رسول یا «راسکلنیکف» مساله همین است – نگاهی به «لعنت به داستایفسکی» نوشته‌ی عتیق رحیمی

- آرین آرون

عتیق رحیمی در این چند سال در جهان داستان‌نویسی جای پای خود را باز کرده. او برنده جایزه گنکور شده، رمان‌هایش به چندین زبان ترجمه شدند و شمار زیادی حالا او را می‌شناسد.

اما این‌که او را باید با جغرافیای کدام ادبیات پیوند زد، بحثی است که همواره تا حدودی بی‌پاسخ مانده است. او که خود همه‌چی را در افغانستان می‌بیند و روایت می‌کند، حتا اگر زبان از جای دیگری بگیرد، تمام تلاشش برای روایت‌هایش این است که دیدش از درون همین جامعه باشد و قصه‌هایش هم همین‌گونه، حتا اگر زبانش نیز زبان بیگانه باشد. نوشتن وی به زبان فرانسوی پیش از این نیز به بحث گرفته شده و خواهی نخواهی خیلی‌ها به این باوراند که او را نباید در شمار نویسندگان افغانستان آورد. از سوی دیگر، آُسان هم نیست که اثری با نام نویسنده‌ای از هم‌زبانت را بخوانی که رویش نوشته‌اند، برگردانده شده از زبان دیگر و بعد هم درست زمانی که ببینی این برگردان، با مشکلاتی همراه باشد و چندان هم‌خوانی با آن‌چه که تو می‌پنداری و تصورش را داری نداشته باشد.

هر کسی که با جهان داستان سروکار و دغدغه‌ی نوشتن داستان دارد، خواهی نخواهی در زمان خواندن داستان، تمام عناصر لازمه‌اش را دسته‌بندی می‌کند. این که راوی از چه زاویه‌ای نگاه می‌کند، روایت چگونه است، شخصیت‌ها چگونه وارد ماجرا می‌شوند، سوژه چگونه پردازش می‌شود، این‌ها چگونه با هم‌دیگر بافت می‌خورند و در کل تم که شکل می‌گیرد چی است و موارد دیگر مانند تقابل زمان و مکان، واقعیت‌نمایی داستان و مکان داستان و زبان داستان است.

نکته‌ای که برای من هم در این رمان در آغاز باعث شد تا بنویسم، همین موضوع مکان و زبان داستان بود.

برای این‌که مکان داستان را شرح بدهیم نیاز به‌زبانی داریم که بتواند با روایت و دیالوگ‌ها و نشانه‌ها، آن را در ذهن‌مان شکل بدهد و این شکل‌گیری در واقع معرف همان حادثه و مکان حادثه هم است. چیزی که در کتاب «لعنت به داستایفسکی» متاسفانه ما را از آن دور می‌سازد، همان برگردان نه‌چندان هم‌خوان با زبان و مکان است، هر لحظه اتفاقی که در کابل می‌افتد را با گویش رایج در تهران به ما می‌گوید و این دوگانه‌گی که حاصل برگرداندن کتاب است، در واقع ضربه‌ی بزرگی به رمان زده است. همان نکته‌ای که در خواندن نخستین برگ‌های آن خواننده را اندکی دل‌زده می‌سازد. چون این‌جا گذشته از زبان دو کشور ایران و افغانستان که جایی برای بحث در هم‌سان‌بودن آن نمی‌گذارد، نیست. بحث زبان داستان است، زبان روایت است، اصطلاحات خاص مروج در یک محدوده است که زیبایی آن هم با همان گویشش، اتفاق افتاده در مکان داستان است.

