ساختار نظام بین‌الملل و چگونگی مناسبات افغانستان و امریکا

- یعقوب ابراهیمی

یادداشت: این نوشته، فشرده‌ی سخنانی است که در «دومین دور گفتگوی ملی» در انستیتوت مطالعات استراتژیک افغانستان ارایه شد.

ساختار نظام بین‌الملل، زمینه‌ی مناسبات خارجیِ دولت‌ها است. در بستر این ساختار است که مناسبات دولت‌ها شکل می‌گیرد. خصوصیت و ابعاد این مناسبات اما، از یک نظام بین‌الملل تا نظام دیگر متفاوت است. رابطه کنونی افغانستان با بلغاریا مثلاً از اساس با رابطه این دو کشور در نظام دو قطبیِ عصر جنگ سرد تفاوت بنیادین دارد. بنا بر این، وقتی سخن از روابط خارجیِ افغانستان و امریکا به میان می‌آید، فهم بستر بین‌المللی‌ای که این روابط در آن شکل می‌گیرد، برای توضیح آن اهمیت حیاتی دارد. از این لحاظ، شناختِ ماهیت و خصوصیات نظام بین‌الملل معاصر کمک می‌کند، تا به گونه ژرف‌تر به ماهیت و وجوه روابط افغانستان و ایالات متحده بپردازیم. با توجه به این امر، نوشته حاضر بیشتر درباره توضیح بستر مناسبات دو کشور است، تا بررسی جزییات این رابطه و دیپلوماسیِ روزانه‌ای که به آن شکل و شمایل می‌بخشد.
این نوشته در مجموع حول سه موضوع کلیدی می‌چرخد: ۱٫ توضیح ماهیت و خصوصیات نظام بین‌الملل و چگونگی کنش دولت‌ها در آن. ۲٫ ابعاد سیاست خارجیِ امریکا در چارچوب ساختار بین‌الملل معاصر. ۳٫ فرضیاتی در باره‌ی امکانات و قابلیت‌های افغانستان برای طرح سیاستی که بر اساس آن این کشور بتواند نقش فعال و مؤثری در رابطه‌اش با امریکا بازی کرده و از وضعیت منفعل کنونی خارج شود.
دکترین روابط خارجی دولت‌ها در چارچوب قواعد و انگاشت تیوریک از سرشت و ساختار نظام بین‌الملل شکل می‌گیرد. دولت‌های آگاه از نقش تعیین‌کننده‌ی این ساختار، استراتژی و سیاست خارجی خویش را در پرتو آن مهندسی و تنظیم می‌کنند. نقش کلیدیِ نظام بین‌الملل در تدوین دکترین و تأمین مناسبات خارجی دولت‌ها، اندیشمندان علوم سیاسی را همواره با پرسش کلیدی‌ای درباره چیستیِ این نظام روبه‌رو کرده است. در انگاشت متداولی که تقریباً اتفاق نظر عمومی در باره آن موجود است، نظام بین‌الملل از دو عنصر کلیدی (دولت‌ها به مثابه‌ی بازی‌گران اصلی و چگونگیِ چینش این دولت‌ها در کنار هم یعنی ساختار نظام بین‌الملل) به وجود آمده است. دولت‌ها اصولاً واحد‌های خودسری‌اند که برای گسترش منافع و بالابردن حصار امنیتی خویش از توسل به هیچ امکان و ابزاری دریغ نمی‌کنند. از زمان جنگ پلوپونزی بین یونان و اسپارت که تاریخ مدونی از سیاست خارجی وجود دارد، دولت‌ها – صرف‌نظر از ماهیت داخلی و ایدیولوژی‌های حکومتی – به طور هم‌سان از این قاعده در مناسبات خارجیِ خویش تبعیت کرده‌اند. بنا بر این دولت‌ها چیزی نیستند جز نهاد‌های هراسانی که بقای خویش را در تلاش مداوم برای گسترش حوزه نفوذ و چتر امنیتی خویش می‌دانند. در مجموع دولت‌ها سه خصوصیت عمده دارند: خودارادیت یا استقلال در عمل، قدرت‌افزایی برای امنیت و بقا، هدف‌گرایی (تلاش برای تبدیل‌شدن به قدرت مؤثر یا هژمون در منطقه و جهان).
