الاغ، ریاضی، فلسفه و یک دنیا پارادوکس؛
نگاهی به رمان «الگاریتم» نوشته‌ی محسن نیکومنش‌فرد

- سیامک هروی

به تازه‌گی رمانی از محسن نکومنش‌فرد تحت عنوان «الگوریتم» از سوی نشر مهری در لندن به چاپ رسیده است. همه محسن نکومنش را که ایرانی‌الاصل مقیم سویدن است، با رمان‌های: «دوردست‌های مبهم»، «از هرات تا تهران»، «در سایه‌ی دیوارهای گذشته» و «زخمه‌ی طار» ‌می‌شناسند، رمان‌هایی که پر از قصه، تصویر، دلهره، عشق، نفرت، ماندن، کوچیدن، هراس، وسواس و… اند. اما افغانستانی‌ها او را بیش‌تر با رمان «از هرات تا تهران» می‌شناسند، رمانی که مردم افغانستان را به دیگران می‌شناساند، جغرافیای زیبای این دیار را ترسیم می‌کند و قصه‌هایی از زندهگی واقعی مهاجرین افغانستان در ایران را به تصویر می‌کشد.

من ظرف دو روز رمان الگوریتم را خواندم. رمان، متنی شیوا و گیرایی دارد. بن‌مایه رمان نیکومنش را علم ریاضی، نجوم و فلسفه می‌سازد که بر اساس فرضیه تناسخ بست یافته است. او در این رمان تلاش می‌کند با دمیدن روح و القای خصوصیات «محمد خوارزمی» در وجود «الگاریتم» فرضیه تناسخ را به ثبوت برساند.

نیکومنش با نوشتن الگوریتم شیوه نگارش جدیدی را محک می‌زند. از نگاه تکنیک، رمان دو راوی دارد، دانای کل (او) و شخص اول (من). فصل‌هایی را دانای کل روایت می‌کند و فصل‌هایی از زبان شخص اول روایت می‌شود که کار متعارفی نیست. داستان در کل قهرمان‌های زیادی ندارد. محمد و  الاغ او  کرکترهای اصلی رمان را تشکیل می‌دهند. داستان روایت حال و گذشته است. در روایت گذشته نام قهرمان داستان «محمد» و در زمان حال نام قهرمان «الگاریتم» است.

از اولین برگ‌های این رمان درمی‌یابی که با روایت عادی مواجه نیستی. داستان با الگاریتم شروع می‌شود و راوی معلمی را ترسیم می‌کند که با الاغش به مدرسه‌ای در سویدن پا گذاشته است. او الاغش را در صحن مدرسه می‌بندد و با وسواس به محیطی داخل می‌شود که همه به او نگاه غیر طبیعی دارند، معلم‌ها او را جدی نمی‌گیرند و شاگردان هم که چندان علاقه‌‌ای به ریاضی ندارند به شکل و شمایل او و اعدادی که بر تخته نوشته است زار می‌زنند.

و اما محمد، قهرمان دیگر داستان که در گذشته‌های دور و به ویژه در قرن ششم میلادی در شرق می‎زیسته نام‌های زیادی دارد: ابوجعفر، ابوعبدالله، محمد، المجوسی، قُطر بُلّی، الخوارزمی… دانای کل او را  محمد می‌نامد و گاهی هم خوارزمی را پسوند نامش می‌سازد. محمد خوارزمی در اصل همان ریاضی‌دان و فلیسوف مشهور شرقی است که اعراب، ترک‌ها، ازبک‌ها، ترکمن‌ها، فارس‌ها و چند نژاد و ایل دیگر او را از خود می‌دانند و بر سر این‌که او مربوط به کی و چه سرزمینی است با هم درگیراند.

فصل سوم  رمان در اصل با کمی تفاوت، همان قصه‌ی فصل دوم است. این‎بار به جای دانای کل، شخص اول رشته روایت را در دست می‌گیرد و الگاریتم، آن معلم وسواسی، اصل و نسبش را برای خواننده می‌شناساند.

در فصل دیگری و در نوبت دیگری که روایت واپس چند قرن به عقب برمی‌گردد محمد خوارزمی با الاغش الماس از بغداد به خاطر تحقیق و کسب علم به هند می‌رود و در راه با آدم‌های دانا و گم‌نام زیادی آشنا می‌شود. او الماس را که یار و همدم سفرش است دوست دارد. آن‌ها زبان یک‌دیگر را می‌فهمند و نگاه شان به زندگی و پیرامون به ندرت هم‌سان و بیش‌تر در تضاد است. او قدر الاغش را می‌داند و در سفرهای طولانی مواظب اوست تا خرج درستی داشته باشد. او حتی به نیاز شهوانی الاغش هم ارج می‌گذارد و بی‌میل نیست خرش با خرهای نر گاهی خوش و بشی داشته باشد. او می‌گوید: «خرهای نر که به تورش می‌خورند سر به سرش می‌گذارند و او هم موقعیت را برای عشوه‌آمدن و ناز و ادا کردن فراهم می‌بیند. هنوز جوان و جذاب است و از خرهای نر دلبری می‌کند.»

