"اینک دنمارك" سومین اثر داستانی محمدآصف سلطان زاده است. مکان روایت در تمامی داستان های این مجموعه همان گونه که از عنوان آن پیداست، در کشور دنمارك قرار دارد. حال و هوای زیستن در مکانی تازه به نویسنده در پردازش نهایی آثار این مجموعه کمک کرده است. تجربه پناهندگی در بازگویی تمامی این داستان ها قابل مشاهده و درک است.
در تجربه ای جدید، سلطان زاده بر آن است تا با مشخص ساختن دو دیدگاه شرقی و غربی از زندگی پناهندگی، روایت تازه ای به خواننده هم زبان ارایه دهد. حضور برجسته افغانستان همچون مجموعه های پیشین این نویسنده به مدد تجربه جدید چونان قومیت فرهنگی و امر انتزاعی هنوز هم برجستگی خاصی دارد. این امر در سرتاسر ساختار این اثر به خوبی قابل مشاهده است. روایت ها به مدد حضور پر رنگ قومیت فرهنگی شکل می گیرد و کنش شخصیت ها در حیات اجتماعی براساس این عنصر برجسته تنظیم می گردد. شاید از آن روست که داستان های این مجموعه به گونه ای انتخاب شده اند که ساختار اثر در سیر افقی آغاز شود و به پایان برسد. نقطه آغاز در همان اول بیان می شود:
"از هواپیما که پیاده می شود، مثل میدان هوایی کابل و دیگر شهرهای افغانستان نیست که راه زینه را بیاورند و بچسبانند به دروازه و بعد مسافران یکی یکی پیاده شوند. حالا همه جا مجهز شده اند، پیرمرد. ما پس مانده ایم، جنگ هم پس تر برده ما را ... " ( از راه رسیدن ص9)
و نقطه پایان در انتهای داستان آخر مجموعه چنین روایت می شود:
"رسیده بود به سرکوچه و ایستادم. به دقت هر دو سوی کوچه را نظر کردم و برگشتم. برگشتم به سوی آن ها که همچنان دم در ایستاده بودند و نگاهم می کردند. " ( دگرها شنیدستی این هم بشنو ص 178 )
نظم اثر در تمام لحظات در جایی میان آن آغاز و این پایان حفظ می شود. در میان آن آمدن و این بازگشتن ما با شخصیت هایی مواجه ایم که میان تنهایی، نوستالژی، غربت، دنیای تازه، غرب و معرفت حاصل از این دو دیدگاه سیر می کنند. با این حال تاکید گاه بی گاه نویسنده در اشاره به وطن نه ناشی از ناسیونالیسم قومی که بیشتر در نتیجه حسی از غم غربت است. غمی که حاصل جدایی بی اختیار بوده است. آدم ها گاهی که قرار است تنهایی شان را از بین ببرند، در معرفت ناخودآگاه شرقی و غربی دچار تعلیق می شوند. قصه "ایستگاه" و جوانکی را به یاد بیاورید که در داخل بس از توانایی برقراری ارتباط با یک دختر عاجز است. چرا که:
"شاید آن حس مزخرف شرقی بودنت نگذاشته که ... فکر کرده ای این ده ها چشمی که شما را می پاییده در این مدت و گوش هایی که صحبت های تان را می شنیده، حتما می خواهند ببینند و بدانند که عاقبت کار چه می شود و تو چه کار می کنی. آیا؟" (هیچ زنی در پیاده رو نیست. ص 44)
داستان و روایت این تنهایی در "هر کسی تو نیست"، "روسکیلده"،" ایستگاه"، " تاکسی ران اودنسه" و "زن در آيینه" هم بیان می شود، حضور دارد و پر رنگ است. وجه بارز این آثار همان تنهایی است. تنهایی عظیمی که انسان را به خلا رانده و آزارش می دهد. همان که در کلام اوپانیشاد به خوبی بیان می شود:
"به پیرامونش نگریست، هیچ چیز ندید. نخست فریاد برآورد من هستم، آنگاه هراسید. زیرا انسان می هراسد، هنگامی که تنهاست ."
