فروغ: امـــروز فردایی است که در انتظارش هستیم

- گفتگوکننده: محمدیوسف عمران

خالده فروغ را از سال‌های آغار کارم در رادیو افغانستان (ملی) می‌شناسم. در میان بانوان قلم به دست، بانو فروغ چهره‌ی برازنده در عرصه ادبیات به خصوص شعر و رسانه است که با نوشته و صدایش روی کاغذ و کتاب و موج نشر برنامه‌های ادبی رادیو و تلویزیون برای رسانیدن پیام انسانیت هدف‌مند و رسالت‌مند جلوه نموده است.
قلب خالده فروغ در تمام نوشته‌ها و یا ارتباطات اجتماعی‌اش همیشه استوار و نریمان بوده و در رایحه‌ی حضورش متانت و اعتبار یک انسان با شهامت و پویا احساس‌شدنی است. خالده هر گاهی که برای دل خودش نوشته، اگر سروده و یا برنامه‌های ادبی رادیو و تلویزیون را اجرا و تنظیم کرده در هر فعالیتش سرود رسالت انسان در خط زمان جاری است و روحش از زمزمه زلال آب‌های پاک چشمه‌های آبی و صادق سیراب بوده است. او هیچ گاه و در هیچ کاری روزمره‌گی و مشغولیت نکرده بلکه دقیق و آگاه در هر امری عصاره تجربه‌های انسانی و آرمان و تلاشش برای جلب توجه حرمت به کرامت انسان را به اشتراک گذاشته است.
دیری از او خبر نداشتم، ولی ناگهان خبرم رسید که استاد خالده فروغ که از یک حادثه بسیار هولناک و مدهش ترافیکی در تاجیکستان جان به در برده و شدیدا مجروح شده بود، بعد از گذشتاندن زمان طولانی‌ای در بستر، دوباره به کابل برگشته است. این خبر برایم خیلی تکان‌دهنده بود. به دیدنش رفتم و ضمنا از حادثه و حرف‌های دیگر پیرامون کار و سایر انگیزه‌های زندگی‌اش پرسیدم که آن‌ها را با شما در میان می‌گذارم. داکتر خالده فروغ که اینک برای گذشتاندن آخرین عمل جراحی پا‌هایش باز هم به تاجیکستان رفته، امیدوارم با صحت و عافیت به کشور بازگردد.

۸صبح: در باره‌ی برنامه‌های اخیری که غیر از کار‌های روزمره به آن معطوف بوده‌اید، بگویید؟

فروغ: من در این اواخر بیشتر مشغول کار رساله‌ی داکتری‌ام بودم که در تاجیکستان به زبان روسی برگردان شد و از آن دفاع کردم. پس از آن، مجموعه‌ای از شعر‌های تازه‌ام را آماده‌ی چاپ کردم.

۸صبح: از حادثه‌ای که در شهر دوشنبه تاجیکستان برای شما اتفاق افتاد، صحبت کنید؟ در لحظه‌ای که حادثه رخ داد، اولین چیزی که به ذهن‌تان آمد چی بود؟ اضطراب، ترس بی‌انتها، تاسف و حیف برای برنامه‌هایی که زحمت کشیده بودید و برای به دست‌آوردن آن‌ها تا سرزمین دوری رفته بودید، یا اندیشه‌ی خدای نخواسته از دست‌دادن زند‌گی، چه چیزی در اول ذهن‌تان را به عنوان گرم‌ترین حس فرا گرفت؟

