شعر مشروطه و گفت‌وگو با فرمان‌ر‌وا

- اسماعیل سراب

اگر کار و بار طرزی و همراهانش در دم‌ و‌ دستگاه حبیب‌الله شاه، انتقاد و مقابله با حکمران مستبد را از وظایف عقلا به حساب آورد، برای برخی از شعرا و نویسنده‌گان معاصر در این خاک راهی نشان داد که تا ابد برای تحقق کوچک‌ترین آرمان‌های‌شان بساط‌شان را جمع کنند و به نزد پادشاه بروند. حتا کسانی وجود دارند که ضمن رشک‌بردن به آشنایی طرزی با زبان ترکی و آگاهی نسبی‌اش از تحولات در دنیای غرب، به این‌که او دو دختر در عقد دو پسر پادشاه داشته است هم غبطه می‌خورند. به راستی پادشاه کیست و شاعر وقتی به دربار می‌رود چه قابلیتی دارد؟
«در این مرحله‌ی دشوار برای مردم افغانستان، در هند در دربار امپراتوری مغل، مخصوصاً از اواسط قرن ۱۶ م ادبیات دری به درخشش چشم‌گیری رسیده بود و حتا منازل خان‌ها و نواب‌های بزرگ محل تجمع سخنوران و علاقه‌مندان ادبیات دری بود. در آن تحرک عظیم ادبی در پهلوی شعرای هندی کسان دیگری نیز قرار داشتند که زادگاه‌شان افغانستان بود… بیشتر شعرای قرن شانزدهم بدخشان به هند سفر کردند و علت آن یکی تهاجم فیودال‌های شیبانی و اشترخانی به آن منطقه بود که اکثر سخنوران استیلای بیگانه را تحمل نتوانسته، به سوی هند که نسبت به دیگر مناطق نزدیک‌تر بود فراری شدند. علت دیگر عزیمت شعرای قرن شانزدهم آن بود که امپراتوران مغل هند مخصوصاً اکبر در سده‌ی مذکور نسبت به شیبانی‌ها و اشترخانی‌ها به پشتیبانی ادب دری و دلجویی شعرا که برای آرایش دربار و افزایش شهرت امپراتوری لازم بود بیشتر پرداختند… بنابر علت‌هایی که برشمردیم، در قرن شانزدهم از بیست‌‌ونه سخنور بدخشان دوازده تن را در هند می‌یابیم.» (حبیب، ۱۳۶۶: ص ۲۰، ۲۱ و ۲۲).
اگر تصور می‌کنیم که این‌ها با کوچ از شهر و دیارشان صرفاً به هجوم شیبانی‌ها و اشترخانی‌ها و صفوی‌ها واکنش نشان داده‌اند؛ اگر شاعر آن دوره را آسیب‌پذیر از همان بلایی می‌دانیم که مثلاً روزگار بر سر یک دهقان آورده؛ اگر فکر می‌کنیم که آمال و آرزوهای این‌ها هم دقیقاً مثل دیگر ساکنان این دیار بوده‌ است، اشتباه نکرده‌ایم؛ ظاهراً همین‌گونه‌ است. انسان شاعر به همان چیزهایی محتاج است که انسان‌های دیگر هم نیازمند آن‌‌ اند. اما اگر قدمی فراتر بگذاریم و به شاعر و روحیاتش ـ آن‌گونه که در اجتماع ما می‌زیسته ـ فکر کنیم، در حقیقت جان بی‌پناه شاعر پادشاهش را می‌جوید. او در نسبتی که با حکمران دارد؛ در رابطه‌ای که با زمام‌دار برقرار می‌کند؛ با اهلیت و شایسته‌گی‌ای که در نمایش‌های درباری از خود نشان می‌دهد؛ با مهارتی که در استفاده از زبان دارد؛ با نمایش زیبایی سخنش در جوار قدرت حکمرانی سلطان، بر رعایا همان‌گونه تاثیر می‌گذارد که سلطان با هیبت شمشیرش. شاعری با این خصوصیات در حقیقت پادشاهی‌ است که همیشه بعد از تصاحب تاج‌و‌تخت