چرا جنبش‌های اجتماعی شکست می‌خورند؟

- میلاد نعیمی

اگر حرکت‌های مدنی افغانستان در شانزده سال اخیر را به صورت دقیق مورد بررسی قرار دهیم، در خواهیم یافت که عمر این حرکت‌ها بسیار کوتاه است. حرکت‌های مدنی در افغانستان با سرعت بسیار بالایی شکل می‌گیرند و به همان سرعت از یادها می‌روند و تنها چیزی که از آن‌ها باقی می‌ماند، نام شان است و بس.
اگر سیر تحول جنبش‌های اجتماعی در افغانستان را دنبال کنیم متوجه خواهیم شد که همه یک مسیر را می‌پیمایند و آن، چیزی نیست جز سرازیری شکست. پس از سقوط طالبان و ایجاد حاکمیت دموکراتیک در سطح کشور، امیدواری فراوانی مبنی بر تکوین جنبش‌های اجتماعی دموکراتیک شکل گرفت. قانون اساسی تضمین‌کننده برپایی هر نوع تظاهرات مردمی و شکل‌گیری جنبش مدنی است. با توجه به سهولت‌های پیش‌آمده انتظار می‌رفت که جنبش‌های فراگیر اجتماعی در افغانستان ریشه گرفته و موجبات گذار جامعه از حالت فعلی را فراهم آورند. اما برخلاف انتظار همه‌گان، این کار صورت نگرفت. به منظور واکاوی و بازنمایی علل شکست جنبش‌های اجتماعی لازم است تا در ابتدا به مبانی تیوریک مفهوم جنبش اجتماعی پرداخته شود.

تاملات تیوریک

جنبش اجتماعی، کنش جمعی آگاهانه و معطوف به ایجاد تغییر در عرصه‌های مختلف اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی و یا هم‌چنین مقاومت در مقابل وقوع این‌گونه تغییرات است. این گونه رفتار جمعی، مستلزم سازمان‌یابی معمولاً غیررسمی تعداد کثیری از مردم به عنوان اعضای جنبش و شرکت مستمر آنان در فعالیت‌های جمعی جنبش است. میزان سازمان‌یافته‌گی یک حرکت جمعی، مشخصه‌‌ی تعیین‌کننده در تشخیص نوعیت یک رفتار اجماعی است. بر همین مبنا است که جنبش اجتماعی جایی در میانه حرکت‌های پراکنده فردی-گروهی و فعالیت‌های کاملاً سازمان‌یافته حزبی قرار می‌گیرد. چون منسجم‌تر و سازمان‌یافته‌تر از حرکت‌های پراکنده و بدون هدف است و هم‌چنین سازمان یافته‌گی‌اش، به مراتب کم‌تر از احزاب سیاسی است.
در افغانستان تا اکنون هیچ جنبش اجتماعی فراگیر شکل نگرفته است. وقتی می‌گوییم فراگیر، منظور افغانستان‌شمول‌بودن جنبش‌ها است؛ چیزی که دقیقاً هیچ‌گاه در افغانستان وجود نداشته است. البته در زمان تجاوز ارتش سرخ به افغانستان جنبش جهاد اسلامی تقریباً در سرتاسر کشور شکل گرفت اما از آن جهت که دارای رهبری واحد و منسجم نبود، باز هم نمی‌توان آن را به عنوان جنبشی فراگیر به حساب آورد. اگر قرار باشد نام درستی بر حرکت‌های جمعی افغانستان بگذاریم، بهترین نام جنبش‌های اعتراضی است؛ آن هم جنبش‌های اعتراضی قومی. البته انواع دیگری از جنبش‌های اجتماعی در افغانستان اعلام وجود کرده‌اند اما از آن جهت که دارای قدرت بالایی نیستند در نوشتار حاضر به آن‌ها پرداخته نخواهد شد. نکته دیگری که باید در ابتدا روشن گردد این است که در این نوشته تنها جنبش‌های اجتماعی پساطالبانی مورد تحلیل و ارزیابی قرار می‌گیرند.
دانیل بل جامعه شناس معروف اعتقاد دارد که جنبش‌های اجتماعی را اساساً می‌توان به دو گونه تقسیم کرد: ۱- سمبولیک (symbolic) یا معنادار (expressive)

۲- ابزاری (instrumental).