فروغ: نمی‌دانم. اصلاً به یاد ندارم که حادثه چگونه اتفاق افتاد. بعداً که برایم از حادثه تعریف کردند، حادثه‌، شباهت به این داشته است که دست نا‌معلومی روحم را برده باشد به جای دور‌تر از آن‌جا که حادثه اتفاق افتاده بود و تنها جسمم بود که آسیب می‌پذیرفت. اما روحم بعداً از پس‌لرزه‌های حادثه تکان می‌خورد. هیچ به یاد ندارم. هیچ نمی‌دانم و آن‌گاه که چند ساعت بعد حس می‌کردم و می‌دانستم، مانند این بود که در خواب عمیقی سخت در حال گریستن باشی و اصلاً ندانی که چرا می‌گریی. ولی در روز‌هایی که بستری بودم واقعاً به من خیلی‌ها سخت گذشت. در بیان نمی‌گنجد. خود را فقط هیچ تصور می‌‌کردم و دیگر هیچ. می‌پنداشتم زمان زیادی بر من سپری شده است.
پیش از حادثه را دنیای دیگری می‌دانستم و پس از آن را دنیای دیگری. خط فاصل بزرگ و بی‌انتهایی را از آن سو تا این سوی حادثه حس می‌کردم و می‌دیدم. در حالی که به صورت عادی روز‌ها بسیار زود می‌گذرند. یک روز بهار می‌آید و روز دیگر خزان می‌رسد و روز بعد زمستان می‌آید و باز هم بهار، کودکان زود بزرگ می‌شوند و پیر می‌شوند. باز هم کودکان دیگر می‌آیند و بزرگ می‌شوند و پیر می‌شوند و به همین ترتیب زمان زود زود می‌گذرد. اما آن وقت چنین نبود.

۸صبح: جریان تداوی و درمان بر شما چگونه گذشت و عیادت و شفا‌جویی دوستان داخلی و خارجی تا چه حد در شفا‌یابی و در برگشت توانایی دوباره‌تان شما را مدد رساند؟

فروغ: دوستان و هم‌زبانان تاجیکستانی من، با من بسیار محبت و صمیمیت کردند و از من به گونه‌ی منظم خبر گرفتند. هم‌چنین دوستانم از افغانستان لطف فراوان داشتند و هرگاه به دیدن من می‌آمدند. واقعاً حضور دوستان تاجیکستانی و افغانستانی من که هر لحظه جویای احوال من می‌شدند و می‌آمدند و زنگ می‌زدند و زنگ می‌زدند، مایه‌ی توانایی و دوباره به زند‌گی پرداختن من شد. پزشکان و نرس‌ها نیز خیلی‌ها با صداقت و خوش‌رویی به من رسیده‌گی می‌کردند. که من همیشه سپاس‌گزار آن‌ها خواهم بود. من تاجیکستان را سرزمین بیگانه نمی‌دانم. تاجیکستان زادگاه دوم من است. به قول یکی از دوستان تاجیکم که می‌گفت تو در این حادثه از آن جهان دوباره به این جهان آمدی و تاجیکستان زادگاه دومت هست. تاجیکستان سرزمین هم‌زبانان من است. من هیچ جای دنیا را به اندازه‌ی تاجیکستان به خود نزدیک نخواهم یافت.

۸صبح: در تاجیکستان تجربه‌ی صدا و سیمای‌تان با شاعران تاجیک چی بود؟

فروغ: من از‌‌ همان روزی که به تاجیکستان سفر کرده بودم، دیگر خود را با آن سرزمین و با مردمش بیگانه حس نمی‌کردم. نویسنده‌گان و شاعرانش را می‌شناختم و دوستانم بودند و هستند. کتابی از من به نام «گفتم که یابم جلد جلد خویش» از سوی نشر ادیب در شهر دوشنبه اقبال چاپ یافت.
یک‌بار محفل شعر‌خوانی من در اتحادیه‌ی نویسنده‌گان آن‌جا برگزار شد و بار دوم رونمایی کتابم باز هم از سوی اتحادیه‌ی نویسنده‌گان تاجیکستان صورت گرفت که شعر‌خوانی هم داشتم. دیگر این که رساله‌ی داکتری‌ام که در باره‌ی غزل معاصر افغانستان است، به زبان روسی برگردان شد و از آن دفاع کردم.
در مجله‌ی صدای شرق، شعر‌هایم بار بار منتشر شدند، مصاحبه‌هایی نیز داشتم. در مجله‌ی بانوان آن‌جا گفت و شنودی با من به چاپ رسیده بود. در پیرامون شعر‌هایم، نقد‌ها و سخنانی از سوی شاعران و نویسنده‌گان آن‌جا انجام شد و گفته شد.