کتاب توسط مهدی غبرایی ترجمه شده، در این که مهدی غبرایی مترجم خوبی است شکی نیست. او از بزرگ‌ترین نویسندگان دنیا مانند هاروکی موراکامی، رومن گاری، فاکنر، ژوژه ساراماگو و… ترجمه کرده، آثاری که بدون شک، برگردان‌کردن آن‌ها کار دشواری است. غبرایی کاغذپران‌باز خالد حسینی را نیز به فارسی برگردانده است، که این به‌معنای آن است پیش از آن نیز با داستانی که در جغرافیای افغانستان اتفاق می‌افتد، آشنایی دارد. اما با این هم، پیش از این نیز این مترجم با برگردان‌کردنِ «هزار خانه خواب و اختناقِ» عتیق رحیمی که به فارسی نوشته، به انگلیسی برگردانده شده بود و بعد توسط وی دوباره به فارسی با گویش رایج ایران ترجمه شده، جنجال آفرید. کاری که نیاز نبود انجام شود.

برگرداندن یک اثر، بازآفرینی اثر است و این بازآفرینی، یعنی زنده‌کردن اثر در دل یک زبان. حالا توقع این نبود که وی این را با گویش کابلی برگردان کند، اما امکان این وجود داشت تا در نوشتن نام برخی از مناطق و امانت‌داری برخی اصطلاحات، اندکی آن را نزدیک به واقعیت مکان داستان بسازد، یا اقلا کاری کند که داستان را از مکانش می‌برید. کاری که متاسفانه در این کتاب چندان برجسته نیست. کتابی که در ادامه به آن خواهم پرداخت، روایتی است که در کابل اتفاق می‌افتد، اما برگردان این کتاب، با گویش مروج زبان فارسی در ایران چاپ شده است. آن هم با مواردی که هنوز کابل و نشانه‌های کابل را به همراه دارد و در جاجایی، تلاش نه‌چندان خوب به سمت کابلی‌شدن دارد که این موضوع باعث شده زبان رمان در مواردی نه ایرانیِ ایرانی باشد و نه هم کابلیِ کابلی.

نخستین برخورد من با اشتباه مترجم، همان یک شعر آشنا و نام ناآشنا بود که عتیق رحیمی آن را در برگ پیش از آغاز کتاب آورده است. تکه‌ای از شعر زمین «حفیظ آرش آذیش» که مترجم به اشتباه نام شاعر را «حافظ آزیش» نوشته و موضوع از همین‌جا برای من آغاز شد. زمانی که برگ‌های بیشتر این کتاب را برگشتاندم، با اشتباهات زیادی از این دست روبه‌رو شدم که پی‌هم می‌آمدند و این نبود آگاهی برگرداننده را نشان می‌دهد که نتوانسته نه‌تنها این‌که روایت را در دل کابل پیاده کند که با بیشتر خواندن کتاب، فهمیدم تلاشش نیز همین بوده، اما از خیلی موارد و اصطلاحات و نام‌های مکان‌ها بی‌خبر بوده است.

کوه‌های آسه‌مایی به «کوهستان آسمای»، سالنگ‌ها به «لنگوات»، دانشگاه کابل که مروج آن در افغانستان به اساس زبان پشتو «پوهنتون کابل» است «پوهانتون کابل» شده است. به‌جای غازی، «قاضی» آمده. آمر سلام «عامر سلام» شده. و در یک بخش از رمان، سوفیا می‌گوید: «مرا از «مقبره» انداختند بیرون.» که منظورش از «مقبره» این است که او را از زیارت بیرون کرده‌اند. نام شاه دو شمشیره هم «لیس ابن گیس» ـ قیس ـ ترجمه شده است و موردهایی دیگر. «درست‌ برگردان‌کردنِ» این موردها، سوای تمام آن مواردی که گفتم، می‌توانست زبان داستان را شسته بسازد و رمان را بدون اشتباه کامل، بازآفرینی کند.