در نوع اول، عنصری که باعث پیوند اعضای جنبش می‌گردد مسایل ذهنی و غیرمادی است. احساسات، نقش اصلی و تعیین‌کننده را در تکوین جنبش‌های اجتماعی سمبولیک و معنادار بازی می‌کنند. به شکلی که در میان اعضا، نوعی آگاهی ذهنی مبتنی بر احساسات شکل می‌گیرد و موجب یکجاشدن آن‌ها می‌گردد. جنبش‌های دینی، ناسیونالیستی و فرهنگی را می‌توان به عنوان مثال‌های این‌گونه جنبش‌ها برشمرد. اما در جنبش‌های اجتماعی ابزاری، مبنای اصلی، منافع عینی و ملموس است. در این گونه جنبش‌ها، منافع مادی اعضا از اهمیتی وافر برخوردار است و اعضای جنبش اساساً به منظور کسب منفعت فردی گرد هم جمع می‌شوند. جنبش‌های کارگری که به منظور احقاق حقوق کارگران و هم‌چنین بالابردن میزان مزد و درآمد آنان در قرن نوزدهم و بیستم شکل گرفتند را می‌توان نمونه بارز جنبش‌های ابزاری به حساب آورد.
در این میان دانیل بل می‌گوید که در عصر کنونی، جنبش‌های قومی نسبت به دیگر جنبش‌ها از قدرت و پتانسیل بالاتری در بسیج مردم برخوردار هستند. دلیلش هم این است که این جنبش‌ها توان ترکیب عناصر ذهنی و مادی، منافع مادی و غیرمادی، احساسات و معقولات را دارند. یعنی به عبارتی، جنبش‌های قومی ترکیبی از دو نوع جنبش هستند؛ چون در جنبش‌های قومی، از یک طرف احساسات قوم‌گرایانه شدیدی حاکم است و از طرف دیگر، مبارزه در قالب ساختار سیاسی انجام می‌شود و هدف آن کسب قدرت و منافع اقتصادی می‌باشد. هر کدام یک از انواع جنبش‌های اجتماعی‌ای که دانیل بل ذکر می‌کند با چالش‌هایی مواجه هستند که از قدرت آن‌ها می‌کاهد و بعضاً باعث شکست‌شان می‌گردد. بنا بر اعتقاد او، مهم‌ترین چالش پیش روی جنبش‌های ابزاری این است که آنان فاقد جنبه احساسی هستند. در این گونه جنبش‌ها به محض تحقق اهداف تعیین‌شده اولی، اهداف جدید جنبش بایستی به سرعت بازتبیین و بازترسیم گردند تا اعضا، جنبش را ترک نکنند. چون نمی‌توان اهداف سازمان اجتماعی را به سرعت بازتبیین کرد، جنبش‌های ابزاری پس از نیل به اهداف اولی معمولاً از هم می‌پاشند. خصیصه بارز جنبش‌های سمبولیک و معنادار این است که به سرعت و بر مبنای احساسات مقطعی شکل می‌گیرند و چون اساساً دارای جنبه مادی و منافع عینی نیستند، احتمال این‌که به سرعت از هم بپاشند بسیار بالا است. همان طوری که گفته شد، جنبش قومی ترکیبی از این دو نوع جنبش است و به همین دلیل، در مواجهه با چالش‌های فوق‌الذکر بسیار قدرتمند عمل می‌کند و احتمال اضمحلال درونی و تدریجی این گونه جنبش‌ها بسیار پایین است.
فرضیه اول نوشتار حاضر این است که تمام جنبش‌های اجتماعی شکل‌گرفته در دوران پس از طالبان، دارای وجهه قومی بوده و بر این اساس، می‌توان آن‌ها را به نوعی، ذیل جنبش‌های قومی به حساب آورد. فرضیه دوم این است که تمام این جنبش‌ها با شکست مواجه شده‌اند. حالا با توجه به تاملات نظری‌ای که پیشتر ذکر آن رفت، درنگی ایجاد می‌شود که جنبش‌های قومی در افغانستان می‌بایست از قدرت بالایی برخوردار می‌بودند و به این راحتی از هم نمی‌پاشیدند؛ اما چرا شکست خوردند؟ برای پاسخ به این سوال لازم است تا در ابتدا مراحل مختلف شکل‌گیری و هم‌چنین شکست جنبش‌های اجتماعی افغانستان را مورد شناسایی و سپس ارزیابی دقیق قرار دهیم.

