در جستجوی دانش

- مهدی شیرآبادی

بنده که خودم باشم مثل هر افغان دیگر در یک خانواده فقیر اما متدین چشم به جهان گشودم. با این تفاوت که دیگران هردو چشم خود را هم‌زمان می‌گشایند، اما من اول چشم راست و بعد از سه دقیقه چشم چپ خود را به جهان گشودم. طبق مشیت الهی در همان زمان پدرم کلمه دانشگاه و دانشجو را در پیشانی‌ام مشاهده کرده بود. چون آن‌زمان شرایط جهاد و استی‌نگر حاکم بود، پدرم کلمه دانش را موقتا نادیده گرفت و فقط کلمات «گاه» و «جو» را باقی گذاشت و بنده را «گاه‌جو» نام نهاد. پدرم معتقد بود که هر وقت من بزرگ شوم، خودم برای خود سروری خواهم شد و دانشی کسب خواهم کرد و از گاه‌جویی نجات خواهم یافت.
بنده وقتی بزرگ شدم احساس ‌کردم یک‌چیزی در زندگی‌ام کم است. لذا از پدرم پرسیدم، «پدرجان، من در زندگی ام خیلی احساس خلا می‌کنم. به نظر شما چه چیزی کم دارم؟» پدرم زود فهمید و گفت، «پسرم برایت زن می‌گیرم.» ولی آن‌چیزی که من کم داشتم زن نبود، دانش بود؛ چیزی که از کودکی به صورت فجیع از من گرفته شده بود. لذا به‌جای این‌که مثل بچه آدم دنبال زن باشم، شروع کردم دویدن به دنبال دانش. هر کجا دانش رفت من تعقیب کردم. او با موتر زره می‌رفت، من با تاکسی؛ من در سمت درست جاده سر راهش می‌ایستادم، او از سمت خلاف با سرعت ۱۲۰ کیلومتر در ساعت عبور می‌کرد. دیروز بالاخره کسی به من گفت که این‌گونه چو شمع از پی دانش گداختن فایده ندارد و برای دستیابی به دانش، من باید در دشت برچی منتظر بنشینم. او گفت که دانش به‌زودی برای بهسازی به دشت‌برچی می‌آید و آنجا من می توانم به او دست یابم. راستش، تا حالا نیز من سال‌ها منتظر دانش بوده‌ام. کم کم حوصله‌ام سر می‌رود. اگر آقای دانش زودتر اقدام به بهسازی نکند، من همین‌طور گاه‌جو خواهم مرد.
لازم به ذکر است که اکنون من بر روی سطح زمین منتظر دانش نشسته‌ام. نشود یک زمان دانش بهسازی را از ساختن مترو شروع کند و از زیر پایم چون ابر در بهاران بگذرد. اگر چنین کند، من مجبورم تا سال ۲۰۵۰ گرد و غبار جاده برچی و هارن گوش‌نواز مینی بوس‌های این جاده را تحمل کنم.

اشتراک گذاري با دوستان :