توسط یک آدم دیگر به دربار آمده‌ است و حال در آن‌جا از تماشای حکمرانی آب از لب‌ودهنش آویزان است. او حتا به پادشاهی هم قناعت نکرده‌ است. بیشتر از آن می‌خواهد. پادشاه را در مقابله با واقعیت خشن روزگار پیش می‌اندازد و خود در فضای امنی که پادشاه زحمتش را کشیده و فراهم کرده به عیش می‌پردازد و خیال‌بافی می‌کند. در این رابطه‌ی ساده‌لوحانه است که پادشاه را صرفاً دوست‌دار شعر و فراهم‌کننده‌ی آرامش و عیش و طرب شاعر به حساب آوریم. پادشاه همان است که از جایگاه امیر عبدالرحمان‌خان چنان از شاعر خشنود می‌شود که به مادر واصل کابلی نامه می‌نویسد و از تربیت فرزند خوب سخن می‌گوید. (قویم، ۱۳۸۵: ص ۸). پادشاه همان است که در هیبت شاه‌عباس صفوی فصیحی هروی را بعد از پسندیدن شعرش چون عتیقه‌ای از هرات برمی‌دارد و به مازندران می‌برد. (حبیب، ۱۳۶۶: ص ۲۳). واقعاً آدم بی‌نوای این رابطه کیست؟ اگر کسی این‌گونه فکر می‌کند که در رابطه‌ی واصل کابلی و امیر عبدالرحمن‌خان، واصل بر امیر تأثیر گذاشته و امور مملکت‌داری را بهتر کرده، قطعاً آن آدم یا دروغ می‌گوید یا از بهبود امور مملکت‌داری چیزی نمی‌داند. آن‌چه مسلم است حکمران هیچ وقت راضی نمی‌شود که حق تصمیم‌گیری را به کسی بدهد. اگر روزی اراده کند که این کار را انجام دهد، در میان کسانی که احتمالاً برای دخالت در قدرت انتخاب خواهند شد، شاعر جایگاهی نخواهد داشت؛ جز همان جایگاه ابدی‌ای که از قبل حکم‌ران برایش عطا کرده ‌است. همان گرم‌کردن محفل و آرایش دربار. اما در این میان نقش شاعران مشروطه در دربار حبیب‌الله دو سویه است. از یک طرف این‌ها هم مثل اسلاف‌شان در دربار و جمع‌های مرتبط به آن گرد آمده‌اند و همه‌چیز را با شاه در میان می‌گذارند و از جهتی دیگر به شیوه‌ی حکم‌رانی‌اش طوری انتقاد می‌کنند که انگار صدای‌شان از قعر جامعه می‌آید. احتمالاً فرض این‌ها بر این است که پادشاه خیر و صلاح خویش و مملکت را نمی‌داند و برای رستگاری مثل طفلی بازی‌گوش باید پدری بزرگوار داشته باشد تا او را از وقت‌گذرانی‌ها در کوچه و بازار برحذر داشته و به مکتب ببرد تا علم و معرفت بیاموزد. از چهار شاعر مهم مشروطه حتا اگر طرزی و مستغنی را کنار بگذاریم و با این گمان که داوی و لودین رادیکال‌های این جریان‌ اند، به سراغ آن‌ها برویم، باز هم در اصل مساله تغییری به میان نمی‌آید.
«در وطن گر معرفت بسیار می‌شد بد نبود/ چاره‌ی این ملت بیمار می‌شد بد نبود/ این شب غفلت که تارومار می‌شد بد نبود/ چشم پرخوابت اگر بیدار می‌شد بد نبود/ کله‌ی مستت اگر هوشیار می‌شد بد نبود/ روز و شب چون شل و لنگ در آشیان بنشسته‌ای/ یا دماغ و فکر را بیهوده بی‌جا خسته‌ای/ دور از احباب رفته با عدو پیوسته‌ای/ بر امید کارهای دیگران دل بسته‌ای/ گر ترا همت ممد کار می‌شد بد نبود/ … ». (داوی، ۱۳۶۹: ص ۱۹).
