برق‌های جنبش روشنایی هم رفت – طنز

- آژند

من نمی‌دانم این محترم محمداشرف غنی که رییس جمهور است و صد البته سرقومندان اعلای نیرو‌های مسلح هم می‌باشد، مهره مار دارد یا زبان سرخ، سر سبز می‌دهد برباد؟ البته خیلی‌ها می‌گویند که زبان رییس جمهور گلابی‌رنگ است، ولی چون با رنگ سبز نمی‌تواند درست در توازن قرار بگیرد، ناچار سرخش ساخته است. مقصد، هرکس پیش رییس‌جمهور رفته، دوباره روی شادی (منظورم بوزینه نیست) را ندیده. یادتان است وقتی که انتخابات در حال افتادن به خاک‌انداز بود و داکتر به متفکر می‌گفت چوکی را (بان سرجایش) که از مه است و بیخی کم مانده بود که سرقوماندان هم چوکی را (بانَد سرجایش) باز‌‌ همان مهره مار کار خود را کرد و حتا جان کری را از آن سوی دریا‌ها بیرون ساخت و مجبورش کرد که یک عالم موجودات مختلف را کله به کله کند و بلاخره حکومت را برای‌شان نصف کرد. او هم چی نصف‌کردنی. به سر شیرین خودتان قسم، اگه چهار یکش را هم درست به داکتر داده باشد. خلاصه بعدش امپراطور‌‌، همان که «فرزند دانای میهن» می‌گفتندش، به گیرش افتاد. بی‌چاره قبلش چه کش و فَشی داشت. تا یک جمله می‌گفت، هفت تا «شاعر فرهیخته» غش می‌کردند و فقط با بوی جوی مولیان به حال می‌آمدند. او بی‌چاره را هم با چرب‌زبانی از راه بدر کرد. شش‌صد و هفتاد چهار سفارت‌خانه و نود و هفت معین ارشد برایش وعده داد. آخر هم ولایت خودش به زور دنده‌پنج به گیرش آمد. حالی امپراطور، چنان سرسام گرفته که عوض این که دوستم را از بندر آقینه وارد کند، مستقیم بدون تشریفات گمرکی، می‌خواست در مزار واردات بنماید. «فرزند دانای میهن‌»، سرش به ترکیه و دست و پایش در مزار شریف می‌باشد، بدون این که بتواند سر و ته خودش را جمع کند. پس از آن هم رستاخیز تغییر به گِیر غنی افتاد. او بی‌چاره‌ها خو به مو‌تر انتحاری هم نرسیدند و نیرو‌های امنیتی خودشان صلاح دانستند که نقش مو‌تر انتحاری را بازی کنند. رستاخیز هم تصمیم گرفت کُلِ شهر کابل را خیمه‌پوش کند. بلا د پس چهار شهروندی که مسیر‌های ترافیک سرشان قطع شده بود. باز همین رییس جمهور بود که گلیمِ خیمه و خرگاه‌شان را جمع کرد و ولا خو (چونگس) زده باشند. حالا هم که نوبت جنبش روشنایی شده. اول‌ها همه فکر می‌کردند که این جنبش روشنایی با جنبیدن‌هایش حتماً کاری می‌کند که زلزله‌های کابل نکرده است. حتا عده‌ای حاضر بودند سر اولاد دخترشان قسم بخورند که داوود ناجی، تنها ناجی افغانستان است. من خودم به گوش‌های خود شنیدم که یکی می‌گفت گرد سر جنبش روشنایی هاله‌ای از نور قرار گرفته. ولی همین که رفتند و رییس‌جمهور را دیدند، ناگهان بادشان خالی شد. البته من که به شخصه خوشحال شدم که جنبش از خیر برگزاری تظاهرات گذشت. اگر نه این مو‌تر انتحاری که روز دوشنبه سی – چهل نفر را کشت، آن وقت می‌زد ده‌ها تن دیگر را شهید می‌ساخت و صد و دوصد روشنفکر با سویه‌ای تحصیلی ماستر و داکتر را به جامعه‌ی آن دنیا تقدیم می‌کرد. این بار حتا مو‌تر زره بهزاد هم نمی‌توانست ناجی زنده‌گی وکیل صاحب شود. خلاصه این زبان رییس‌جمهور بسیار چرب و نرم است. هر کس که یک‌بار از زبانش چیزی شنیده، دیگر هرگز حاضر نشده پای منبر ذاکر نایک هم بنشیند. همین مرتضوی خود ما وقتی که سخنگو نبود و روزنامه‌نگار بود گاهی در نوشته‌هایش دلش می‌خواست حتا یک مشت مستحکم به دهان استکبار جهانی، ببخشید به دهان ریاست جمهوری بکوبد. ولی فقط دو دقیقه و بیست و هشت ثانیه، سخنان غنی را شنید و حالا دایماً می‌گوید
من باتو چنانم ای نگار جان غنی
کان در غلطم که من تو ‌ام یا تو منی
به همین خاطر من معتقدم که اگر می‌خواهید در آینده حرکتی، جریانی، جنبشی، رستاخیز تغییر یا تحول یا حتا تظاهرات مسالمت‌آمیز بدون گارنیزون شهری به راه بیاندازید، از خیر ملاقات و گفت‌وگو با رییس‌جمهور پرهیز کنید. ورنه در زمان رفتن به سوی رییس‌جمهور این شعارتان است.
یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ
یا او سر ما به دار سازد آونگ
ولی بعد از این که از دیدار ایشان برگشتید و صابونش به جان تان خورد، خواهید سرود.
فرض آن‌چه تو اندیشی
حکم آن‌چه تو فرمایی.

اشتراک گذاري با دوستان :