محمد تنها با آدم‌های چیز فهم و دانای سرزمین هند وارد بحث‌های فلسفی نمی‌شود او در بسا موارد با خر خود هم گفت‌وگوهای فلسفی به راه می‌اندازد که اغلب این گفت‌وگوها در واگویه‌های محمد شکل می‌گیرند. او خود سوال طرح می‌کند و خود پاسخ می‌دهد. فقط یک بار در فصلی و در خوابی بحث آن‌ها دو سویه می‌شود.

محمد خوارزمی در هند به دنیای پر رمز و رازی می‌رسد. او می‌گوید که ورود و آشنایی من به حوزه فلسفه در هند اجتناب‌ناپذیر است. در این‎جا نمی‌توان ریاضیات آموخت اما از دنیای فلسفی جامعه غافل ماند. او  که شیفته آموختن ریاضی است با آدم‌های سِر آمیز و دانایی چون شیوا، آریابهاتا و ویشنو آشنا می‌شود. با آن‌ها بحث می‌کند و عقاید و نظریات آن‌ها را می‌شنود و در مورد بودا و هندوئیسم معلومات زیادی بدست می‌آورد.

روایت رمان اغلب بعد از هر چند فصلی به زمان حال برمی‌گردد، زمانی که تمدن کارش را کرده و دنیا عوض شده است. راوی در زمان حال، گپ‌های زیادی برای گفتن ندارد. او فقط مدرسه‎ای را در سویدن ترسیم می‌کند و از حال و هوای خود و رابطه‌‌ی شاگرد و معلمی سخن می‌گوید. او که خودش را در این محیط بیگانه می‌یابد و در موردش شکاک شده است، می‌خواهد بداند کیست و چرا سر از سویدن برآورده است. او هرچند در فصل سوم رمان گره‌گشایی کرده و از تعلقش به بغداد گفته و اصل و نسبش را لو داده است، ولی در فصل دهم به سراغ انترنیت می‌رود و در باره خودش رمزگشایی می‌کند و از لابلای انبوه نوشته‌ها که برخی آن‌ها را نقل می‌کند، درمی‌یابد که او متعلق به شرق است و بر سر زیستگاه و تعلق مشخص او در شرق هنوز اجماعی وجود ندارد. چیز مهمی که از لابلای مطالب انترنیتی درمی‌یابد این است که او معلم واقعی ملل اروپایی در علم جبر بوده و او علوم یونانی و هندی را با هم تلفیق کرده است. او بعد از جست‌وجو می‌گوید: «من گم شده‌ای در تاریخم، گم شده‌ای که دوستدارانش هم قادر نیستند به هویت و خصوصیات فردی‌اش آگاه شوند.»

زن در رمان الگوریتم حضور خیلی کم‌رنگی دارد، انگار خالق الگوریتم نخواسته دنیای فلسفه و ریاضی و نجومی‌اش را با بوی زن آگین کند. او زن بی‌نامی را وارد ماجرا می‌کند و زود او را پنهان می‌کند تا در اخیر رمان سر برآورد و نقطه‌ی پایانی بر رمان بگذارد. او را در راه سفر به هند و در هرات ملاقات می‌کند. در کوچه‌های شهر زنی را به دنبالش می‌بیند که هر جا می‌رود در تقعیب اوست. بعد آن‌ها جا عوض می‌کنند و او زن را تعقیب می‌کند. آن دو، ساعت‌ها در تعقیب یک‌دیگر اند و جا عوض می‌کنند تا به مسافرخانه و به اتاقی می‌رسند و در مقابل هم می‎نشینند و به یک‌دیگر زل می‌زنند و محمد از هدف سفرش می‌گوید و با تعجب می‌بیند که چیز شگفتی‌آمیزی به زن نگفته است و زن از این موضوع آگاه است. از کجا او را می‌شناسد گرهی است که در این جا گشوده نمی‌شود. او زن را می‌بوسد و زن هیچ اعتراضی نمی‌کند اشتیاق بوسه دومی را دارد و اشتیاق در برگرفتن او را که زن عزم رفتن می‌کند، اما وعده می‌دهد که فردا باز به دیدنش بیاید که نمی‌آید و دیگر دیداری میسر نمی‌شود. او را دیری جست‌وجو می‌کند، اما نمی‌یابد و بعد خودش را تسلی می‌کند و می‌گوید: «بهتر است من به همان ریاضیات خود بپردازم. من برای زندگی معمول ساخته نشده‌ام. قاعده‌های ریاضی را به ساده‌گی می‌فهمم و حتا کشف می‌کنم اما از کشف قواعد عشق‌ورزی ناتوانم.»