۸صبح: خالده فروغی را که من می‌شناسم، همیشه در اندیشه‌ی رسانیدن پیام‌های صادقانه‌ی زندگی مانند عشق به کرامت انسان و آزاده‌گی و ایمان به شور و شوکت‌های بنای هستی است. به نظر شما، در عصری که افکار در حد زیادی سیاست زده‌اند و اندیشه‌ها از مایه و ارزش‌های سازنده‌ی انسانی به سوی «بزنس» و روزمره‌گی و کاربرد تنوعات فرا‌تر از توان و تحلیل و دانش لازم از فن‌آوری‌های زندگی مدرن در عرصه‌ی تکنولوژی و سیاست و تعلیم و تربیت جریان یافته است، با چه پیامی باید به سراغ مخاطب رفت؟

فروغ: من در نخست، شعر می‌سرایم برای خودم. البته برای من مهم این است که شعرم خودم را ارضا کند. شعری که خودم را ارضا نکند، دیگران را اگر به خود جذب هم کند، زودگذر خواهد بود و ادامه نخواهد داشت. من چنین فکر می‌کنم. سپس همین شعر را که برای خودم می‌سرایم برای جامعه، مردم، امروز و….. هم می‌رسد.
آن چه شما فرمودید درست است، این مفاهیمی را که یاد آور شده‌اید، در فضای شعر‌هایم فراوان به پرواز آمده‌اند و فراوان رنگ شعر‌هایم را ساخته‌اند و این سخن شما نیز دقیق است. زمانه‌ی ما روزگار مرگ ارزش‌ها است. چهره‌های دروغین و راستین را از یک‌دیگر کمتر می‌شود تفکیک کرد. امروز میدان شعر و ادبیات به صحنه‌ی شعبده‌بازی مانند است. هر کسی می‌خواهد با بازیی خوب‌تر، جلوه کند و با چشم‌بندیی به جایی برسد. اگر چه شاعران زیادی آمده‌اند و استعداد‌های خوبی نگریسته می‌شوند و خوب شعر می‌سرایند، اما درک و دریافت من این است که ما نیاز به «آن» و مایه و جوهر برای سرودن شعر داریم. چنین نیست که هیچ وجود نداشته باشد، اما اندک است. ولی باید گفت چهره‌هایی هم هستند که شعر‌های درخشان دارند. همین است که امیدوار به آینده‌ام. امیدوار به آینده‌ای که از وجود امروز بیرون خواهد شد. می‌پندارم و حس می‌کنم که روزی و روزگاری به یک دگرگونی خواهیم رسید. روزی و روزگاری شعر و ادبیات ما عشق و عاطفه‌ی از دست رفته‌ی خود را دوباره خواهد یافت.
اکنون از آن چه در من می‌گذرد و آن چه را که می‌نگرم سخن می‌گویم. گاهی رؤیا‌هایم شعر می‌شوند و گاهی هم حوادثی تصویر‌های شعرم می‌شوند، که در محیطم جریان دارند و نمی‌شود از کنار آن‌ها با بی‌اعتنایی گذشت. آن چه در اجتماع جریان دارد و آن چه در وطنم دیده می‌شود و من آن‌ها را می‌بینم و احساسم را بر می‌انگیزند، شعر‌هایم را می‌سازند. من در شعر‌هایم، خودم را بازتاب می‌دهم.
آن چه را می‌نگریم و احساس می‌کنیم و ذهن ما را بر می‌انگیزد تا بسراییم و بنویسیم، پیام هم از میان همین‌ها بیرون می‌شود. یعنی پیام آمیخته با شعر است نه پدیده‌ای جدا از آن. نمی‌شود گفت با این پیام یا آن پیام به شعر گفتن باید پرداخت. این‌جا حکم کردن مقامی ندارد. نظر به دید و دریافت و حس و ظرفیت شاعر پیام نیز با شعر او تولد می‌شود.