عتیق رحیمی مانند من زاده‌ی همین جغرافیا و پرورده‌ی همین مرزوبوم و زبانش زبان من است. حالا این که او با زبان دیگری، خودش را راحت احساس می‌کند و می‌نویسد موضوع اختیاری است و کسی نمی‌تواند برای یک نویسنده، تعیین تکلیف کند که چه بنویسد و با چه زبانی بنویسد. چون هرکسی با زبانی که فکر می‌کند، راحت‌تر می‌تواند بنویسد و زبانی که بتواند او را به مقصدش نزدیک کند، موضوعی است که به آن نمی‌شود خرده گرفت. اما در دل داستانی به این بزرگی، کاش به‌جای «ول کن بابا»، چیزی می‌بود که می‌توانستم آن دیالوگ را در اوج قصه و اوج زیبایی آن با یک گویش رایج در کابل می‌خواندم یا هم به‌جای «حالت خوب است پسر عمو؟…  ممنونم برادر… خدا بهت عوض بدهد… آهای رسول! به خیالت تا کی می‌تونی بزنی به چاک؟» و صدها مثال دیگر که هرلحظه کابل ـ مکان داستان ـ را ناپدید و تو را از آدم‌هایی که گویا در کابل هستند، اما نیستند دورتر می‌برد، معادل‌های کابلی‌اش را می‌خواندم. هیچ کدام این دیالوگ‌ها در کابل نیست. آدم‌ها در کابل و دیالوگ و گفتارهای‌شان در تهران، چیزی که در آن، دیگر آن روایت و آن زبان شیوای «خاکستر و خاک» و «هزار خانه خواب اختناق» و حتا «سنگ صبور» را نمی‌توان دید. من با زبان خود رحیمی خوانده‌ام و آشنا هستم و آن زبان وقتی از میان آدم‌های این مرز و بوم قصه می‌کند، می‌دانم چی می‌گوید. وقتی که حتا دشنام می‌دهد، چه زیبا می‌شود آن دشنامی که برایم آشنا است.

رمان «لعنت به داستایفسکی» برای من تا حال متفاوت‌ترین اثر عتیق رحیمی بوده است. این رمان از لحاظ محتوا و ساختار و روایت، قدرت بیشتری دارد. چون رحیمی در این رمان توانسته به سراغ «داستایفسکی» برود و او را با یکی از بزرگ‌ترین رمان‌هایش و یکی از شناخته‌شده‌ترین شخصیت‌هایش به دل کابل بیاورد.

رمان از جایی شروع می‌شود که راسکلنیکف، یکی از شناخته‌شده‌ترین شخصیت‌های داستانی روسیه شکل گرفته است. او که به مرور زمان به نمادهای زیادی تبدیل شده، شخصیت رمان «لعنت به داستایفسکی» را در کابل به‌وجود می‌آورد. رسول شخصیت رمان «لعنت به داستایفسکی» از دل همان رویداد و روایت زاده می‌شود.

 همین که رسول تبر را بر می‌دارد تا ننه عالیه را بکشد، جرقه رمان در ذهنش زنده می‌شود و به ناگهان خودش را در قالب شخصیت راسکلنیکف رمان جنایت و مکافات می‌بیند و یک باره تبدیل می‌شود به شخصیت شناخته شده این رمان و در همین قالب، تا پایان به دنبال این است که در کنار دیگر رویدادها، با قصه‌ی اصلی جنایت و مکافات زندگی کند. اکثر اندیشه‌ای که در ذهنش می‌گذرد، همانند اندیشه‌ای است که تا پایان جنایت و مکافات با راسکلنیکف همراه است و هردو یک درد مشترک را در دو برهه زمانی، به دوش می‌کشند. اما آن‌چه این دو را از هم جدا می‌سازد، روایت خود عتیق رحیمی است که با رسول همراه می‌شود. چیزی شبیه یک موسیقی پس‌زمینه و آن روایت خود رحیمی از داستانش می‌شود و این پس زمینه، کابل است و صدای گلوله و انفجارهای پی هم و دود چرس.

