خشونت به عنوان یک عارضهی تاریخی و اجتماعی در کشور ما، از خانواده تا جامعه و دولت، نه فقط حضور منحوس و غیرقابل انکار دارد، بلکه توانسته است حضور نامبارکش را با پوششی از عادات و اخلاقیات و حتا باورها و معتقدات دینی و مذهبی و رسم و رواجهای منحط اجتماعی، مانا و پایا سازد. از روابط میان زن و شوهر و پدر و مادر تا آموزگار و دانش آموز و روابط اجتماعی و سیاسی ما و نیز رابطه دولت و مردم، هیچ کدام نتوانسته از این چاشنی تلخ بیبهره بماند. تردیدی نیست که نظامهای سیاسی و حکومتی ما و استمرار به کارگیری خشم و خشونت به عنوان وسیلهی مطمين و موثر در واداشتن مردم یعنی رعیت به اطاعت بیچون و چرا از دستورها امیران و پادشاهان و حاکمان، در دیرپایی خشونت نقش اساسی داشته است.
اما جنگهای مستمر و مداوم نیز در این راستا سهم خاص خودشان را دارند. هر نظام سیاسی و به پیروی از آن روابط اجتماعی، از جمله متاثر از روابطی است که در خانوادهها شکل گرفته است. از همین سبب است که شاهان و امیران، معمولا روابطشان را با مردم همچون رابطهی پدر با فرزندانش تمثیل میکنند و رابطهي مردم با وطن و میهن همچون رابطهي فرزند با مادر قلمداد میشود. در عین حال نظام سیاسی بر نظام خانوادگی تاثیر خاصی داشته و دارد. نظام خانواده و نیز نظام سیاسی ارزشهای متناسب خویش را به صورت مستمر بازآفرینی میکنند و آن را در اشکال و ساختارهای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی خاص خودش نهادینه میسازد. از همین سبب است که اگر شوهری همسرش را مورد لت و کوب و تحقیر و توهین قرار میدهد یا فرزندش را در جلو چشم دیگران مورد ضرب و شتم و تحقیر قرار میدهد، در بسیاری موارد به عنوان یک مرد با غیرت و با حیثیت مورد تقدیر قرار میگیرد یا دست کم کسی به خود حق نمیدهد، مانع رفتار او گردد. در بسیاری از متون تاریخی و ادبی ما که چندان قدیمی هم نیستند، سیاست به معنای جزا دادن و گوشمالی کردن افراد خطا کار به کار رفته است که یکی از نزدیکترین نمونهی آن را در کتاب سراجالتواریخ ملا فیض محمد كاتب هزاره میتوان دید. با چنین پس منظری از قضیه ضرورت راه اندازی یک جنبش ضد خشونت وجود دارد که خشونت را در اشکال و ابعاد گوناگون آن شناسایی کرده و ریشههای سیاسی، فرهنگی و تاریخی آن را بشناسد. جامعهی ما هنوز هم یک جامعه قبایلی است و خشونت و تحمل ناپذیری و حل هر مشکلی از طریق جنگ، یکی از ویژگیهای جامعه قبایلی است که توسط ایديولوژیهای بنیادگرایانهی مذهبی، غیرمذهبی و حتا ضدمذهبی توجیه میشود. جامعه قبایلی جامعهای است بسته و نوناپذیر که هر نوع پدیدهی جدید را با هویت بستهاش در تعارض میبیند و با آن دشمنی میورزد. از همین سبب لازمهی هر نوع مبارزه با خشونت را مبارزه با بنیاد گرایی باید دانست و نمیتوان از طریق مماشات با بنیادگرایی در اشکال گوناگون آن به جنگ خشونت رفت. بدبختانه در کشور خویش ما نه فقط با بنیادگرایی مذهبی دست به گریبانیم بلکه با اشکال دیگر بنیادگرایی و از جمله دموکراسی بنیادگرایانه نیز مواجه هستیم. دموکراسیای که پوششی است برای پیگیری اهدافی که تا دیروز در پوشش بنیادگرایی مذهبی به پیش میرفت. دموکراسی قبایلی نیز شکلی از بنیادگرایی است، زیرا بنیادگرایی خود ایديولوژی نیست بلکه ویروسی است که میتواند هر ایديولوژیای را مورد حمله قرار دهد.







