چند نکته در مورد اثر ماندگار اسماعیل اکبر

- حمید عبیدی

چندین سال پیش می‌خواستم با آقای اسماعیل اکبر برای سلسله‌ی «از این زاویه»، گفت‌و‌‎شنودی داشته باشم. چون اسماعیل اکبر از هم‌کاران قلمی و از علاقه‌مندان آسمایی بود،‌ می‌دانستم که او با این سلسله آشنا است. هم‌چنان با توجه به افکار و کرکترش، ‌مطمین بودم که چون از پاسخ‌گفتن به پرسش‌های دشوار و حساس ترس ندارد، این خواهش را خواهد پذیرفت. چنین هم شد. برای آغاز کار از او خواسته بودم تا زندگی نامه‌ی قلمی خود را بفرستد. البته که من با زندگی‌نامه‌ی اسماعیل اکبر آشنا بودم و اما درخواست زندگی‌نامه‌ی قلمی روش معمول کار در این سلسله بود.
هیچ کسی بهتر از خود ما فرازونشیب‌های زندگی‌مان را نمی‌داند. زندگی‌نامه‌ی قلمی این فرصت را هم فراهم می‌سازد تا نوع نگاه درونی شخص را نسبت به روند زندگی‌اش و فراز و نشیب‌های آن داشته باشیم. اسماعیل اکبر در پاسخ به خواهشم این متن کوتاه و مقدماتی را فرستاد:
«…من در سال ۱۳۳۱ در ولسوالی آقچه، ولایت جوزجان در یک دهکده به دنیا آمده‌ام.»
اگر بخواهید وضع دهکده را که نمایی از اقتصاد روستایی آن زمان است توضیح می‌دهم.
تا صنف سوم را در مکتب قریه خواندم که خود ایجاد این مکتب روستایی ماجرایی شنیدنی دارد که اگر علاقه دارید حکایت می‌کنم. مکتب ابتدایی را در مکتب شهر کهنه که تاریخ ایجاد آن نیز گفتنی است به سر رساندم. متوسطه را در مرکز ولسوالی در شهر جدید آغاز کردم اما در آخر صنف هفت توسط هیاتی به لیسه حربی شهر کابل انتخاب شدم. تا صنف دوازده را در آن‌جا خواندم.
در صنف هشتم مصادف به سال ۱۳۴۸ به جریانات سیاسی جذب شدم که تفسیر آن طولانی است. از سال ۱۳۵۰ زندگی حرفه‌ای سیاسی مخفی را آغاز کردم که وجهی از آن تا سال ۱۳۶۳ ادامه یافت. تجارب و چشم‌دید‌های من از آن دوره می‌تواند اوضاع عمومی کشور را در آن مرحله و اثرات ایدیولوژی‌ها را بر سرنوشت آن ترسیم کند.
من از سال ۱۳۵۸ تلاش در جهت مطالعه و تفکر آزاد از گرایش‌های ایدیولوژیک و سیاسی رایج زمان انتخاب کردم. در سال ۱۳۷۰ مجال ارایه آن پدید آمد که در مجله وطن انعکاس یافته است. بعد از آن تاریخ، چیزی چندان جالب برایم پیش نیامده باز هم اگر علاقمند باشید نکات برجسته آن را حکایت می‌کنم.»
طوری که می‌بینید این متن بسیار کوتاه و بدون هر گونه خود شیفتگی و بدون هیچ‌گونه ادعای بلندپروازانه و خودخواهانه است.
من نوشتم: « …برای من بسیار جالب خواهد بود تا با نمای دهکده‌ی زادگاه‌تان آشنا شوم- باور دارم برای بسیاری از خوانندگان نیز این آشنایی سودمند خواهد بود. به همین‌سان از پیشنهادهای دیگرتان در مورد زندگی‌نامه نیز با علاقه‌مندی قلبی استقبال می‌کنم… .»
اما،‌ متاسفانه روند کار برای گفت‌و‌شنود با اسماعیل اکبر در همین برهه‌ی‌ مقدماتی متوقف شد. چون در اثر درد شدید دست و گردن و شانه، کارم به شفاخانه رسید. هم ویلچرنشینی و هم سالیان متمادی کار روزمره با کامپیو‌تر،‌ اثرات‌شان را بر وجودم حک کرده بودند. پس از «ترمیمات» ممکن، وقتی دوباره کم کم کار را آغاز کردم، یک زمانی دیدم که اسماعیل اکبر نوشتن سلسله‌ی «سرگذشت و چشم‌دید‌ها» را شروع کرده است. بخش‌های نخست را که خواندم دیدم که باید بگذارم این سلسله به پایان برسد و سپس تصمیم بگیرم که آیا اصلاً نیازی باقی است تا اسماعیل اکبر را به خاطر «از این زاویه» زحمت بدهم و یا خیر.
