داستان شکست خرس

آوازه شد که خرس قطبی بر قریه‌ای حمله می‌کند. یکی می‌گفت از دندان‌هایش خون می‌چکد و هرکسی را گیر کند مثل نیش‌پیاز با نان می‌خورد. دیگری می‌گفت به هرکس کار ندارد و فقط کسانی را می‌خورد که پشم داشته باشند. ملک قریه قسم می‌خورد که خرس اهلی است و فقط از راه می‌گذرد، اما ملای قریه قرآن را روی سرش گذاشته بود و خانه به خانه می‌رفت تا به مردم بگوید که جان و ایمان‌شان در خطر است. مردم نمی‌دانستند به حرف چه کسی باور کنند. عادت نداشتند حرف ملک را رد کنند، اما با قرآن ملا چه کار می‌کردند. بالاخره ملای قریه توانست هفت نفر از جوان‌های خام قریه را برای مبارزه با خرس آماده کند.
آمادگی‌های لازم گرفته شد. ملای قریه برای سلامتی هر هفت جوان مبارز دعا خواند.جوانان با تیر و نیزه و شمشیر مسلح شدند و شبانگاه از قریه بیرون رفتند تا مانع ورود خرس به قریه شوند. همین که روشنی صبح تابید، خرس ظاهر شد. هفت جوان راه را بر خرس بستند و جنگ در گرفت. نه خرس حرف می‌زد، نه هفت جوان مبارز. فقط همدیگر را می‌زدند. خرس زخم‌های عمیقی برداشت. دو نفر از جوانان نیز مجروح شده بودند. خرس عقب نشینی کرد و از راهی که آمده بود برگشت. پنج جوان سالم به کمک دو تن از رفقای خود شتافتند و زخم‌های آن‌دو را پانسمان کردند و همه با شادی راهی قریه شدند.
در نزدیکی قریه، یکی از هفت جوان که قد بلند و ریش سیاه داشت و در جنگ با خرس هیچ زخمی برنداشته بود با خود فکر کرد که اگر همین‌گونه به قریه برگردند، تمام امتیاز فتح و نصرت به دو نفری تعلق می‌گیرد که زخمی بودند. به بهانه‌ای خودش را از گله جدا کرد و سعی کرد با نوک نیزه زخمی بر بازویش بزند تا به امتیاز بلند دست یابد. نوک نیزه را روی بازوی چپ‌اش گذاشت و اندکی فشار داد. خون کمی از زیر پوستش بیرون جست. آب دهنش را با خون مخلوط کرد و به آستین‌اش مالید تا خوب نشئت کند. نیزه‌اش را برداشت و از پی رفیق‌هایش دوید. هنوز به جمع نرسیده بود که متوجه شد یکی دیگر از رفیق‌هایش در گوشه‌ای با نوک شمشیر به مچ دست‌اش زخم می‌زند. جوان اولی جوان دومی را بخاطر این نیرنگ‌بازی سخت نکوهش کرد. دومی که متوجه لکه‌های خون بر بازوی اولی شد، هرچه دشنام در طول زندگی یاد گرفته بود، همان گلچین‌اش را تقدیم او کرد. حرمت شکسته شد و هردو با شمشیر و نیزه به جان هم افتادند.
پنج نفر دیگر که جلوتر در حرکت بودند، وقتی آهنگ شمشیر و نیزه را در عقب خود شنیدند، برگشتند تا ببینند چه خبر است. دیدند دو تن از قهرمانان باهم رویارویی دارند. اول سعی کردند جدا کنند، بعدا خودشان هم شامل جنگ شدند. سه نفر از صاحب شمشیر طرفداری کردند و دو نفر از صاحب نیزه. هفت جوان قهرمان مثل پروانه به جان هم افتادند و تا نفس داشتند همدیگر را زدند. در این میان چوپان‌های ده که متوجه درگیری میان مدافعین قریه شده بود، احوال جنگ را به قریه برد. مردم به اسرع وقت به محل نزاع رسیدند و خواهان توقف جنگ شدند. هفت مبارز قهرمان تا مردم قریه را دیدند، هارتر بر همدیگر حمله کردند. تلاش مردم برای توقف جنگ نتیجه نداد. برعکس، مردم به هفت گروه تقسیم شدند و جنگ گسترش یافت.
هنوز شام نشده بود که جنگجویان وارد قریه شدند. هفت گروه در هفت گوشه ده سنگر گرفتند. جنگجویان خانه‌های همدیگر را آتش زدند و کودکان همدیگر را پاره کردند. از خرس قطبی دیگر خبری نبود. ملک قریه کشته شده بود. ملای قریه قرآن را بر سرش گذاشته به خانه خرس پناه برده بود. یکی از هفت قهرمان‌ اسب ملک را برای خودش زین کرده بود و بر خاکستر خانه‌ها فرمان می‌راند. هرکه فرار کرد، مالی به سلامت نبرد و هرکه در قریه ماند، جان. خورشید غروب کرد و شب شد، اما درگیری ادامه داشت. تمیز دوست و دشمن ممکن نبود. هر سایه سیاه که می‌جنبید با نوک نیزه سوراخ می‌شد.
بالاخره خورشید طلوع کرد و ملک قریه دیگر آمد و طرفین را به آرامش دعوت کرد. کسی حاضر نبود پای میز صلح بنشیند. هنوز دعوای قهرمانی باقی بود. فشار مَلک قریه دیگر باعث شد تا مردم یخن همدیگر را رها کنند و دامن همدیگر را بگیرند تا در مواقع لزوم بالا بکشند. اکنون سالهای زیادی از این قضیه گذشته. مردم ده همه ساله گردهم میایند و یاد و خاطره شکست خرس را جشن می‌گیرند. خرس واقعا آن روز شکست خورد.

اشتراک گذاري با دوستان :