اندر حکایت رهبر استشهادیون – طنز

و اما راویان اخبار و ناقلان آثار و بلبلان عرصه معانی و سخن‌چینان عرصه سخندانی چنین جان‌فشانی کنند که اندر بلاد جابلقا شیخی بودی سخندان و سخنران، او را حکمت‌ها بودی اندر علوم مختلفه و گویند صد و هجده مجلد کتاب از نفوس مبارک ایشان تراوش کردی و جهان را به انوار الاطوار خویش روشن فرمودی. بعضی از کتب وی چنین عنوان‌ها داشتی. با یک راکت چند تا کشتن توانی، قصاب بهتر بود یا رهبر، تاملات نفسانی اندر غار کوه‌های تنگانی، من شش زبان زنده دنیا همی دانم. اقوام با هم برادراند نه برابر، تا امریکا باشد من امت رسول نیستم که برگردم، بیست میلیون پول چندانی نیست و استشهاد خوب است و انتحار بد. گویند روزی یکی از مریدان از وی پرسید، ای شیخ چی تفاوتی میان استشهاد و انتحاری وجود دارد. شیخ گفت تفاوت آن‌چنانی ندارد. در استشهاد، مستشهد‌کننده دقیقاً می‌زند به نقطه هدف. یعنی هدف‌گیری‌اش خوب است ولی در انتحار مهم نیست کجا را می‌زند. فقط می‌زند و چنان می‌زند که از خودش هم چیزی باقی نمی‌ماند. مرید دیگر پرسید یا شیخ چگونه باشد که کار استشهادی درست باشد و کار انتحاری غلط؟ شیخ مقداری نخودی بخندید و بگفت. ای نادان آن‌چه پیروان ما می‌کنند استشهادی است. چون ما می‌گوییم ولی آن‌چه دیگران می‌کنند انتحاری است چون ما نمی‌گوییم. مرید دیگر پرسید یا شیخ آن‌که در سوپر مارکت فاینست بنمودی استشهادی بود یا انتحاری؟ شیخ فرمود تا مقادیری چوب چهار تراش تهیه فرمودند و بعد مرید را پیش خواند و گفت آستین‌ها برگیر. چون مرید آستین بالا گرفت پس آن چوب‌ها در آستینش بکرد و بفرمود تا تو باشی دیگر سوالات غامض نپرسی. گویند دست در شعر نیز بداشتی. چنان‌که بعضی فرمان‌ها را به شعر نوشتی. از جمله یک بار به مرید خویش شیخ زرداد چنین نوشتی؛
ای برادر تو چرا ساکت شدی
غافل از شارت کردن راکت شدی
روزی صد تا می‌زدی از آن طرف
می‌نمودی سه هزار تا را تلف
لیک حالا چهار چهار تا می‌زنی
با خبر گشتیم که تنها می‌زنی
ما امیریم و بزن با نام ما
تا که شیرین تر بگردد کام ما
راویان قصه کنند که با خلایق در نیامیختی و همیشه دور دور مستی همی کردی. سبب پرسیدند گفت: دوری و دوستی گفتند تو که دوستی نداری، گفت از دور همه چون دوست می‌نمایند. چون نزدیک آیند دشمن گردند. من نیز از دور خویشتن بنمایم هرکه از دور دشنام دهد گمان کنم مرا حرف ها خوب می‌زند.

اشتراک گذاري با دوستان :