آقای شاهد خاقان عباسی! به ما دستور ندهید،‌ ما غلام شما نیستیم

- سنجر سهیل

وقتی نخست‌وزیر پاکستان در پایتخت بزرگ‌ترین متحد استراتژیک ما یعنی امریکا به طور علنی از ما می‌خواهد تا با هند دیگر متحد استراتژیک‌مان هیچ‌گونه روابط نظامی و سیاسی نداشته باشیم، باید تکان خورد و باید خود را برای یک جنگ سنگین،‌ فرسایشی و طولانی‌تر با این کشور آماده کرد.
این را به این دلیل می‌گویم که در سخنان آقای شاهد خاقان عباسی،‌ نخست وزیر پاکستان نه تنها هیچ‌ نشانه‌ای از انعطاف و آماده‌گی برای گفتگو و دریافت یک راه حل صلح‌آمیز برای منازعه‌ای که میان دو کشور وجود دارد، به نظر نمی‌رسد، بلکه این حرف وی نشان‌گر آن است که پاکستان هنوز هم با توهم سال‌های ۸۰ و ۹۰ میلادی در رابطه به افغانستان می‌اندیشد و تصور می‌کند که افغانستان همان چند رهبر جهادی است و آن رهبران نیز در جیب استخبارات آن کشور اند و پاکستان نیز هرچه بخواهد،‌ آنان همان می‌کنند (البته حتا در زمان جهاد نیز، بودند شماری که با وجود دریافت کمک از پاکستان برای جنگ در برابر روس‌ها، دنباله‌رو سیاست آن کشور در برابر افغانستان نبودند).
این توهم بزرگ پاکستان نشان‌گر این نکته نیز است که پاکستان نسل جدید و تفکر جدیدی را که در جریان دو سه دهه گذشته در افغانستان قد کشیده است به رسمیت نمی‌شناسد و آن کشور هنوز به دنبال این است که افغانستان به مثابه صوبه پنجم پاکستان عمل کند. چیزی که در عمل ناممکن و غیر عملی است، حتا شماری از طالبانی که حاضر اند به‌خاطر اهداف سیاسی خویش بخش بزرگی از مردم افغانستان را نابود کنند، نیز با این سیاست پاکستان موافقت ندارند چه برسد به آن‌که افغان‌های مدنی و صلح‌دوست به آن روی خوش نشان بدهند.
من البته با این موضع رییس‌جمهور غنی که می‌گوید افغانستان در یک جنگ اعلام‌ناشده با دولت پاکستان به سر می‌برد به شدت موافقم و با این گفته او نیز موافقم که می‌گوید برای ثبات و صلح در افغانستان ما نیاز به صلح با پاکستان داریم.
اما سوال من این است که وقتی نخست وزیر کشور همسایه از موضع آقایی و بادارای به ما تکلیف تعیین می‌کند تا سیاست خارجی خود را چگونه تنظیم کنیم، با کی‌ها رابطه داشته باشیم و با کی‌ها رابطه نداشته باشیم، انتظار این‌که ما با چنین کشوری به صلح برسیم حداقل برای من در کوتاه‌مدت به یک رویای دست‌نیافتنی و ناممکن می‌ماند. چون آن‌چه را که نخست وزیر پاکستان می‌گوید تنها موضع شخصی وی نیست، بلکه این حرف شیره و خلص آن چیزی است که پاکستان از زمان به‌قدرت‌رسیدن ضیاالحق، ‌دیکتاتور نظامی آن کشور در سال ۱۹۷۸ آن را پایه‌گذاری کرد و ارتش و استخبارات پاکستان تاکنون همان سیاست را دنبال می‌کنند. البته عقده پاکستان نسبت به ما به سال‌های خیلی قبل از به قدرت رسیدن ضیاالحق می‌رسد و آن زمانی است که دولت ظاهرشاه در سال ۱۹۴۷ با عضویت پاکستان به عنوان یک کشور مستقل در سازمان ملل متحد مخالفت کرد و آن را به رسمیت نشناخت. به همین دلیل است که از همان زمان تا سقوط حکومت داکتر نجیب‌الله، دولت افغانستان پیوسته تلاش‌ می‌کند تا با حمایت از رهبران قبایل پشتون در برابر حاکمیت ملی و تمامیت ارضی پاکستان اخلال ایجاد کند و استقلال و تمامیت ارضی آن کشور را زیر سوال ببرد.
البته پاکستان نیز با حمایت از رهبران جهادی و میزبانی از میلیون‌ها مهاجر افغان در سال‌های جهاد، از یک طرف تلاش کرد تا با جلب حمایت غرب در برابر ارتش شوروی، اردوی خود را مدرن سازد، اقتصاد خود را متحول کند و پاکستان را چندین گام به سمت توسعه و پیش‌رفت سوق دهد. پاکستان برای جنگیدن در برابر نیروهای مهاجم ارتش سرخ از حمایت کافی غرب برای ایجاد ناامنی و بی‌ثباتی در افغانستان برخودار بود و به همین خاطر هم بود که آن کشور انتقام مخالفت ما در برابر عضویتش در سازمان ملل و نیز حمایت‌مان از رهبران قبایلی را به سختی از ما گرفت. در نتیجه همین وضعیت بود که ما صاحب یک کشور ویران،‌ یک جامعه بی سواد و افراطی و چند قطبی شدیم.
اما در پهلوی این نکته بی‌آن‌که قصد داشته باشم تا رفتار خصمانه پاکستان در برابر افغانستان را توجیه کنم، بیان این نکته را ضروری می‌دانم که ما افغان‌ها به ویژه رهبران و روشنفکران پشتون‌مان، نیز در برابر پاکستان از زمان ظاهرشاه به اسثتنای سال‌های نخست حکومت مجاهدین و رژیم طالبان، زیر نام آزادسازی قبایل و ادغام مجدد پشتون‌های آن سوی سرحد به افغانستان، پیوسته حاکمیت ملی و تمامیت ارضی پاکستان را آسیب زده‌ایم و اسلام‌آباد را پیوسته خشم‌گین ساخته‌ایم. بی‌‌آن‌که حتا یکبار هم گفته باشیم که قبایل می‌توانند با حضور در یک همه‌پرسی آزاد و مستقلانه و زیر نظارت جامعه بین‌المللی در رابطه به سرنوشت خویش مبنی بر ادامه حضور خویش، به مثابه بخشی از قلمرو پاکستان و یا افغانستان و یا به عنوان یک کشور مستقل،‌ خودشان تصمیم بگیرند.
امروز وقتی نخست وزیر پاکستان به ما خط و نشان می‌کشد که با چه کسی دوست باشیم و با چه کسی دوست نباشیم، این در واقع واکنشی است که آن‌ها در برابر رفتار غیرعقلانی رهبران افغان از زمان استقلال پاکستان تا کنون در برابر ما انجام می‌دهند.