۸صبح: قبلا به ایران سفر‌هایی داشتید. در نشستی با بانو سیمین بهبهانی تا چه حدی گفتگو کردید؟ فقط میزبان و میهمان بودید و یا روی مسایلی فرا‌تر در عرصه‌های ادبیات و اجتماع پرداختید. سیمین را چگونه یافتید شاعر، اندیشمند یا زنی در جریان و جاری در زندگی و سیاست و روز؟

فروغ: دیدار من با بانو سیمین بهبهانی دوبار صورت گرفته بود. بار نخست در حاشیه‌ی صدساله‌گی پروین اعتصامی که شامی مهمان بانو سیمین بهبهانی بودیم. البته تعداد زیادی از بانوان به خانه‌ی شاعری دعوت شده بودیم که سیمین بهبهانی بود و در حد دیداری و سلام و علیکی با او دیده بودم و بار دوم باز هم در حاشیه‌ی همایش «صد سال شعر زنان پارسی‌سرا» در مهمانی‌ای که در خانه‌اش برگزار شده بود، او را دیدم که این بار در باره‌ی شعر و ادبیات معاصر افغانستان و ایران صحبت کوتاهی نیز داشتیم و بس.

۸صبح: چگونه به فکر زنی شدید که زندگی پس‌انداز می‌کرد. تنها شاعر خواهید ماند یا شاعر و رمان‌نویس؟

فروغ: رمان «زنی که زندگی پس‌انداز می‌کرد»، از یک سخن آغاز شد که از زبان دوستی شنیدم. واقعاً من در فکر و ذکر نوشتن داستان نبودم، چرا که عشق من همیشه شعر بوده و هست. اما رمان می‌خواندم و در باره‌ی رمان می‌خواندم. تاریخ ادبیات داستانی را نیز می‌خواندم و در دانشگاه تدریس هم می‌کردم.
همان‌گونه که در پیش گفتم رمان «زنی که زندگی پس‌انداز می‌کرد» از سخنی که شنیدم و پیش‌زمینه‌های احساسی نیز با من داشت، آغاز شد. آن سخن با من و دغدغه‌هایم سخت پیوند داشت و بر من فراوان تاثیر گذاشت. سپس داستان را نوشتم. تجربه‌ام در پیرامون رمان و داستان چنین است که داستان نیز مانند شعر از خودم آغاز شد و سپس جامعه و محیط و وضعیت روزگار و چی و چی‌های دیگر به آن پیوستند.
این کتاب نخستین تجربه‌ام در دنیای داستان بود. نقد‌هایی هم در زمینه‌ی این داستان نوشته شدند. اما من‌‌ همان گونه که قبلاً اشاره کردم، در رمان «زنی که زندگی پس‌انداز می‌کرد»؛ فقط دغدغه‌های فکری و ذهنی خودم را بازتاب داده‌ام و زندگی و روزگار را آن چه خودم دیده‌ام و حس کرده‌ام، نوشته‌ام.
اکنون رمان دیگری نیز نگاشته‌ام که در آینده چاپ و منتشر خواهد شد. دیگر احساس می‌کنم حرف‌ها و سخن‌هایی در من‌اند که دنیایی را با خود دارند و گاهی آن حرف‌ها و سخن‌ها در شعر نمی‌گنجند، آن‌ها را داستان خواهم نوشت. اما شعر همیشه با من است.