رمان چه از زبان دانای کل و چه از زبان شخص اول پر از واگویه، شبهه، ابهام و چون و چرای هستی است و این خیلی هم توجیه‌پذیر است، محمد خوارزمی باید چنین شخصیتی داشته باشد. این رمان مثل همه‌ی رمان‌های فلسفی- علمی فضاهای ترسیمی کمتری دارد. نویسنده فقط گاهی به یادش می‌آید که باید چهارسویش را نگاه کند وتصویری از برف و باران و سبزه و درخت بدهد. «اولین برف که باریدن گرفت احساس شادمانی عجیبی داشت، یک شادمانی کودکانه که ریشه‌اش به سال‌های بسیار دور برمی‌گشت، به سال‌هایی در دنیایی دیگر، برف پنبه‌ای و مدام می‌بارید. مثل این‌که آن‌را در کیسه‌ای به وسعت آسمان انبار کرده اند و حالا کسی در حال تکاندن کیسه است، تکاندنی منظم با هارمونی و تقارنی که تنها در دل طبعیت شکل می‌گیرد…» الگاریتم درست در همین ‌جا از پس پنجره کلاس درسی‌اش در هوای برفی، بعد از چند قرن دو باره شبح آن زن را در سویدن می‌بیند. این شبح گاهی خودش را نشان می‌دهد و زود گم می‌شود.

او به همین گونه قرن‌ها بعد در گردهمایی آریابهاتا را هم در سویدن می‌بیند. او سخنران کنفرانسی است. با دیدن او چنان به وجد می‌آید که دوست دارد زودتر سخنرانی‌اش تمام شود تا از نزدیک با او گپ بزند. این مجال فراهم می‌شود و آریابهاتا به محض این‌که او را در کنارش می‌بیند، می‌شناسد: آریابهاتا: «خوب جوان و سر حال مانده‌ای!» الگاریتم: «خودت هم سرحال هستی!» و در لابلای این گفت‌وگو آریابهاتا از الماس می‌پرسد: «راستی از الاغت چه خبر؟» الگاریتم: «حالش بد نیست، پیر شده اما هنوز قوی است. هنوز هم بهترین دوست من است.»

و فصلی بعد، الاغ ناخوش می‌شود و الگاریتم بعد از پایان جشن فراغت دانشجویان وقتی به سراغ او می‌رود او را زار و بی‌رمق می‌یابد و در پهلویش زخمی مشاهده می‌کند. چند وقت بعد الماس می‌میرد و او را در گورستانی دفن می‌کند و شبح زن بی‌نام که گاهی خودش را نشان داده و رفته است این‌بار بر سر گورستان حضور واقعی پیدا می‌کند و باب سخن را با او می‌گشاید: «چه قدر زمان گذشته! سال‌های دراز، و ما همین‌طور مانده‌ایم؟ من آمدم اما تو رفته بودی.» الگاریتم هم به سخن می‌آید: «چرا مرا تعقیب می‌کنی؟» «من تو را تعقیب نمی‌کنم، من جزئی از وجود تو هستم. سال‌ها به دنبالت گشته‌ام.» الگاریتم که تا حال فکر کرده است زن وجود خارجی ندارد و شخصیت ذهنی اوست به تردید می‌افتد، اما زن ریگی را به سوی او پرتاب می‌کند و بدین‌گونه او را از تردید و شبهه بیرون می‌کند. و اما این ریگ بر فرق خواننده هم می‌خورد، خواننده که توهم‌زده شده به هوش می‌آید و فرضیه‌ی تناسخ نیکومنش در ذهنش چون حمامک شنی فرومی‌پاشد.

دانای کل با این جمله باب الگوریتم را می‌بنندد: «در گرگ و میش غروب، در سر یک پیچ خطوط حرکت یک زن و مرد با هم تلاقی می‌کنند، درست در یک تقاطع، در سر یک بزنگاه، در یک مرکز مختصات جدید. زن کمی مکث می‌کند. مرد بی‌اعتنا و غرق در افکار خود حرکتش را در امتداد مسیری که آمده، به طرف مغرب، ادامه می‌دهد. زن هم پس از توقف کوتاهش در همان مسیری که آمده به راهش ادامه می‌دهد.»