«سرگذشت و چشم‌دید‌ها» به سبک خاص و بسیار صمیمانه و صادقانه نوشته شده است. هشتادوسه بخش آن در زمان زندگی اسماعیل اکبر در برگه‌ی فیس‌بوکش منتشر شدند.
من چون می‌دانستم که وضع صحی اسماعیل اکبر چندان خوب نیست، ‌به همین سبب در کمتر موردی به خود اجازه می‌دادم سبب زحمت او شوم. آخرین پیامی که از او دریافت کردم، در چهارم جنوری ۲۰۱۵ بود- پیامی پر از صمیمیت و اعتماد. او طرح‌هایی داشت تا اگر بتوان کارهای موثری انجام داد و با بزرگواری و مهربانی در زمینه، از من تقاضای همکاری کرده بود. او در عین زمان از وضع غیرمطمین صحی‌اش نیز نوشته بود. من‌‌ همان روز و بدون چون چرا، ‌ برای همکاری در زمینه‌ی تحقق طرح‌هایی که داشت ابراز آمادگی کردم، زیرا نه تنها میان ما هم‌سویی‌های فکری وجود داشت، ‌ بل به صداقتش نیز اعتماد کامل داشتم. تنش بیمار بود، ‌ولی بیماری‌های فکری رایج زمانه‌ی‌ ما نه تنها اصلا نتوانستند در ذهن و روان اسماعیل اکبر رخنه کنند،‌ بل او تا واپسین دم با تمام توان در برابر این بیماری‌ها مبارزه کرد.
بار آخر در ششم اپریل سال ۲۰۱۵ به آقای اسماعیل اکبر پیامی فرستادم و از او خواهش کردم تا در تهیه‌ی فهرست کتاب‌های ارزنده‌ای که قرار بود «نهاد کمک به لیسه عالی حبیبیه» برای کتابخانه‌ی‌ این لیسه خریداری کند، مرا را رهنمایی کند. دو روز پس‌تر پاسخی دریافت داشتم که آن را آقای ابراهیم اکبر نوشته بودند: «جناب عبیدی گرامی! وضع صحی پدرم در این روز‌ها خوش نیست، پیام شما را دریافت کردم و برایشان می‌رسانم. وقتی حال‌شان بهتر شد مشورت‌شان را برایتان می‌فرستم… .»
در‌‌ همان روز هشتم اپریل پیام و تمنیات خود و همکاران آسمایی را مبتنی بر آرزومندی برای تن‌درستی و سلامتی کامل اسماعیل اکبر، از طریق فرزندش آقای ابراهیم اکبر به وی فرستادم.
اسماعیل اکبر رفت، اما «سرگذشت و چشم‌دید‌ها» را برای نسل جوان و نسل‌های بعدی به یادگار گذاشت – روانش آسوده و شاد و یادش گرامی‌باد!
خوب در نظر داشتم تا مانند سایر موارد سلسله‌ی «از این زوایه» ‌پس از تکمیل گفت شنود با اسماعیل اکبر، زندگی‌نامه و نیز آثار منتشره‌ی ‌اسماعیل اکبر در آسمایی و سایر سایت‌های انترنتی را در یک سایت اختصاصی در آسمایی گرد هم بیاورم. چشم به راه بودم تا سلسله‌ی «سرگذشت و چشم‌دید‌ها» به پایان برسد و این صفحه‌ی ویژه را منتشر بسازم. افسوس که آن صفحه‌ی ویژه پس از رفتن اسماعیل اکبر به سفر ابدیت و برای یادبود و بزرگداشت از وی سال پار منتشر شد.
اینک یک سال از رفتن اسماعیل اکبر به سفر ابدیت می‌گذرد، اما او با آثار و خاطره‌هایش با ما است و با چند اکبر نسل نو، با فرزندان گرانمایه‌اش که هر کدام یک اکبر دیگر است- اکبرهایی که با عبرت‌گرفتن از تجربه‌های نسل‌های پیش‌تر و با برخورداری از دانش امروزی مستقلانه و خردورزانه می‌اندیشند و با پای خود راه می‌روند.
نشر سلسله‌ی «سرگذشت و چشم‌دید‌ها» تا کنون که یک سال از نبود اسماعیل اکبر می‌گذرد، به همت آقای ابراهیم اکبر ادامه دارد و تا این‌دم به بخش یک‌صدو‌پنجاه‌وچهارم رسیده است. امید دارم در آینده‌ی نزدیک، بتوان این اثر را در شکل منسجم آن به شکل کتاب در دست داشت، تا خواندنش برای همه گان ساده‌تر شود.
«سرگذشت و چشم‌دید‌ها» اثری بی‌نظیر و ماندگار است. دید، دانش،‌ مسوولیت‌پذیری و شهامت اخلاقیِ اکبری باید تا چنین «زندگی‌نامه‌ی خودنوشت» آید پدید.

اشتراک گذاري با دوستان :