که پاي نداشتيم.» درست است سلاح هم ميبينيم، حتا شليک هم صورت ميگيرد، اما مسايلي که شخصيتها با آن ها درگير هستند مسايل حاشيهاي جنگ هستند، عواقب جنگ در جامعه افغانستان. گمان ميکنم جامعه افغانستان، و حداقل داستاننويسان افغانستان، در سالهاي آينده رو بياورند به اين نوع ادبيات و نگاه به جنگ. هنوزهم جاي دارد که از جنگ بنويسيم. من اين راه را ادامه خواهم داد، اما در حال حرکت به حاشيه جنگ هستم.
- من با شما مخالفم. در «تو هيچ گپ نزن» فقط در داستان «کبک مست» بهطور مستقيم به جنگ نپرداختهايد و بدون شليک حتا يک گلوله خيلي خوب مصايب جنگ را نشان دادهايد. داستان«هشت نفر...» در بطن جنگ ميگذرد. شخصيت هاي آن هم سربازند. شما بر چه پايهاي ميگوييد اين داستان به حاشيه جنگ ميپردازد؟
صحنه صحنه جنگ است، سرباز هم وجود دارد، اما مسالهاي که اين سربازها با آن درگير هستند مسايل حاشيهاي جنگ است. دغدغه اين سربازها چيست؟ آيا خود جنگ است؟
- اگر دغدغهاي غير از جنگ هم دارند، بهواسطه حضورشان در بطن جنگ است. چنانچه سربازها در خانهشان بودند که آن مسايل را نداشتند. پس نميشود گفت حاشيه جنگ است.
حاشيه را از اين لحاظ ميگويم که داستان به عواقب جنگ، مسايل ناشي از جنگ ميپرازد، ولو اين که سرباز مسلح است، در سنگر است. مساله و دغدغه سرباز جنگ و نيروي مقابل نيست. دغدغهاش چيز ديگري است که جنگ به او تحميل کرده است. مساله جنسيت است. يا زن داستان "تو هيچ گپ نزن" در حاشيه جنگ بوده و بعد کشانده شده به خود جنگ. من سعي دارم از متن جنگ فاصله بگيرم. اين موضوع در کارهاي بعديام نمود بيشتري خواهد داشت.
- چرا از جنگ جلوتر نيامديد؟ همه داستان هايتان در زمان جنگهاي داخلي و خشونتهاي طالبان ميگذرد و به زمان پس از طالبان نپرداختهايد.
من نميتوانم از دغدغه ذهنيام بگريزم. دغدغه من اين است و مسايل امروز افغانستان هم به اين جنگها ربط پيدا ميکند. اگر بخواهيم به مساله امروز نگاهي بکنيم و دلايلش را کالبدشکافي کنيم، ناچار هستيم اين جنگ را واکاوي کنيم. امروز جامعه افغانستان با مسايلي درگير است که از جنگ ناشي شده. ديگر اين که براي حل اين مسايل بايد جنگ قومي و مذهبي و نژادي که در افغانستان بود بررسي شود. در ادبيات افغانستان کمتر به اين مسايل پرداخته شده، و اگر پرداخته شده، يا خيلي مستقيم بوده يا بسيار شعاري و به لحاظ ادبيت متن ارزش چنداني نداشته است. ادبيات داستاني ميتواند بهگونهاي عميقتر به اين مسايل بپردازد و آن ها را به مردم نشان بدهد تا به آن ها بينديشند. فکر بکنند چرا چنین اتفاقاتي افتاده است. من هم در بطن جنگ بودهام و هم از جنگ فاصله داشتهام. به همين دليل، ميتوانم به جنگ افغانستان با ديد بازتري نگاه کنم. اکثر نويسندههايي که در بحبوبه جنگ بودهاند يک جانبه نگاه کردهاند، يا شعاري. به قول معروف، يا مسلمان بودهاند يا کمونيست، يا طالب بودهاند يا ضدطالب. هيچوقت به اين جنگ بيطرفانه نگاه نشده بود. نويسندگان جديد افغانستان تلاش کردهاند که نگاه بيطرفانه را وارد ادبيات افغانستان بکنند، نمونهاش آصف سلطانزاده، حيدر بيگي و جواد خاوري هستند. اين دوستان توانستند نگاهي بيطرفانه داشته باشند و در ادبيات هم آثارشان مقبول افتاده و با استقبال مواجه شده است. فضا و جهان ذهني من هنوز با زندگي عادي در افغانستان انس نگرفته. طبعا هر نويسندهاي بايد از مسايلي بنويسد که در ذهنش تهنشين شدهاند و با آن ها زندگي کرده است. من با مسايل و زندگي جديد افغانستان زندگي نکردهام تا بتوانم از آن ها چيزي بنويسم.
