خدایا! مبایل را از روی ما بگیر

- فرشته حسینی

صبح که از خواب بیدار می‌شوی، تا با جناب مبایل سلام‌علیک نکنی و تا احوال جهان را برایت قصه نکند، دست از گریبان پاره‌ات بر نمی‌دارد. یک‌رقم با مهارت تو را درگیر خود می‌کند که همه فکر می‌کنند جریان برعکس است و ما دست از سرش بر‌نمی‌داریم. مادر جان وقتی چای صبح را آماده می‌کند خودش پا به ‌پای ما، یا بهتر بگویم دست به‌ دست ما می‌آید سر سفره و کنار آدم می‌نشیند. اینجا صحنه یک کمی اکشن‌دار می‌شود.
مادر جان با مبایل کینه دیرینه دارد. من سعی می‌کنم مبایل را از چشمانش دور نگه دارم، ولی او به‌طرز وحشتناکی به چشمان خودم نگاه می‌کند. بخاطر تلطیف فضا از بدخوابی دیشب برایش قصه می‌کنم تا با تحریک احساسات مادرانه‌اش یک کمی از خشونت فضا بکاهم، ولی او می‌گوید، «بدخوابی‌ات هم بخاطر همین مبایل پدرلعنت است؛ انشاالله همین روزها سرطان مغزی می‌گیری و ما از شر تو و مبایل‌ات راحت می‌شویم». من لبخندی به فراخنای صورت ملیح‌ام می‌زنم و باخود می‌گویم، احتمالا راست می‌گوید، نباید این‌قدر زیاد استفاده کنم. گوشی را دورتر می‌گذارم تا به مادر نشان دهم که حرف‌اش برایم به اندازه خودش مهم است.

اشتراک گذاري با دوستان :