واقعیت این است که این مخمّس معروف عبدالهادی داوی در مقایسه با شعرهای رام و خیرخواهانه‌ی طرزی فقط مقداری در شیوه‌ی انتقاد از شاه صراحت دارد. ورنه به همان سیاق طرزی قصدش اصلاح هنر حکمرانی سلطان است. کسانی هم که در بحث از شعر مشروطه مدام این مخمّس را مثال می‌زنند، صرفاً شیفته‌ی همین صراحت شده‌اند. آن‌هایی که بلافاصله بعد از یادکردن این شعر آن قصه‌ی کوتاه را روایت می‌کنند و توضیح می‌دهند که چه گونه امیر حبیب‌الله بعد از خواندن این شعر برآشفت و در حاشیه‌ی آن نوشت: پریشان کیست؟ معلوم شود، به این فکر نکرده‌اند که شعر با کی سخن می‌گوید؟ (قویم، ۱۳۸۵: ص ۲۰). داوی بیشتر از آن‌که نگران «ملت بیمار» باشد، نگران بلایی‌ است که پادشاه با اشتباهاتش بر سر خود و نظام زیر فرمانش آورده‌ است. او در این شعر نه حرفی از زبان رعیت درمانده‌ی بیمار می‌گوید و نه هم سخنی از جانب خود خطاب به آن‌ها دارد که جسم ستم‌پذیرشان را به فعالیتی وادار کند. مخاطب پادشاه و دربار آشفته‌ی آن است. اگر بحث بر سر تبلیغ آموختن علم و فرستادن فرزندان به مکتب باشد، خطاست که این را تنها ایده‌ی جماعت مشروطه‌خواه به حساب آوریم. امیر خود با تماشای حکمرانی پدرش عبدالرحمان‌خان و فشاری که بر مردم آمده ‌بود، در پی تلطیف شیوه‌ی حکمرانی بود. می‌دانیم که او در ۱۹۰۳ یعنی پیش از ظهور جنبش مشروطیت در افغانستان، مکتب حبیبیه را تأسیس کرد. (فرهنگ، ۱۳۶۷: چ ۲، ص ۳۱۰).حتا آن‌قدر روی تبلیغ این عملش تاکید داشته که نام مکتب تاسیس‌شده را با نام خود پیوند زده و آشکارا خود را شاه معارف‌پرور و ترقی‌خواه قلمداد کرده ‌است. مقالات طرزی در سراج‌الاخبار در ستایش معارف‌پروری‌ها و ترقی‌خواهی‌های امیر حبیب‌الله نشان‌دهنده‌ی این واقعیت است که پادشاه با اصل تغییر و پیشرفت و نوآوری نه‌تنها که مشکلی نداشته ‌است، بل‌که از این‌که کسانی او را بنیان‌گذار ترقی‌خواهی بدانند لذت می‌برده. (طرزی، ۱۲۹۱: ش ۱۹، ص ۱). ضدیت شاه با نوآوری‌ از آن‌جا شروع می‌شود که شور ترقی‌خواهی اقتدار او را هدف قرار داده و سعی دارد در زمینه‌ی اختیاراتش حد بگذارد. پس اگر این مورد را کنار بگذاریم حضور و فعالیت شاعران مشروطه در دربار امیر حبیب‌الله و نشریه‌ی مورد حمایتش سراج‌الاخبار همان‌گونه که با استفاده از امکانات درباری انتقاد از حکمران را به امری امکان‌پذیر بدل کرد، از شیوه‌ی زمامداری‌اش روایتی ساخت و میراثی به جا گذاشت که به هیچ‌وجه نمی‌توانیم آن را از فیگورش کسر کنیم و او را صرفاً حکمرانی عیاش و خوشگذران به حساب آوریم. شاعران سراج‌الاخبار امیر حبیب‌الله را در شعرشان شریک کرده‌اند. او حتا در تندوتیزترین شعرهایی که در سراج‌الاخبار چاپ شده سهم دارد.