وجه بارز کنش شخصیت ها، دنمارك و کابل، شرق و غرب و معرفت حاصل از این دو نگاه متفاوت شکل می گیرد. با این حال کسی حاضر به تقابل با دنیای جدید نیست، چونان آرامبخش به درون ما راه یافته و آن حس ناخوشایند غربت را در ما سرکوب می کند:
" زن نمی دانست چه کند. آیینه مدام می کشاندش به طرف خودش و او مسحور، ساعت ها می ایستاد رو دروی آیینه. " ( زن و آیینه. ص 86)
با این حال میان آن جا و این جا، میان غربت آرام و وطن ناامن، نویسنده قادر به انتخاب نیست:
"من دنماركی افغانی ام... " (دگر شنیدستی.... ص 170)
راز این تعلیق در چیست؟ چه اما در موقعیت های دوگانه این چنین از توانایی انتخاب عاجز می مانیم؟ اگر قرار است به گفته نویسنده:
" برویم جایی که بتوانیم این جوی باریک اندیشه مان را به دریایی پیوند دهیم، اگر جاری نباشیم به ماندابی... (آخرین سگرت. ص 148)
پس چه جای حسرت خوردن و دریغ که :
-"من آن شکفتگی را ارج می نهم که از دانه ای در دل سنگ جوانه بیرون بزند. (همان. ص 148)
در این احوال راز بازگشت به مثابه امانتی سنگین نزد آدمی باقی می ماند. حتا اگر قرار است در کوچه های پر خم و پيچ وطن که سر راه قرار گرفته "محل های آشنا، ناآشنا " شده باشند.
وجه بارز این مجموعه همان گونه که اشاره شد، پناهندگی است. پناهندگی چونان یکی از دستاوردهای دنیای جدید، در حد فاصل تقابل دو دنیای جدید و قدیم، میان دو شیوه از نگریستن به قدرت، شکل گرفته است. پناهندگی از آن جا که به اجبار اختیار می شود، امکان اختیار آزادی در نفی آزادی است. نفی امر مثبت است برای رسیدن دوباره به امر مثبت. چیز غریبی است. میان این نفی و آن تایید. یک امر غریب دیگر با نام وطن قرار گرفته است. در این جا وطن به عنوان قومیت فرهنگی چیزی جدا از ساختار مسلط حاکم تصور می شود. نوعی بازگشت به الگوهای کهن فرهنگی همواره باعث آزار فرد پناهند می شود. حضور داشتن با این که آزار می دهد، امکان پویایی در چارچوب مناسبات جدید را از آن فرد می کند. به نوعی آرمان تبدیل می شود.
"نخواست که نام کشورش را بر زمین بزند، حتا اگر این کشور دیگر دلخواهش نباشد که هر روز رنج می برد در آن و به هر طرفش که نگاه کند بشود آیینه دقش، که هر لحظه بودن در آن عذاب باشد. دیگر این شرایط به دلخواهش نیست، گو نباشد ولی هیچ گاه نام تو را ...سرزمین من». (نفیر خواب آور. ص 112)
و از آن جا که قو اعد دنیای جدید با ذهنیت ما نمی سازد، با مشکل مواجه می شویم:
" این جا هرچه می کشیم از دست کمون است. و از این حقوق گدایی که ماه به ماه به هر کسی می دهند... با آن که پناهنده و به زن و همه کسان دیگرش، حالا زن و بچه ها هم حساب بانکی داشتند. و حقوق شان را ماه به ماه می گرفتند. از همان اول باری که اول ماه هر فرد خانواده رفت و در حساب خود در بانک پول دید نگاه ها و رفتارها تغییر کرده بود. حس استقلال سراغ شان آمده بود و این که دیگر به پدر وابسته نباشند... " (نفیر خواب آور . ص 120)
اما چه رازی در این دنیای جدید نهفته که قادر به نفی آن نیستیم؟
" برادر نوشته بود... این دنمارك چه دارد که این همه محو آن شده ای که پای در گل شده ای یا دل در زنجیر... یک سر بیا، عروسی ام در راه است" (نفیر خواب آور. ص 92)
راز این ماندگاری، این عادت، این زیستن در قالب تازه را نه از زبان سلطان زاده که می بایست از زبان "زلفو لیوانلی" نویسنده شهیر ترک بیان کرد. او نیز که چونان سلطان زاده مبحث پناهندگی را در رمان مشهور خویش "یک گربه، یک مرد، یک مرگ" دستمایه قرار داده، این را از قول پناهندگان این گونه بیان می کند:
" دل شان برای خانه و خانواده شان تنگ می شد. اما اگر می توانستند برگردند جای تردید بود که بتوانند آنجا زندگی کنند. آدم متفاوتی شده بودند. قادر نبودند از این احساس، بیرون بیايند. اینک سويدن، چنین ترسی را به آدم ها هدیه کرده بود: انگار این جا یک خانه امن بود و بیرون خانه پر از خطر".
مجموعه «اینک دنمارك» اثر درخشانی است. این درخشانی به اعتقاد من در داستان "کابل یا کپنهاگ" به اوج می رسد. در "تاکسی ران اودنسه"، در "نفیر خواب آور" نیز حضور دارد. زبان روایت زبان دلنشینی است و در این وانفسای تلخ زندگی که حس ماندن و رفتن چونان حسی عمیق در درون بسیاری از ما حضور دارد، مطالعه آن ارزش فراوانی دارد. می توانیم خود را به جای تک تک شخصیت ها بگذاریم و آن گاه تصمیم بگیریم.