اما با این‌همه، آن‌چه که رسول انجام می‌دهد، به رمان بیشتر جنبه تمثیل‌گونه داده است. تمثیلی که سناریوی آن در سنت پترزبورگ بوده، اما دوبار در کابل اجرا شده و استیژ آن تمام کابل است. تمام کابل جنگ‌زده و ویران و رسولی که دیگر راسکلنیکف شده است.

زمانی که می‌گویم رمان تمثیل‌گونه شده، به این خاطر است که تمام شخصیت‌های این رمان با همان خصوصیات‌شان به کابل دوباره زاده شده‌اند و دوباره در دل یک قصه، سر بلند کرده‌اند، چیزی شبیه یک بازگشت اجباری به جهان.

شخصت‌های رمان جنایت و مکافات در کابل با این تشابه اسمی سر بلند کرده‌اند: راسکلنیکف/رسول؛ آلیونا ایوانونا/ننه عالیه؛ سوفیا سمیونویچ یا سونیا/ سوفیا؛ دونیا خواهر راسکلنیکف/ دنیا خواهر رسول؛ رازومیختین/رزم‌الدین؛ پورفیری پترویچ/ پرویز و…

در رمان لعنت به داستایفسکی، شخصیت‌ها از لحاظ تشابه نام نه این‌که تصادفی نیستند، شبیه‌بودن آن‌ها و قصه‌های ‌شان در واقع بازگرداندن فضای رمان جنایت و مکافات به زمان حاضر است که می‌توان گفت عتیق رحیمی به‌خوبی از عهده این کار برآمده است.

رسول و راسکلنیکف در واقع نمادی از شخصت‌هایی هستند که جهان وجدانی‌شان در کش‌و‌گیر مجرم‌بودن و نبودن، دادگاهی است که با تمام بی‌باوری به آن‌چه که انجام داده‌اند جرم باشد، می‌خواهند محکمه شوند. هرچند هردو به‌خوبی می‌دانند قتلی که انجام داده‌اند، از روی مجبوریت بوده و آن هم کسی را که نبودنش بسا بهتر از بودنش است و هردو می‌دانند که چگونه این دو زن، آلیونا ایوانونا و ننه عالیه مثل کَنه، خون دیگران را می‌چوشند. ننه عالیه، طلای مادر سوفیا را به گروگان گرفته و از دخترانی که مجبوراند، سواستفاده جنسی می‌کند و آن‌ها را در اختیار دیگران قرار می‌دهد. کاری که تا اندازه‌ای به رسول نیز کمک می‌کند تا همان «راسکلنیکف» باشد و به این فکر کند انسانی را کشته و یا حشره مضری را.

در رمان عتیق رحیمی، نه تنها این‌که این آدم‌ها را با همان خصایل اصلی‌شان به کابل می‌آورد، بلکه آن‌ها را در دل این شهر و در میان آدم‌های دیگر، حل کرده است. راسکلنیکف روسی، وقتی رسول افغان می‌شود همان قدر که راسکلنیکف روسی است، رسول کابلی است.

جنایت و مکافات بدون شک یکی از بهترین آثار داستایفسکی است، این رمان و شخصیت آن که در واقع نمادی از جهان خداگونه آفریده شده‌های داستایفسکی است، مانند دیگر آثار برتر این نویسنده‌ی بزرگ روسی، جهان خودش را دارد. جهانی که در آن وجدان بزرگ‌ترین دادگاه انسان است و خود انسان بزرگ‌ترین گواه و داور اعمال و این رمان در شمار پنج رمان برتر داستایفسکی می‌آید. بحثی که داستایفسکی در واقع با این رمان مطرح کرد، بنیاد یک نوع اندیشه را گذاشت، چیزی که در خصوص اخلاق و رفتار اجتماعی آن زمان روسیه هم اثر زیادی گذاشت. اما آن‌چه که رحیمی آن را در کابل پیاده می‌کند، گذشته از تلاش به زنده‌سازی موضوع جرم‌بودن و یا نبودن کار رسول که در قالب راسکلنیکف ظاهر شده، موضوعات دیگری را هم گره می‌زند.