نظام بین‌الملل چیزی نیست جز چینش این دولت‌ها در یک شبکه‌ی نامرتب و عاری از قاعده سلسله مراتبی‌ای که ماهیت انارشیستی دارد. اما این ساختار، باوجودی که ماهیت انارشیستی آن تا امروز تغییر نکرده، خصوصیات آن همواره در تحول بوده و در نتیجه‌ی ظهور و زوال قدرت‌های بزرگ اشکال مختلفی به خود گرفته است. در مجموع، جهان ما از زمان تدوین تاریخ سیاست بین‌الملل تا اکنون چهار نوع نظام بین‌الملل را تجربه کرده است: نظام تک‌قطبی ( امپراتوری روم و زمان حاضر)، نظام دو قطبی (قرن بیستم)، نظام چند قطبیِ متوازن، و نظام چند قطبیِ نامتوازن (قرن نوزدهم). حسب این روایت، نظام بین‌الملل کنونی، نظام تک‌قطبی است.
در این نظام بین‌الملل، امریکا تنها ابرقدرت موجود است. دولت‌ها با درک این واقعیت مناسبات خارجیِ خویش با امریکا را تنظیم کرده و به قاعده بازی در این چارچوب تن داده‌اند. هژمون‌های منطقه‌ای مانند چین این واقعیت را که امریکای پس از جنگ سرد در رأس هر چهار رکن قدرت بین‌المللی (نظامی، صنعتی، اقتصادی-مالی و فکری)، قرار گرفت، پذیرفته و رفتار خویش را در سایه آن سامان دادند. چین، مثلاً در حوزه اقتصادی کپیتالیسم را پذیرفته، در حوزه تولیدات صنعتی از قواعد بازار آزاد اطاعت می‌کند، در حوزه فکری به روش‌شناسی خرد غرب تن داده است و در حوزه نظامی همواره از زور بازو نشان‌دادن به امریکا پرهیز کرده است. با وجود این، هدف غایی چین، به مثابه یک قدرت در حال ظهور، زمین‌گیر ساختن امریکا از طریق پذیرش قاعده بازیِ لیبرال است. به همین دلیل، بنده در مقاله‌ای تحت عنوان «امریکای ترمپ، نظم بین‌الملل و موقعیت افغانستان» که اخیراً در روزنامه‌ی ۸صبح چاپ شد، به احتمال تغییر ماهوی در سیاست و استراتژیِ خارجیِ امریکا اشاره کردم. واقعیت‌گرایان امریکا به این نتیجه رسیده‌اند، که اگر دکترین لیبرال را که از پایان جنگ سرد بر سیاست خارجیِ امریکا حاکم بوده است، با نگرش واقعیت‌گرایانه به جهان تعویض نکنند، افول امریکا و ظهور چین ناگزیر خواهد بود. دکترین لیبرال با تکیه بر جهانی‌سازی بازار و ترویج دموکراسی در جهان، ارزش‌های امریکایی را جهان‌شمول و جاویدان پنداشته و بنا بر این به جای رویارویی مستقیم با دولت‌ها، به ویژه قدرت‌های منطقه‌ای، به گسترش هژمونی نرم از طریق بازار آزاد و مهندسی جوامع پرداخته است. ظهور آرام و خزنده چین، اما، اسطوره‌ی جاویدانی بودن اقتدار امریکا بر جهان را به چالش کشیده و اندیشمندان امریکایی را به تفکر در باره تغییر دکترین سیاست خارجی این کشور از لیبرال-هژمونی به استراتژی رویارویی مستقیم با قدرت در حال ظهور (چین) واداشته است.
اگر چرخش ماهوی در سیاست خارجیِ امریکا رخ دهد، منطقه‌ی ما (آسیای میانه و آسیای جنوبی و خاوری) دچار دگرگونی‌های ژرفی در مناسبات خارجی خویش خواهد شد. دولت‌ها با درک تغییر رفتارِ تنها ابرقدرت در نظام تک قطبیِ معاصر سیاست خارجیِ خویش را دست‌کاری خواهند کرد و در نتیجه ایتلاف‌های جدیدی در منطقه شکل خواهد گرفت. اگر این اتفاق، بیفتد، سوال‌های جدی‌ای را متوجه دستگاه خارجی افغانستان در باره چگونه‌گیِ تنظیم رابطه با امریکا و کشورهای منطقه خواهد ساخت. من در مقاله‌ی یادشده از احتمال شکل‌گیریِ ایتلافی بر محور امریکا-روسیه-هند در مقابل ایتلاف چین-پاکستان-ایران در منطقه ما سخن گفتم.