سیر اجتناب‌ناپذیر شکست

در نخستین مرحله، تمامی این جنبش‌ها به هدف ایجاد تغییر و یا اعتراض به ایجاد تغییر شکل می‌گیرند؛ به این ترتیب دولت به عنوان مانع و هم‌چنین عامل تغییرات شناخته شده و در محراق اصلی اعتراضات قرار می‌گیرد. به عبارتی در مرحله اول، جرقه اعتراضات زده می‌شود. در مرحله دوم، حرکت‌های اعتراضی مردمی شکل می‌گیرند و مردم به شکلی پراکنده، غیر سازمان‌یافته و تنها به دلیل غلبه هیجانات و احساسات خود در این قبیل حرکت‌ها شرکت می‌کنند. در مرحله سوم، برخی احزاب و گروه‌های سیاسی مخالف حکومت از آن جهت که اعتراضات متوجه حکومت است در جنبش‌های اجتماعی نفوذ می‌کنند و رهبری جنبش را در دست می‌گیرند و یا بر رهبری جنبش تاثیر می‌گذارند و مسیر رفتار جمعی اعضا را به شکلی غیرمستقیم تعیین می‌کنند. جنبش‌های مدنی در افغانستان به دلایل فراوانی فاقد ظرفیت لازم برای ارایه و معرفی رهبری جنبش هستند و به همین دلیل، کسانی از بیرون در جنبش نفوذ کرده و رهبری را به دست می‌گیرند. در مرحله چهارم، نوبت توزیع منافع مادی و عینی می‌رسد که دقیقاً در همین مرحله است که نطفه شکست در جنبش‌های اجتماعی افغانستان کاشته می‌شود. منظور از توزیع منافع مادی این است که اعضای جنبش مجاب شوند که با اشتراک آنان در جنبش، منفعتی عاید شان می‌شود. در مرحله پنجم، تمامی جنبش‌های اعتراضی افغانستان مسیر شکست را می‌پیمایند. معمولاً در مرحله شکست، تمامی جنبش‌های مدنی، چند حرکت مدنی اعتراضی محدود را سازمان می‌دهند و کم کم رو به زوال می‌گذارند و پس از چندی، اثری از آنان در مناسبات اجتماعی-سیاسی باقی نمی‌ماند.
همان‌طوری که گفته شد، مبنای اصلی تشکیل‌دهنده جنبش‌های اجتماعی در افغانستان احساسات مقطعی و زودگذر است. عاملی که باعث تداوم جنبش می‌شود، استفاده از احساسات شکل‌گرفته از طریق پیوند آن‌ها با منافع مادی و تقسیم عادلانه منافع میان اعضا است. این منافع می‌تواند افزایش معاش، توزیع قدرت، بهره‌مندی اعضا از قدرت، بهبود اوضاع اقتصادی اعضا و یا هر گونه منفعت مادی و ملموس دیگری را در بر گیرد. برخی اعتقاد دارند که مدیریت و سازمان‌دهی ضعیف، علت اصلی شکست جنبش‌های مدنی در افغانستان است اما برخلاف این دیدگاه، مدعای نوشتار حاضر این است که علت اساسی شکست، عدم توزیع عادلانه منافع و هم‌چنین بی ‌اعتمادی اعضای جنبش به توزیع عادلانه منافع از جانب رهبران است. اعضا باید متقاعد شوند که از طریق مشارکت در فرآیندهای جمعی جنبش، سودی عاید آنان می‌شود و اگر آنان به این نتیجه نرسند، طبیعتاً که جنبش از درون خواهد پاشید.
برخی جنبش‌ها در همان مرحله سوم که جنبش دارای رهبری مشخص می‌گردد، شروع به از هم پاشیدن می‌کنند و برخی در مرحله چهارم یا توزیع منابع رو به زوال می‌گذارند. جنبش‌هایی که رو به ضعف می‌گذارند، اعضای آن‌ها معمولاً رهبری جنبش را به رسمیت نمی‌شناسند و یا به کدر رهبری اعتمادی ندارند و بنا بر این، کم کم از آن فاصله می‌گیرند. در افغانستان با توجه به تجارب گذشته، نوعی احساس بدبینی مفرط نسبت به رهبران وجود دارد؛ خواه این رهبران، رهبران سنتی قدیمی باشند و خواه رهبران جوان. مردم باور دارند که تمام رهبران کشور تنها به فکر منافع شخصی خود هستند و از حضور آنان در جنبش‌های اجتماعی تنها استفاده ابزاری صورت می‌گیرد و آن‌ها از منافع به دست‌آمده، هیچ منفعتی نخواهند برد. به همین دلیل است که به محض اینکه احساسات مردم فروکش می‌کند، زنده‌گی اجتماعی جنبش‌ها هم به پایان می‌رسد.
به عبارتی مشکل اساسی در تمامی حرکت‌های مدنی افغانستان این است که آنان فاقد ظرفیت لازم برای استفاده مثبت از احساسات زودگذر مردم و تبدیل یا گذار حرکت‌های مقطعی و زودگذر مردم به جنبش‌های متداوم اجتماعی هستند. تنها عاملی که باعث رقم‌خوردن این گذار می‌شود، اعتماد و اطمینان اعضا به رهبری جنبش است. این باور باید میان اعضای جنبش درونی شود که اشتراک آنان در جنبش، منافعی را در پی خواهد داشت و این منافع به شکلی عادلانه میان اعضا تقسیم خواهد شد. در افغانستان چنین دیدگاهی هیچ‌گاه وجود نداشته است. مردم فکر می‌کنند که رهبران جنبش با سوءاستفاده از احساسات مردم برای خود قدرت سیاسی و منفعت اقتصادی به دست می‌آورند. بنا بر این، فقدان اعتماد به رهبری جنبش‌های اجتماعی، عامل اساسی‌ای است که موجب از هم پاشیده‌گی آنان می‌شود. در نبود این اعتماد است که پاگیری جنبش‌های فراگیر و پایدار اجتماعی تبدیل به آرزویی دست‌نیافتنی می‌شود.