۸صبح: اگر از پندار خودتان بخواهیم بدانیم اجازه دهید بپرسم چرا چنین سروده‌اید «…که من از آمدنم در جهان پشیمانم»

فروغ: خوب، اگر چه بررسی و تحلیل شعر خودم وظیفه‌ی خودم نیست و من آن‌چه هستم و آن‌چه دارم شعر‌هایم را می‌سازند. اما سوال شما هم بی‌جا نیست. شاعران می‌توانند گاهی شعر خودشان را توضیح بدهند. بنابر این می‌خواهم بگویم: من این غزل را برای تولدم سروده بودم. هر شاعری از خودش آغاز می‌شود. من هم خودم را سروده بودم. وضعیت هر شعر من چنین است که از من آغاز می‌شود و سپس تفسیر‌های مختلف می‌تواند داشته باشد. این گونه دید که در این غزل من بازتاب یافته است، فلسفی است و به انسان پیوند دارد. روشن است که انسان غم‌گین است و نمی‌تواند شاد باشد. چرا که مرگ در برابرش قرار دارد. انسان هر چه زندگی کند، در ‌‌نهایت می‌میرد و این مردن، رفتن به جایی است که ناکجایی را با خود دارد. بنا بر این انسان نمی‌داند از کجا آمده است و به کجا می‌رود و این اندوه‌بار است.
از سوی دیگر، من نخستین شاعری نیستم که چنین نگاهی به زندگی و جهان داشته است. شاعران زیادی چنین نگاهی به زندگی داشته‌اند. مثلا حافظ چنین گفته است:
«جهان و کار جهان جمله هیچ در هیچ است
هزار بار من این نکته کرده‌ام تحقیق»
یا کلیم کاشانی می‌گوید:
«روی زمانه قابل دیدن دوبار نیست
رو پس نکرد هر که از این خاک‌دان گذشت»

۸صبح: انگیزه‌ی سرودن «مصر از خدا پر است» در نزد شما چی بوده است؟

فروغ: غزل «مصر از خدا پر است» در همین شهر سروده شده است. من در کابل زندگی می‌کنم و در همین جا شعر می‌سرایم و می‌نویسم. این شهر عجیب شهری است. آن‌گاه که بخواهی در کوچه و یا جاده‌ی این شهر قدم بزنی، با مردمی رو در رو می‌شوی که تصور می‌کنی از خودت نیست.
این شعر من آن چه در روزگار ما و در محیط و کشور ما دیده می‌شود و جریان دارد، است. همه‌اش تصویر‌های خودم و زندگی و چهار سوی و فراسویم‌اند که در این شعر نگریسته می‌شوند. غزل «مصر از خدا پر است» در کنار این که غم‌آگین است طنز تلخی را نیز با خود دارد. «مصر از خدا پر است» خودش طنز تلخی دارد. خدا یکی و یگانه است، اما زمانی که روزگار از خدا پر باشد، دیگر ارزش‌ها را ارزشی نیست.
اما این غزل با پایداری و مقاومت و مبارزه پایان می‌یابد. این که هم مرده باشی و هم زندگی کنی خودش مبارزه و پایداری و مقاومت است در برابر دنیا و زندگی.

۸صبح: در زندگی بیشتر کدام پدیده‌ی حسی و ذهنی همیشه با شما است که به عنوان یک بستره پاسنگ برای‌تان قابل تامل است و در تلاش پرداختن به آن استید. آرزوی سهم‌گیری در رفع خشونت و دست‌آورد‌های عرصه‌ی حقوق بشری زن و کودک، رسیدن به قله‌ی افتخارات ادبی یا تکاپو برای یافتن راه نجات در کنار سایر فعالان، از رفتن به آینده بیم‌ناک در سرزمین در حال جنگ و منازعه‌ای به نام افغانستان؟