عجیب است که رادیکال‌ترین چهره‌ی شعر مشروطه ـ یعنی عبدالرحمان لودین ـ پس از سال‌ها کار در سراج‌الاخبار و تلاش برای تاثیرگذاری بر نقطه‌ی فوقانی قدرت، در آخر قلم را کنار گذاشته و تفنگچه‌ای پیدا می‌کند و در شب جشن تولد پادشاه او را هدف قرار می‌دهد. در کنار نتایج دیگری که احتمالاً از این حرکت لودین به دست می‌آید، مطمیناً یکی هم این است که شاعر دیگر امیدی به تلاش‌هایش در دربار نداشته و پروژه‌ی سراج‌الاخبار را بی‌نتیجه می‌داند. حتا این حرکت لودین هم از دربار دست برنمی‌دارد. هرچند او با این حمله به پادشاه، سخن‌گفتن از عدالت و اصلاحات با امیر حبیب‌الله را بیهوده نشان می‌دهد، اما هنوز به دنبال اصلاح و تطهیر تاج‌وتخت از طریق حذف فرمان‌روا و آوردن فرمان‌روایی دیگر به عوض آن است. لودین پیش از این حرکت در شعرهایش هم نشان داده‌ است که اگر تفاوتی در فکر و عملش با دیگر مشروطه‌‌خواهان دارد، این تفاوت هرگز در راه و رسم شاعری نبوده و صرفاً اختلافی‌ است که آن‌ها درباب میزان صراحت نقد دارند.
«ای غافل از زمانه و شاغل به لهو گلف/ با دشمن خبیث چه کس کرده ‌است حلف؟/ خود فکر کن عدو نکند چون ز عهد خلف/ باید گریست بر سر این احمقی و جلف/ تا چند برای دیدن حق کور و کر شوید/ …/ هر یک نشسته است به زین آن‌چنان تلک/ کش نیست غم ز ملت و پرواش از ملک/ با صد غرور و کبر همی‌تازد اسپ دک/ کس نیست تا به سینه‌ی ایشان کند شلک/ خوب ای خران چرید که تا چاق‌تر شوید/ …» (حبیب، ۱۳۶۶: ص ۱۴۳)
مخمس نعره که من بخش‌هایی از آن را در این‌جا آورده‌ام، علارغم عصبانیت گرانمایه و سرنوشت غریب این شعر و شاعرش، به همان راهی می‌رود که قبلاً طرزی در شعرهای ترقی‌خواهانه‌اش در پیش گرفته بود. گویا این شعر همان است که خطاب به امیر حبیب‌الله نوشته شده بود و بعدها در دوره‌ی زمام‌داری نادرخان، لودین این شعر را با نامه‌ی انتقادی دوست نزدیکش تاج‌محمد پغمانی به فرمان‌روای مستبد آن وقت، در دفترچه‌ای نوشت و وقتی آن دفتر به دست نادر افتاد، لودین را در باغ ارگ تیرباران کردند. (حبیب، ۱۳۶۶: ص ۱۴۱). این بدان معناست که راهی را که طرزی در شعرهایش برای اصلاح و بهترکردن حکم‌رانی از راه گفت‌وگو با حاکم در پیش گرفته بود، وقتی در طریق لودین بر سر خواسته‌های شاعر قیام می‌کرد و پای می‌فشرد، فرمان‌روا از اساس آن رابطه‌ی شاعر ـ پادشاه را انکار می‌کرد و در هیات نادر شاعر را از میان برمی‌داشت. اگر بی‌اعتقادی کامل پادشاه را در زمان امیر حبیب‌الله نمی‌بینیم، معنایش این نیست که او به این رابطه احترامی قایل است و شاعر عدالت‌خواه در او نفوذی دارد. اولاً او خود قبلاً مشروطه‌خواهان اول را قلع‌و‌قمع کرده ‌است و ثانیاً شاعر وقتی بر خواسته‌های واقعی‌اش در هیات لودین تاکید می‌کرده، راهی جز از میان برداشتن پادشاه نداشته‌ است. در واقع این رابطه هر وقت که در معنای واقعی‌اش برقرار می‌شده ناگزیر به ورطه‌ی حذف و خون‌ریزی می‌افتاده و خودش را انکار می‌کرده. جالب است که رابطه‌ی لودین با امان‌الله‌خان ـ فرمان‌روای هم‌پیمان و مورد علاقه‌ی شاعران مشروطه – با همه‌ی امیدها و دلبسته‌گی‌هایی که مشروطه‌خواهان به امان‌الله داشته‌اند، سند دیگری‌ست بر بی‌بنیاد بودن رابطه‌ی شاعر و فرمان‌روا. این حرف‌های لودین خطاب به امان‌الله آخرین رشته‌های رابطه‌ی شاعر ـ پادشاه را پاره کرده و نشان می‌دهد که هیچ شاعر مبارز و عدالت‌خواهی در دربار همراه و هم‌فکر ندارد و شاعر باید سخنش را به کسان دیگری بگوید.