- در دو داستان «چلي» و «رانا» سراغ موضوعي غير از جنگ رفتهايد. براي من، بهعنوان يک خواننده، اتفاقا اين داستان ها بسيار جذاب بودند، چون، افزون بر جذابيتهاي ادبيشان، تصويري از زندگي عادي مردم افغانستان، رفتارها، و آداب و رسوم آن ها ارايه ميکنند که ارزشمند است. اما، همان طور که گفتم، اين دست داستان ها کمتر در کتابهاي شما ديده ميشوند. فکر نميکنيد جاي جنبههاي ديگر زندگي مردم در داستان هاي شما خالي باشد؟
طبعا وقتي يک نويسنده نگاهش را به يک مساله خاص معطوف ميکند ناچار از بعضي مسايل ديگر غافل ميشود. اين اتفاق در داستان هاي من هم افتاده و همانطور که خودتان اشاره کرديد، بيشتر مسايل جنگ برجسته شده و کمتر مسايل زندگي روزمره افغانستان، اما خوب من اعتقاد دارم که در سي سال گذشته زندگي روزمره افغانستان جنگ بوده است!
- با توجه به اين که افکار عمومي دنيا متوجه افغانستان است، فکر نميکنيد اگر شما هم به زباني غير از فارسي داستان بنويسيد، مثل خالد حسيني و عتيق رحيمي شهرت جهاني پيدا کنيد؟ چون، بيتعارف، داستان هاي شما از آثار آن ها چيزي کم ندارد.
عقيده دارم اگر بخواهم جهاني بشوم، بايد با همين زبان جهاني بشوم. خالد حسيني يا عتيق رحيمي با زبان فارسي جهاني نشدند با زبان انگليسي و فرانسوي شدند، يا اين طور بگويم که انگليسي و فرانسوي اين دو تن را جهاني ساخت. من دوست دارم اگر هم جهاني شدم، با زبان فارسي بشوم. زبان مادري من فارسي است و من دغدغه اين زبان را دارم، چه در افغانستان، چه در ايران، و نميتوانم دغدغه خود را رها کنم. اگر من بيايم به انگليسي بنويسم، شايد نتوانم اين مسايل را مطرح کنم. آنچه من بيان ميکنم با زبان فارسي و دغدغه مردم افغانستان است. اگر به زبان ديگري بنويسم، دغدغههاي ديگري مطرح ميشود. خالد حسيني جنبههايي از افغانستان را نشان داده که متفاوت از جنبههاي است که من نشان دادهام. دغدغههاي عتيق رحيمي به دغدغههاي من نزديکتر است، اما خوب او به زبان فرانسوی مينويسد. حتا من شنيدهام ايشان گفته من اهل افغانستان نيستم و فرانسوي هستم. با اين حال، هنوز از افغانستان مينويسد چرا که مخاطب جهاني به افغانستان نظر دارد.
- من از اسم کتاب هم خيلي خوشم آمد. اين نام، علاوه بر اين که نام يکي از داستان هاي کتاب است، محتواي کل کتاب را شامل ميشود. سپيدخواني دارد. «تو هيچ گپ نزن» سرنوشت انسان افغانی، و بهخصوص زن افغان، را نشان ميدهد که هميشه محکوم بوده سکوت کند و حرف نزند.
اين نام اگر با فضاي داستان ها سنجيده شود، حرف شما را تاييد ميکند. البته اين نام دومي بود که براي مجموعه انتخاب کردم! اول نام «هشت نفر بوديم ما که پاي نداشتيم» را روي کتاب گذاشته بودم، اما طولاني بود و به ذهن مخاطب ماندگار نبود. ناشر هم پيشنهاد کرد اسم کتاب عوض شود. اين شد که «تو هيچ گپ نزن» را انتخاب کردم که گزينه دومام بود.