فروغ: من در زندگی بیشتر در حلقه‌ی بزرگ شعر و ادبیات بوده‌ام و هر کاری که انجام داده‌ام در همین حلقه بوده است. من خودم همین روش را دوست دارم. در همین دنیا به ضد خشونت به کار پرداخته‌ام و از همین دریچه صدایم را در برابر خشونت بر زنان و کودکان و در مجموع بلند کرده‌ام.
دیگر این که ذهن و فکر من گاهی مشغول این پرسش می‌شود که در کاینات خورشید‌ها و سیاره‌های بسیاری وجود دارند، انسان کیست و جاودانه در کجا خواهد بود. غیر از این‌ها داشتن یک سرزمین آرمانی از نام آن گرفته تا طرز زیستن در آن، که زنان و مردان و کودکان با زیبایی و آسایش در آن به زندگی بپردازند و خشونت را فقط در افسانه‌ها بخوانند و تعجب کنند، آرزوی من است. جاری‌بودن انسانیت و عاطفه و آزاده‌گی و صداقت در رگ‌های هر انسان این سرزمین و داشتن جاده‌ها و کوچه‌هایی که انتحار و انفجار آن‌ها را خونین‌دل نسازد و داشتن شهری که پرنده‌ها در آن بی‌هراس از مرگ به پرواز بیایند و هوایش بوی دود و باروت و بوی سوخته‌گی تن و روان آدم‌ها نداشته باشد؛ ولی بوی عشق و شرافت و محبت و راستی داشته باشد، آرزوی من است و دغدغه‌های ذهنی و فکری مرا می‌سازند و این را هم می‌دانم و می‌دانید که این آرزو‌ها فقط آرزو باقی می‌مانند و بس. اما شعر‌هایم را می‌سازند.
به قله‌ی افتخارات ادبی رسیدن هم پیوند دارد به شعر و ظرفیتی که در شاعر وجود دارد. اگر این ظرفیت هم باشد، امروز نمی‌توان به چنین فکر‌ها و خیال‌ها پرداخت. به این معنا نیست که توقف را ترجیح باید داد و به خود امیدوار نبود. بنگرید، ما در وطن خود بی‌وطنیم. چگونه می‌توانیم به قله‌ها برسیم؟ در وطنی که هیچ معیاری و محکی برای سنجش وجود ندارد.
اما از یک نظر قله‌هایی که شما یاد آور شدید در خود شاعر می‌تواند باشد و شاعر از خود و در خود می‌تواند به قله‌ها برسد.
در هر صورت عینی‌تر فکر می‌کنیم. اگر قله‌های افتخارات ادبی از نظر شما به دست آوردن جایزه‌های ادبی باشد، من به چنین چیز‌ها با نظر داشت وضعیت ادبی امروز در بسیاری جا‌ها، زیاد باورمند نیستم. شما بهتر می‌دانید با شناخت و ارتباط، امروز کار‌های ناممکنی ممکن می‌شوند. اگر از نظر شما رسیدن به قله‌های افتخارات ادبی، پیش‌رفت در کار سرودن شعر و نوشتن ادبیات باشد، بلی من همیشه به آن خواهم اندیشید و همیشه در این راه گام‌های استوار خواهم گذاشت.

۸صبح: خالده فروغ خانه را دوست دارد یا فضای فرا‌تر از خانه را؟ این درست است که هر کدام جای خود را دارد. اگر به یکی زیاد بپردازد، پناه‌گاه اصلیش شعر است یا خانه؟

فروغ: خانه جای آرامش است. در خانه به آرامش می‌رسم. خانه نیاز هر انسان است. چه شاعر باشد یا نباشد. اما شعر اگر با خون شاعر و با روانش عجین شده باشد، چه در خانه باشد و چه در «به گفته‌ی شما فضای فرا‌تر از خانه» به آن می‌پردازد و نمی‌تواند نپردازد. برای من هم خانه هم فضای فرا‌تر از خانه هر گونه‌ای که باشد، زیبایی دارد. خانه که همیشه است، اما فضای فرا‌تر از خانه هم ضرورت دید و فکر و حضور من است.

۸صبح: در ذهن شما تعریف امروز چیست و فردا چگونه روزی خواهد بود؟

فروغ: از من مجموعه‌ی شعری به نام «فردای من اتفاق می‌افتد در دیروز» با چاپ دیدار کرده بود. حالا هم می‌خواهم بگویم که از نظر من امروز‌‌ همان فردایی است که ما در انتظارش هستیم. اما امیدوار‌بودن هم حسن و زیبایی دیگری دارد. شاید فردا که امروزِ دیگران خواهد بود، روز بهتر و روشن‌تری باشد. امیدوارم چنین باشد.

اشتراک گذاري با دوستان :