داستان که بیشتر با تک‌گفتار درونی رسول همراه است، رویدادهایی را رقم می‌زند که در جنایت و مکافات اتفاق افتاده و دوباره در دل کابل در حال زنده‌شدن است و عتیق رحیمی هم تلاش می‌کند تا خود به عمق تمام آدم‌های جنگ‌زده و بدبخت کابل وارد شود و روایت کند.

داستان، روایت انسان‌های مجبوری است که جز مرگ، چیز دیگری برای پذیرفتن و جز زندگی، چیز دیگری برای از دست‌دادن ندارند. برای خیلی از آدم‌ها چیزی که در این زمان نیاز اساسی شمرده می‌شود، یک توته نان است و یک چوب زیر بغل.

شرافت، خدمت، وطن‌دوستی و… ارزش خود را از دست داده است. رحیمی نشان می‌دهد که جنگ چگونه حتا «شرافت» آدم‌ها را از آن‌ها می‌گیرد و آن‌ها را به بدنام‌ترین مکان‌هایی که یک عمر از آن فرار کرده‌اند، می‌کشاند. چگونه جنگ آدم‌ها را وادار می‌سازد تا دست به هرکاری بزنند. جنگ، کشتن آدم‌ها را آسان می‌سازد، مرگ یک پیرزن نابه‌کار که رسول را این همه اذیت می‌کند، در کنار کشتن‌های بی‌شمار دیگری است که نویسنده نشان می‌دهد اگر وجدان دادگاه باشد، همین یک قتل نه‌چندان نادرست هم می‌تواند کشنده باشد. اما جنگ به این حرف‌ها نمی‌فهمد و هرلحظه در کابلی که رسول به‌دنبال مکافات خود، به‌خاطر کشتن زنی که بودن‌و‌نبودنش چندان مساله‌ای نیست، ده‌ها نفر با شلیک گلوله و راکت و زیر زیرآوار می‌میرند و ده‌ها تن دیگر دنبال گمشدگان‌شان هستند، که مطمینا مرده‌اند.

رسول که زمانی در کتابخانه دانشگاه کار می‌کرد، دست به قتل می‌زند. این هم کار جنگ است. سوفیا که دانشجو است و در یک خانواده تحصیل کرده زندگی می‌کند، مجبور می‌شود نوکری یک زن بدنام را بکند و حتا مجبور می‌شود تن‌فروشی کند، این هم چیزی است که جنگ بر او تحمیل کرده و همین‌گونه اکثر آدم‌ها در جنگ شرافت خود و خود را باخته‌اند.

نکته‌ای دیگر در این رمان، همان «نهیلیسم» روسی است که نوع دیگرش را بدون آن‌که به آن نام بدهیم، سال‌ها تجربه کرده‌ایم: هرج‌و‌مرج، بی‌بندوباری، از هم‌پاشیدن‌ها، قتل، بی‌تفاوتی، فرار از خود، پناه‌بردن به یک گوشه‌ی تاریک و به سخره‌گرفتن زندگی و هراس نداشتن از مرگ و ده‌ها مورد دیگر که در این رمان، وقتی در مکان داستان، یعنی کابل اتفاق می‌افتد، پایگاه همین‌جایی به خود می‌گیرد و در کابل تجربه می‌شود. جداساختن این مقوله‌ها از مقوله اصلی «نهیلیسمی» که در یک بخش از جنایت و مکافات نهفته است، نکته‌ی قابل تحسین برای رمان «لعنت به داستایفسکیِ» عتیق رحیمی است که در رگ‌رگ واژه‌های رمان و کابلیان جریان دارد.