باب الگاریتم در این جا بسته می‌شود، اما چند باب دیگر برای خواننده باز می‌ماند و خواننده در پایان رمان متوجه می‌شود که راوی‌ها چون و چراها و پارادوکس‌های زیادی را در ذهن او بجا گذاشته و رفته اند.

حضور مردی با الاغش در مدرسه‌ی مدرن امروزی و آن هم در سویدن بیش‌تر به طنز می‌ماند تا به یک حادثه جدی در یک رمان علمی فلسفی. نیکومنش که تلاش می‌کند در داستان بگوید الگاریتم از لحاظ جسمی آن محمد خوارزمی نیست و فردی است که بر اساس فرضیه تناسخ تجربیاتی از تاریخ به او منقل شده است گاهی خود بر فرضیه‌اش چلیپا می‌کشد و می‌گوید که محمد با الاغش به اثر انفجاری در حومه‌ی بغداد به دره‌ای سقوط کرد و از سویدن سر برآورد.

تکنیک روایت در رمان الگاریتم گاهی خود نیکومنش را هم راه‌گم می‌کند و او از یاد می‌برد که چه وقت نام قهرمانش محمد است و چه وقت «الگاریتم». او که در داستان زمان حال را به الگاریتم اختصاص داده است و زمان گذشته را به محمد، چند بار این امر را فراموش می‌کند و در زمان حال ناگهان قهرمانش محمد می‌شود. نمونه بارز آن در فصل دهم است: «ویلیام حالا فهمیده بود که دوستش آریابهاتا سابقه‌ی آشنایی با محمد داشت… و محمد گویی تازه می‌فهمید که چه اتفاق میمونی افتاده بود. بی‌تردید این بهترین حادثه در طول زندگی‌اش در این شهر بود.»

الگاریتم به همین‌گونه در فصل دهم آن «من» دیگرش را از طریق انترنیت می‌شناسد و چندین نوشته در موردش می‌خواند، این در حالی‌ است که او از یاد برده است که آن «من» دیگرش را قبل از این می‌شناخته و در شروع فصل سوم در موردش چنین گفته است: «با هر پیشینه قومی، ملی یا زبانی و با هر مسلکی که به آیندگان معرفی بشوم، چه خوارزم جایگاه سرایش اوستا بوده باشد و چه مهد قوم آریا، باز هم بغداد پایگاه رشد من است…» آیا بن‌مایه این رمان علمی فلسفی که بر اساس فرضیه تناسخ بست یافته با این گره‌گشایی‌ها و حاشیه‌ها برهم نخورده است؟ و بعد اگر ویژه‌گی‌های ذاتی محمد خوارزمی به اساس فرضیه تناسخ در تن الگاریتم دمیده شده است حضور آریابهاتا، آن زن بی‌نام و الماس الاغ محمد در سویدن چه توجیه دارد؟ مگر تناسخ الاغ محمد خوارزمی را هم با خود یدک کشیده و به همان خصوصیات و شکل و شمایل او را از آن سوی کره خاکی و از آن سوی قرن‌ها به سویدن پرت کرده است تا به خدمت الگاریتم باشد؟ آریابهاتا، زن بی‌نام و الماس که در قرن ششم میلادی در شرق زندگی می‌کردند امروز با همان ویژه‌گی‌های درونی و بیرونی شان در غرب و در سویدن حضور دارند. نام‌های آریابهاتا و الماس هنوز همان نام‌ها اند، زن بی‌نام هم هنوز بی‌نام است و در او و در دیگران هیچ چیزی عوض نشده، نه جسم و شکل شان تغییر کرده و نه فکر شان. یعنی تناسخی در آنان صورت نگرفته است و آن‌ها همین‌طوری پانزده قرن ناقابل را زندگی کرده اند و صرف محل زندگی شان عوض شده است.

و کلام آخر این‌که، اگر نویسنده خواسته است با گماشتن دو روای (دانای کل و شخص اول) مزیت تکنیکی به رمان بدهد و دانای کل زمان گذشته را روایت کند و شخص اول زمان حال را، این تکنیک در فصل‌های نهم، دهم و سیزدهم می‌شکند. در فصل نهم که روایت از زمان گذشته است شخص اول راوی است و در فصل دهم و سیزدهم که روایت از زمان حال است دانای کل به جای شخص اول وارد کارزار شده که بدین گونه چهارچوب ساختاری رمان نیز صدمه دیده است.

شناسه‌ی کتاب

نام: «الگاریتم»

نویسنده: محسن نیکومنش فرد

ناشر: نشر مهری- لندن

تاریخ نشر: تابستان ۱۳۹۵

تعداد صفحه: ۱۶۰

رویه آرایی: کمال خرسندی

طرح جلد: آلن نقلی

اشتراک گذاري با دوستان :