داستان مراد دلده – طنز

- موسی ظفر

در یونان باستان شهرستانی بود به اسم پاتری‌پولکوس. مردم این شهرستان از بس شرم داشتند، همیشه اسم شهرستان خود را پاتری می‌گفتند. ما هم حیای مردم این شهرستان را رعایت می‌کنیم و در ادامه مطلب اسم شهرستان را پاتری می‌گوییم. شهرستان پاتری یک مَلک داشت که متفکروس نام داشت. متفکروس آدم عجیبی بود. تمام دنیا و مخلوقات‌اش را با این همه زیبایی کنار نهاده بود، عاشق مراد دلده شده بود.
مراد دلده پسری کم‌هوشی بود که هیچ کاری را به درستی انجام نمی‌داد. برای انجام یک کار ساده هم که از خانه بیرون می‌شد، ده دقیقه بعد با سر و روی پرخون و کسری استخوان برمی‌گشت. متفکروس می‌پرسید، «چه شده پسرم؟» مراد میان گریه و پوقانه‌ محتویات بینی می‌گفت، «افتادم آغا جاهعهعهعهع عه عه». جالب‌اش اینجا بود که مراد همیشه در یک محل می‌افتاد. از درخت بزرگ چنار گذشته در یک نقطه راه پر خم‌وپیچ می‌شد، و این دقیقاً همان جایی بود که مراد پایش به سنگ بند می‌شد و سقوط می‌کرد. بیش از ده بار متفکروس برایش آدرس داده بود که اینجا رسیدی احتیاط کن، ولی مراد هوش و گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود.
مراد وقتی دوازده ساله شد، متفکروس وی را به رسم مردم شهر اسپارت به میدان می‌آورد تا با بچه‌های شهرستان پاتری کشتی بگیرد. گریه‌دار‌ترین بخش داستان ما همین‌جاست که مرادی‌که حتی توان مقابله با یک کودک سه ساله را نداشت، وقتی به مصاف پهلوان‌های نامدار شهرستان می‌رفت، برنده می‌شد. یعنی راهی دیگری نبود. مراد حتماً باید برنده می‌شد. اگر گاهی به اشتباه هم پهلوانی پشت مراد را به زمین می‌زد، همان روز، روز آخر زندگی‌اش بود. متفکروس جگر آن پهلوان را به سیخ می‌زد و در آفتاب کباب می‌کرد.
بدبختی زمانی به شهرستان پاتری رو آورد که مراد بزرگ شد و متفکروس مسوولیت امنیتی شهر را به وی سپرد. مرادی که هنوز گذشته از درخت‌های چنار پایش به سنگ بند می‌شد و به رو می‌خورد، اکنون وظیفه داشت تا شهر را از تعرض دشمن در امان نگه دارد. یونانی‌ها هم که یک حجره آرامش در بدن‌شان یافت نمی‌شد، هر دقیقه آهنگ تسخیر می‌کردند، شمشیر صیقل می‌دادند و برای کشور گشایی به هر شهرستانی، بشمول شهرستان خودشان حمله می‌کردند. در این گیرودار بود که خبر آمادگی حمله شهرستان بغلی بر شهرستان پاتری رسید. مردم سراسیمه نزد مراد رفتند و وی را از طرح حمله شهرستان بغلی بر پاتری آگاه کردند. مراد برای اولین بار کاری کرد که مردم انگشت تعجب به دهان بردند. وی به جاسوسان خود دستور داد تا تمام معلومات درمورد لشکر شهرستان بغلی را جمع‌آوری نموده به وی تقدیم نمایند.
پس از نیم روز، جاسوس‌ها تمام اطلاعات درمورد لشکر دشمن را به مراد ارائه کردند. مراد به نیروها دستور داد تا در قرارگاه خود آرام بخوابند. بله، شوخی نمی‌کنم. واقعاً همین‌طور دستور داد. جنگجویان نیز از رییس خود اطاعت کردند و رفتند و خوابیدند. لشکر دشمن حمله کرد و نصف شهرستان پاتری را تصرف کرد. پاره‌ای از مردم نزد متفکروس رفتند و از سقوط شهر و بی‌عرضه‌گی مراد شکایت کردند. متفکروس نخست به حرف مردم باور نکرد، ولی وقتی تمام حاضران دربار حرف خبرآوران را تایید کردند، متفکروس به مراد پیام فرستاد تا برای پاسخگویی به قصر حاضر شود.
مراد وقتی با سر و پای شکسته وارد تالار سلطنتی شد، همه فکر کردند وی از میدان جنگ برگشته است. ولی حقیقت این بود که مراد از همان راه پر خم‌وپیچ به قصر آمده بود. متفکروس تا مراد را دید، فریاد کشید، «های بدبخت، شنیده‌ام نصف شهرستان پاتری‌پولکوس به دست دشمن افتاده. بگو ببینم تو برای حفظ شهرستان چه کرده‌ای؟» مراد دلده بر عصایش تکیه داد و گفت، «ای جان من اسیرت، ای عمر من فدایت، من تمام معلومات راجع به دشمن را جمع آوری کرده بودم. حتی از تعداد اسب و نیزه و تانکر فاضلاب و مواد داخل تانکر اطلاع داشتم. این که چیزی نیست. حتی می‌دانستم که در کدام نقطه وزیر اکبر خان حمله می‌کند. اصل قضیه این است که ما فکر کردیم دشمن این قدر هم بی‌غیرت نیست که با تانکر گه حمله کند. ولی آن‌ها بی‌غیرت بودند و حمله کردند.» متفکروس در پاسخ گفت، «مراد، این مزخرفات چیست که تو می‌گویی. من از تو درمورد پاتری‌پولکوس می‌پرسم، تو از کابل حرف می‌زنی. تانکر فاضلاب چیست؟»
مراد هرچند پاسخی قابل قبولی ارائه نکرد ولی متفکروس همان اطلاعات وی را کافی دانست و به جنگجویان حکم کرد تا از درایت و رهبری وی در مسائل امنیتی استفاده جویند و به فرمان‌های وی گوش بسپارند. امروزه از شهرستان پاتری اثری به‌جز همین داستان عبرت‌انگیز، باقی نمانده است. البته این داستان هم به درد کسی نمی‌خورد، چون قرار نیست کسی از داستان عبرت بگیرد.

اشتراک گذاري با دوستان :