عوامل دیگر

البته در کنار عامل ذکرشده، عوامل فرعی دیگری نیز وجود دارد که باید به آن‌ها پرداخته شود. در افغانستان، باوری جمعی وجود دارد مبنی بر این که حرکت‌های مدنی و اعتراضی دارای هیچ نتیجه مطلوب و ملموسی نیستند. قائلان به این اندیشه، چنین استدلال می‌کنند که هر کدام یک از حکومت‌های پس از سقوط طالبان، اساساً خود را ملزم به متابعت از خواست همه‌گانی مردم نمی‌دانند و به همین جهت، جنبش‌های اجتماعی به هر مقیاسی هم که وسیع باشند، اثرگذار نخواهند بود و به این دلیل، مردم از شرکت در این گونه جنبش‌ها خودداری خواهند کرد. این استدلال البته پایی در واقعیت هم دارد. جنبش‌های اجتماعی در جوامعی موفق خواهند بود که دولت نوعی وابسته‌گی اقتصادی به ملت داشته باشد. در افغانستان نظر به این‌که دولت به لحاظ اقتصادی شدیداً به کمک‌های جامعه جهانی وابسته است، احساس پای‌بندی چندانی به خواست مردم ندارد. به همین جهت، دولت از جانب حرکت‌های اعتراضی مردم احساس خطر نخواهد کرد و تن به خواسته‌های آن‌ها نخواهد داد. بنا بر این، مردم نسبت به حرکت‌های مدنی دل‌سرد شده و در این گونه حرکت‌ها اشتراک نمی‌کنند.
اوضاع وخیم امنیتی عامل دیگری است که باعث عدم توفیق جنبش‌های مردمی می‌شود. ترس از وقوع عملیات انتحاری در میان اعضای معترض در خیابان‌ها، باعث می‌شود تا مردم کم‌تر در این گونه حرکت‌های مدنی شرکت کنند. این امر به نوبه خود موجب می‌شود تا اعضای کم‌تری در جنبش‌های اجتماعی مشارکت کنند. وقوع انتحار در میان تظاهرات‌کننده‌گان جنبش روشنایی در دوم اسد سال ۱۳۹۵ مثال خوبی بر این مدعا است. آن حادثه عملاً باعث تضعیف جنبش روشنایی شد.
یکی دیگر از عوامل مهم شکست برخی جنبش‌های اجتماعی در افغانستان، این است که مطالبات جنبش به جای آن‌که مبتنی بر سازوکارهای عمل‌گرایانه باشد، بیشتر آرمان‌گرایانه است. وقتی مطالبات واقع‌گرایانه نباشد، حرکت‌های مدنی نتایج عملی زیادی نخواهند داشت و مردم کم کم نسبت به شرکت در حرکت‌های اعتراضی دل‌سرد خواهند شد. دلسردی و عدم اشتراک در حرکت‌های اعتراضی باعث اضمحلال درونی جنبش خواهد شد. این دقیقاً اتفاقی است که برای جنبش رستاخیز افتاد. مردم در مقطعی خاص به دلیل غلبه هیجانات احساسی خود در حرکت‌های مدنی جنبش رستاخیز شرکت کردند.
اما پس از این‌که جنبش بر عملی شدنِ درخواست‌های غیرواقع‌گرایانه خود را پافشاری کرد و مردم متوجه شدند که اشتراک آنان وافی به مقصود نخواهد بود، از جنبش فاصله گرفتند.
عامل دیگری که معمولاً رهبران جنبش‌های شکست‌خورده آن را مطرح می‌کنند، این است که حکومت با نفوذ در رهبری جنبش، سعی در تضعیف جنبش می‌کند. بسیاری اعتقاد دارند که حکومت با استفاده از شیوه‌های گوناگونی چون تطمیع رهبران جنبش، باعث شکست این رفتار گروهی می‌شود. البته برخی بر این باور اند که قوم‌گرایانه‌بودن جنبش‌ها باعث می‌شود تا مردمان متعلق به گروه‌های قومی دیگر در مقابل آنان جبهه بگیرند. به این ترتیب، ترس از کشانیده‌شدن اعتراضات مدنی به جنگ قومی باعث می‌شود تا جنبش‌ها در همان مراحل ابتدایی تکوین، با شکست مواجه شوند.

اشتراک گذاري با دوستان :