رمان، گذشته از مواردی که ترجمه به آن صدمه زده، جاهایی هم است که خواننده را وادار می‌سازد تا فکر کند رحیمی نتوانسته از عهده آن به‌خوبی بدر آید و یا قابل‌پذیرفتن بسازد. یک نکته از آن گفتگوهای فرمانده پرویز با رسول این است که هر دو در میان جنگ و روایت‌های دیگر، ناگهان در هیات یک فیلسوف ظاهر می‌شوند. هرچند رسول کتاب‌های زیادی دارد که خوانده و داستایفسکی را به خوبی می‌شناسد، اما فرمانده پرویز، بدون آن‌که اشاره‌ای در باره‌ی آگاهی او شده باشد، بی‌چون و چرا آغاز می‌کند به قناعت‌دادن رسول و آن هم از نوع روش فیلسوف‌مابانه که بخواهی نخواهی، برای مخاطب به‌آسانی قابل‌پذیرش نیست و جملاتی که استفاده می‌شود بزرگ‌تر از آن است که از فرمانده پرویز می‌توان توقع داشت. آن هم گاهی به روشی که داستایفسکی در اکثر کتاب‌هایش استفاده کرده است.

پرویز که در نقش همان «پورفیری پترویچ» ـ بازرس پرونده قتل «آلیونا ایوانونا»ـ  جنایت و مکافات ظاهر شده، این‌جا اما خوب نمی‌تواند از عهده آن‌چه که شخصیت داستایفسکی انجام داده بود، در زمان قناعت‌دادن رسول برآید. در برگ‌های ۱۹۹، تا ۲۰۲ این کتاب موضوع بحث روی موارد جنایت رسول می‌چرخد، اما تمام آن‌چه که می‌توانست در ساده‌ترین جملات زیباتر شود،  تلاش شده است تا مانند داستایفسکی فلسفی‌وار گفته شود، اما نشده است. هر جمله در جای خود، کاربردی دارد و نباید نادیده بگیریم که آن طرف جنایت و مکافات داستایفسکی نشسته است، کسی که بزرگترین فیلسوفان هم وی را از پدیده‌های نادر به حساب می‌آورند و مکان داستان گذشته از سنت پترزبورگ جهان به‌خصوص خود داستایفسکی را دارد و همین است که آن‌چه «پورفیری» می‌گوید، شایسته‌ی آن است. چون در پس آن، کسی چون داستایفسکی را داریم، اما در این رمان، عتیق رحیمی می‌توانست با ساده‌ترسازی این بخش و در نظر گرفتن کابل، این بحث را مانند برخی بخش‌های رمان تغییر بدهد.

هرچند گفتم در این‌جا بیشتر مسایل، گاهی جنبه‌ی تمثیل‌گونه به خود می‌گیرد. مثلا اوج تمثیل‌گونگی این کتاب، جایی است که رسول وارد ساختمان ولایت می‌شود و می‌خواهد خودش را به قاضی تسلیم کند و اما با منشی پیری که نام آدم‌های گمشده در جنگ را ترتیب می‌دهد، روبه‌رو می‌شود و آن‌چه اتفاق می‌افتد، شبیه یک استیژ کوچک و تاریک است که نمایش کوچکی را اجرا می‌کند و این‌جا حتا دیالوگ‌ها هم به خود، جنبه نمایش‌گونه می‌گیرد. اما این‌ها هم باعث نمی‌شود که آن بخش قناعت‌دادن فرمانده پرویز و سرانجام خودکشی وی به خاطر بی‌عدالتی و… را بخشی از سناریویی برداشته شده از رمان جنایت و مکافات بدانیم و به آسانی بپذیریم.