برای من به عنوان یک افغان که جغرافیای موجود کشورم را با تمام تنوعش دوست دارم،‌ همیشه این سوال مطرح بوده است که چرا رهبران پشتون افغانستان به جای تمرکز بر بهبود وضعیت زنده‌گی مردم در همین قلمرو موجود،‌ پیوسته سودای جداسازی قبایل و ادغام مجدد آن را در سر پرورانیده‌اند. پاسخ‌یافتن به این سوال شاید سخت نباشد،‌ اما مطمین هستم که مطرح‌کردن آن روح و روان شماری از دوستانم که احساسات آزادسازی قبایل در روان‌شان زنده است را جریحه‌دار می‌سازد. به همین خاطر بیان آن را به یک زمان دیگر موکول می‌کنم. اما به عنوان یکی از شهروندان جمهوری افغانستان به این باورم که ما چاره‌ای جز صلح و آن‌هم صلح دایمی و مبتنی بر احترام متقابل با پاکستان،‌ نداریم. شکی نیست که با تقویت اردوی ملی افغانستان ما از عهده جنگ و دفاع از سرزمین خویش بدر آمده می‌توانیم، اما باید به این نکته توجه داشته باشیم که تداوم جنگ و خون‌ریزی در افغانستان جز تداوم تباهی، ویرانی، عقب‌مانده‌گی و فقر در مناطق قبایلی و تمام قلمرو افغانستان،‌ نتیجه دیگری در پی ندارد.
از سوی دیگر، تداوم جنگ به ارتش و استخبارات پاکستان این امکان را می‌دهد تا با دامن‌زدن و گسترش افراطیت در افغانستان، ما را پیوسته یک جامعه چند پارچه، افراطی و عقب‌مانده نگه‌ دارد. درست است که ما افغان‌ها دارای روح بلند و آزادی‌طلب هستیم و در برابر هیچ‌ بیگانه‌ای سر تعظیم و فرمان‌برداری خم نمی‌کنیم. اما منطق زنده‌گی قرن بیست و یک می‌گوید که ما مشکلات میان خود و دیگران را از طریق گفت‌وگو،‌ مفاهمه و جست‌جوی راه‌ حل‌هایی که منافع دو کشور در آن دخیل و به صورت مشروع تسجیل شده باشد، می‌توانیم ‌جست‌جو کنیم و به آن دست پیدا کنیم.
به همین خاطر پیشنهاد من به رییس‌جمهور غنی و دیگر دست‌اندرکاران سیاسی افغانستان این است که به جای برانگیختن احساسات و ادامه سیاست ناکام آزادسازی و ادغام قبایل به قلمرو افغانستان، باید وارد یک دیالوگ سازنده‌تر با پاکستان شوند و به آن کشور اطمینان بدهند که کابل تنها پایتخت افغانستان است و رهبران قبایلی آن سوی سرحد باید پس از این به اسلام‌آباد به مثابه پایتخت خویش بنگرند و یا حتا اگر مشکلی با اسلام‌آباد دارند آن را از طریق خودشان حل کنند.
در بدل این اقدام، ما باید از پاکستان به صورت صمیمانه و زیر نظارت بین‌المللی بخواهیم تا تضمین کند که دیگر در امور داخلی ما مداخله نمی‌کند و به تمامی رهبران فراری طالبان تفهیم کند که مشکل خود را با کابل حل کنند و یا در غیر آن، آن‌ها را از آن کشور اخراج خواهد کرد. در پهلوی آن، ما به مثابه یک ملت حق داریم از پاکستان بخواهیم که با ما به مثابه یک شریک برابر و مساوی برخورد کند و دیگر به ما دستورالعمل صادر نکند که با چه کسی دوست باشیم و با چه کسی دوست نباشیم.
در این صورت می‌توان امیدوار بود که دو کشور به صلح دایمی دست پیدا کرده و یک‌جا با هم در برابر سیل عظیم مشکلات و نابسامانی‌هایی که دامن مردم دو سرزمین را گرفته است، مبارزه کرده و به جای ویرانی و تباهی به سمت همکاری، تجارت و گسترش روابط دوستانه گام بردارند.

اشتراک گذاري با دوستان :