رفت، چون گفته بود: «خدا برای خودش آفریده دنیا را»

- نورالعین

استاد عفیف باختری را نخستین و آخرین بار، در دفتر ولایتی یکی از خبرگزاری‌ها در بلخ دیدم. دفتری که مسوولش سهراب سیرت بود. آن روز ابراهیم امینی، حکیم علی‌پور و چند تن دیگر در کنار استاد عفیف بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. به گمانم بیگاه‌ها گرد هم جمع می‌شدند، قصه می‌کردند و می‌خواندند و دل‌ها را تازه می‌ساختند. در همان دیدار، پی بردم که او، ملاحظه‌های خودش را در زنده‌گی دارد. با من چنان رفتار کرد که گویی سال‌ها دیده باشیم، چنان که با خواندن غزل‌هایش حس دگرگونه‌ای برایم پیش می‌آمد، خودش نیز انسان دگرگونی بود.
همان دیدار، نگاه مرا به غزل‌های او، تغییر داد. شاید بسیاری از شاعران، شعری در حس و هوایی بگویند، اما کم‌تر شاعرانی هستند که همان شخصیت خودشان در شعرشان باشد، یا شخصیت شعرشان در خودشان، اما استاد عفیف، چیزی نبود جز شعر و شعرش چیزی نبود جز آن چه خودش بود.
گاهی برای شما پیش آمده است که روزی یا شبی در باره‌ی «کسی» فکر کنید و فردایش آن «کس» زنگ بزند و بگوید: «خوابت دیدم، چی خبر باشد؟» بارها برای من و برخی کسانی که می‌شناسم چنین پیش آمده است. شاید این ارتباطی است که هنوز علم برای اثبات چگونه‌گی‌اش، راهی منطقی پیدا نکرده است. تا این دم هم من فکر می‌کنم که وجود شخصیت استاد عفیف در شعرهایش و خواندن آن شعرها، میان من و استاد، آشنایی‌ای از پیش، فراهم کرده بود. آشنایی‌ای باورنکردنی.
وقتی استاد عفیف را شاید برای ساعتی دیدم، فکر کردم تمامی شعرهایش را در یک مجموعه در یافته‌ام که رو به رویم نشسته است و به مغز من تشریح می‌شود. از دیدنش، از گفتنش و از اکت و اداهایش بر می‌آمد او همانی است که لای بیت‌هایش چکر می‌زند. پس از آن بود که وقتی می‌خواندم: «امروز اگر به کام دل خسته نگذری/ فردا مگر به فرق سرم می‌زنم ترا» برایم فهمیدن عمق یک زنده‌گی و گفتنش، زیبایی اندوه‌بار بی‌پایان داشت، پس از دیدار، با یک درک دیگر دانسته بودم که این بیت زهرخندی بود که به جانب زنده‌گی زده شده بود. تسلایی هم برای خاطر سراینده یا خواننده نداشت، اما همین از درد گفتن و از دردشنیدن، که از دید روان‌شناسان اعتیاد است، در سرودن و خواندن این بیت، شاید وقتی در چارچوب یک شعر ارایه و یا خوانده می‌شود، پیروزی‌ای غیرمادی شمرده می‌شود و انسان را به ادامه، اگر خوش هم نساخت، اندوه‌گین‌تر نمی‌کند.
یا زمانی که دوباره می‌خواندم «از خوان دهر، غیر من از کس شنیده‌ای /آشی خورَد به این همه شوری عزیز من؟» نمی‌گریستم، بل گاهی نزدیک می‌شد «جار» بزنم.
بیرون دادن درد زنده‌گی بود که او را برای ما خاص ساخته بود. استاد عفیف، به واقع شاید در رگ‌هایش کم‌تر از ۲۰ درصد خون جاری بود، بقیه شعر بودند که قلب او در خط‌های آبی تنش، می‌نوشت.
من همیشه وقتی شعری را می‌خوانم که عمق عصبانیت از یک حالت دردناک و یا درک فلسفی را حکایت می‌کند، خوشم می‌آید، حتا از شعرهایی که در زبان عام هم افتاده باشد. وقتی می‌شنوم «دل ما هر چه ریش و خسته بهتر/ در این ویرانه، غم بنشسته بهتر» یعنی می‌دانم که کسی آن طرف از درد بی‌نهایت و امیدسوخته‌اش خسته شده، دست و پنجه‌اش مقابل زنده‌گی جابر نزدیک به شکستن است و حالا به خود می‌گوید که بگذار بشکند، شکسته‌ترش بهتر! و این تن‌دادن قهرآمیز به شکنجه‌ی زنده‌گی است.
از همان نخستین بار وقتی غزل «خدا برای خودش آفریده دنیا را» را خواندم، از این عصبانیت خندیدم، تلخ خندیدم و با فکر این که چیز خوبی خوانده‌ام، فراوان راحت شدم.
«خدا برای خودش آفریده دنیا را
نه بهر هیچ که پر پر کنند گل‌ها را
شبی به ساحلم آورد و کرد تشنه‌ی خویش
به روی ماسه نوشتم سرود دریا را
و باد آمد و پیچید گرد مجنون بید
به هر کرانه پراکند بوی لیلا را
***
عروسکیم و غریبانه در تو می‌نگریم
عجب زمانه به بازی گرفته‌ای ما را
***
کتاب و دفتر و دیوان دگر به کارم نیست
به یک نظاره بسوزان تمام این‌ها را»
استاد عفیف هم تن داده بود، ولی با شوخی‌هایش، بیرونش را شادمان می‌نمود، تا این که همان شادمان‌نمایی‌هایش را نیز مرگ نه، بل زنده‌گی از ما گرفت.
روزگارانی، رفیق شفیق ما مصدق پارسا در وب‌سایتی به نام فرهنگستان، بخشی را زیر نام «گپِ دلِ یار» ساخته بود. سوال‌های کوتاه و جالب و قراردادی‌ای داشت که برای هر مصاحبه‌دهنده‌ای، یک‌سان بود. آن جا نیز پاسخ‌های استاد عفیف ویژه بودند. وقتی پرسیده شده بود که بهترین دوستت؟ پاسخ داده بود: «دشمن دانا که غم نان بوّد!»
در پایان می‌گویم هر خواننده‌ی شعر استاد عفیف باید بداند که دانستن حال و هوای شعرهای او، با دیداری از او، کامل‌تر می‌شد، اما دریغا که این فرصت را زمان از بسیاری از مشتاقان او دیگر گرفته است.

اشتراک گذاري با دوستان :