«اعلی‌حضرت خود را شاه انقلابی معرفی نمودند؛ پس توقع می‌رود که انقلاب در دستگاه دولت را بپذیرند. ده سال است که اعلی‌حضرت وظیفه‌ی صدارت عظمی را شخصاً به دوش گرفته‌اند. در حالی که انقلاب متقاضی آن است که شخص مسول دیگری به حیث صدراعظم تعیین گردد؛ تا مردم او را مسول اعمالش قرار داده بتوانند». (حبیبی، ۱۳۶۳: ص ۱۳۵)
اما چرا باز هم لودین مساله‌اش را به امان‌الله‌خان گفته ‌است؟ به احتمال زیاد خواهند گفت: به خاطر آن واقعیت تلخی که در بیرون از دربار وجود داشته. جامعه‌ای بی‌سواد و مردمانی مقاوم و سخت‌جان در برابر هر ایده‌ای که آن‌ها را ناگزیر کند به زنده‌گی و باورهای‌شان فکر کنند. بسیاری از روشنفکران عادت کرده‌اند که همین حرف‌ها را بگویند. اما باید قاطعانه این سوال‌ها را به دست عقلا برسانیم که مثلاً اگر همین فردا شما با نوشته‌های‌تان تنها بمانید و هیچ نیروی بازدارنده‌ای هم در کار نباشد، اگر روزی محصول اندیشه‌های روشنفکر و نتیجه‌ی عملش جدا و مستقل از هر چیزی که خود را به آن پیوندزده‌ است، به میدان بیاید چه معنا و کارکردی خواهد داشت؟ بالاخره باید روزی کسی پیدا بشود و یک قطعه شعر، یک مقاله، یک کتاب، یک رمان و یا هرچیز دیگری که به نوشتن آن مشغول است را پیش رویش گذاشته و فارغ از مناسباتی که پیرامون اثرش شکل گرفته به اهمیت آن فکر کند. شاید آن روز این واقعیت تلخ‌‌تر عیان گردد که اصولاً عاقلان هم در جامعه قشری هستند با منافع و مناسباتی مشخص که پیش از هر چیز ناگزیر اند برای بقا و اهمیت‌دادن به جایگاه‌شان استدلال کنند و لااقل واقعیتی که آن جایگاه را تهدید می‌کند را در تاریکی نگهدارند. اگر فرصتی پیش آید که شاعر مشروطه‌خواه را همان‌گونه که در روایت قهرمانانه‌اش می‌خوانیم، در آن سویه‌ی تاریک‌ هم به چنگ آوریم، خواهیم دید که او هم برخلاف شعارهایش از زیستن در جوار خانه‌ی قدرت شکایتی نداشته و شاید ناخودآگاه از گرما و تماشای حکم‌رانی لذت می‌برده. لذتی که در زیر دیوارهای آن بنای بلند و در قعر جامعه به دست نمی‌آید و زنده‌گی به طرز بی‌رحمانه‌ای واقعیتش را بر شاعر تحمیل می‌کند.

منابع:
حبیب، اسدالله (۱۳۶۶ ش)، ادبیات دری در نیمه‌ی اول سده‌ی بیستم، کابل: انتشارات پوهنتون کابل
قویم، عبدالقیوم (۱۳۸۵ ش)، مروری بر ادبیات معاصر دری، کابل: مطبعه‌ی فجر کابل
داوی، عبدالهادی (۱۳۶۹ ش)، گزیده‌ی شعرهای عبدالهادی داوی، کابل: انجمن نویسنده‌گان افغانستان
فرهنگ، میر محمد صدیق (۱۳۶۷ ش)، افغانستان در پنج قرن اخیر، ویرجینیا: انجینر احسان‌الله مایار
طرزی، محمود (۱۲۹۱ ش)، ترقی‌پروری‌های اعلی‌حضرت پادشاهی، کابل: سراج‎الاخبار افغانیه، شماره‌ی نوزدهم
حبیبی، عبدالحی (۱۳۶۳ ش)، جنبش مشروطیت در افغانستان، کابل: کمیته‌ی دولتی طبع و نشر

اشتراک گذاري با دوستان :