حالا، با توجه به ماهیت تک‌قطبی نظام بین‌الملل، احتمال چرخش ماهوی در سیاست خارجی امریکا و در نتیجه احتمال شکل‌گیریِ دو ایتلاف بزرگ در منطقه ما، سوال عمده‌ای که متوجه دستگاه خارجی افغانستان می‌شود خیلی ساده است: افغانستان قصد دارد مناسبات خارجی‌اش با امریکا را چگونه تنظیم کند. در حال حاضر مناسبات دو کشور از حد دیپلوماسی روزانه فراتر نرفته و هنوز شکل سنت سیاسی را به خود نگرفته است. این در حالی است که افغانستان با کشور‌های منطقه به دلیل همسایه‌گی، مناسبات عمیق فرهنگی و روابط تاریخی دارد. با توجه به این امر، بنده با طرح سه فرضیه می‌کوشم به این پرسش بنیادین بپردازم. در هر سه حالت افغانستان نیاز دارد جهات مختلف مناسباتش با دو ایتلاف احتمالیِ بزرگ را سنجیده و در پرتو آن مناسبات خارجی خویش با امریکا را سر و سامان بخشد.
یک: پیوستن علنی به ایتلافِ به رهبریِ امریکا. این در حالی است که پیوستن علنی به هر ایتلاف متخاصم پرهزینه و لا اقل معادلِ ضمانتِ دفاع استراتژیکِ دولت‌های همسو از افغانستان است. به این معنا که اگر افغانستان وارد ایتلاف احتمالیِ امریکا-روسیه-هند شود، این کشور‌ها باید بپذیرند که در صورت تهاجم نظامیِ چین یا پاکستان بر افغانستان، از افغانستان دفاع نظامی کنند. در این صورت افغانستان نیاز دارد با استفاده از فرصت به قاعده‌مندسازیِ درازمدت رابطه‌اش با دولت‌های موتلف پرداخته و بر تغییر سرشت مناسبات خود با موتلفین بالقوه‌ی خویش از دیپلوماسی روزمره، به سنت سیاسی تمرکز کند.
دو: رابطه افغانستان با امریکا، به شدت متأثر از سرشت رابطه افغانستان با دولت‌های مخالف امریکا در منطقه خواهد بود. درجه‌ی رابطه افغانستان با کشور‌های مانند چین و ایران از محاسبه سیاسیون امریکا به دور نمانده و آن را در معادله مناسبات دو کشور دخیل می‌دانند. بنا بر این افغانستان نیاز دارد از وضعیت منفعل کنونی در رابطه‌اش با امریکا بیرون شده و درجه‌ی مناسبات خویش با کشورهای منطقه را وارد معادله رابطه‌اش با امریکا سازد. سوالی که در این زمینه مطرح است، این است که آیا کشورهای منطقه، آنانی که هم‌زمان مناسبات صریحی با امریکا و نفوذ سیاسی، اقتصادی و فرهنگیِ عمیقی در افغانستان دارند، افغانستان را به حال خویش خواهند گذاشت؟ افغانستان چه ظرفیت و امکاناتی برای نزدیکی با امریکا و جلوگیریِ هم‌زمان از نفوذ قدرت‌های مخالف آن دارد؟
سه: تأمین مناسبات متوازن با هر دو طرف معرکه‌ی سیاست بین‌الملل- چیزی که در افغانستان خریدار زیادی دارد و در حال حاضر ریتورک غالب رهبران سیاسی افغانستان است. اما سوالی که در این زمینه مطرح می‌شود این است: آیا چنین امری، در صورت چرخش سیاست خارجیِ امریکا، برای سیاست‌مداران امریکایی پذیرفتنی خواهد بود؟ سیاست تقابل دولت‌ها از اساس با لیبرال-هژمونی که در پرتو آن وارد شدن به هر ایتلاف و اتحاد کسی را نمی‌آزارد ماهیت صریح و بی‌رحمی دارد. بنا بر این، چرخش احتمالیِ سیاست خارجی امریکا دستگاه خارجیِ افغانستان را که در پانزده سال پسین به دکترین لیبرالِ حاکم بر جهان عادت کرده است، به چالش می‌کشد.

اشتراک گذاري با دوستان :