آن قدیمها، (شاید اوایل دهه هفتاد) وقتی که برادرم از سفر برایم یک پیراهن سرخ خوشرنگ و گلدار آورده بود با یک کست بیگم جان، من کوچک بودم ولی سالها بود که فرهاد دریا را میشناختم خواهر و برادر جوانترم از شنوندههای پر و پا قرص و افراطی موسیقی او بودند. آنها مدام موسیقی گوش میدادند و هر کدامشان تیپ مخصوص خود را داشتند. برادرم که مجله و کتاب هم داشت و قهار عاصی را هم میشناخت در مجله سباوون مصاحبه هر دویشان را خوانده بود و خواهرم عکسها و پوسترهایی از گروه باران و فرهاد دریا داشت. عکسی با قاب چوبی که فرهاد دریا باعینک و پتلون کوبا روی چمن نشسته بود و توپ فوتبال جلوی پایش بود هنوز در ذهنم است.