زمانی که رمان جنایت و مکافات به پایان می‌رسد و راسکلنیکف تبعید می‌شود، بازهم این پرسش در ذهن ما باقی می‌ماند که آیا وی جنایت‌کار بود؟ آیا او جنایت کرده بود؟ باید زندانی می‌شد؟ و ده‌ها پرسش دیگر از این دست به میان می‌آید. چون خود راسکلنیکف هم در رمان جنایت و مکافات، به دونیا خواهرش می‌گوید: «جنایت؟ چه جنایتی؟ این که من یک شپش نحس، مضر و پلیدی را کشتم، یک عجوزه پیر نزول خوار را، زنی را که برای هیچ کس فایده‌ای نداشته است و قتل او معادل بخشوده‌شدن تعداد بسیار زیادی گناه دیگر می‌شود، زنی که زندگی بیچارگان و بی‌نوایان را به جهنم تبدیل کرده بود ـ آیا اسم این را جنایت می‌گذاری؟»

و در جای دیگری از رمان به سونیا می‌گوید:

«می‌خواستم بدون هیچ دلیل منطقی و اعتقادی بکشم. برای خاطر خودم بکشم، فقط برای خودم. برای کمک به مادرم جنایت نکرده‌ام. به این دلیل، مرتکب قتل نشدم که پس از دسترسی به وسایل و قدرت، به مردم نیکی کنم. نه این دروغ است. همین‌طور کشتم، به خاطر خودم.»

اما رسول برای سونیا می‌گوید که او ننه عالیه را کشته و فقط برای او کشته. همین موضوع باعث می‌شود تا به دو اندیشه‌ای که پشت این آدم‌ها است پی ببریم. داستایفسکی‌ای که می‌خواست بنیاد نوع اندیشه‌ای را در جهان بگذارد و نوع فلسفه اخلاقیات را وارونه بسازد. اما عتیق رحیمی به این چیزها نگاه نمی‌کند، او به عشق، عرفان و جنگ می‌پردازد. برای همین هم، رسول او که یک فرد کابلی جنگ زده و آسیب‌دیده است، تنها برای سونیا می‌کشد.

با این همه تفاوت، اما زمانی هم که به بخش‌های پایانی این رمان نزدیک می‌شویم، همین پرسش در باره‌ی رسول هم پیدا می‌شود که در کنار آن همه جنایتی که در کابل جریان دارد و جنگ هر روزه، ده‌ها تن را می‌کشد باز هم رسول جنایت‌کار است؟

فرمانده پرویز هم تمام تلاشش را برای نجات رسول انجام می‌دهد و می‌خواهد به نحوی به او بفهماند که او دچار جنایت نشده، او نامزدش را نجات داده و برای شرفش کشته و حتا شاید قتلی اتفاق نیفتاده باشد، چون جنازه‌ی ننه عالیه، به طور نامعلومی گم می‌شود و هیچ اثری هم از قتل دیده نمی‌شود. حتا هم اگر قتلی صورت گرفته باشد، او با نابودکردن یک فرد مضر، به بشریت خدمت کرده. اما با این همه، موضوع جنایت رسول در پایان رمان، برای من حداقل آن پایانی نبود که انتظارش را داشتم. رویدادها خیلی زود زود و با عجله اتفاق می‌افتند و تنها در پایان، نویسنده تلاش می‌کند تا آن را با آخرین جملات خود بپوشاند. آن هم این‌که می‌خواهد پایان قصه‌ی خودش را داشته باشد، برای همین هم یک باره خودش را از دست داستایفسکی می‌رهاند.

 در جنایات و مکافات که راسکلنیکف منتظر پایان هفت سال باقی‌مانده دوران زندانش است و این‌که چه قیمتی برای این زندگی داده، پایانی که برای داستایفسکی آغاز یک داستان دیگری است. چنان‌که خودش پس از شرح حال راسکلنیکف می‌گوید: «این شاید سوژه یک داستان جدید باشد، داستان فعلی ما به پایان رسید.»

در لعنت به داستایفسکی اما درست پایان رمان در واقع آغاز دیگری از خود همین رمان است. جایی که رسول آن‌چه که اتفاق افتاده را نوشته و برای منشی سابقه‌ی دادگاه، کسی که نام گم‌شدگان را جمع می‌کرد، می‌خواند و به‌همان‌جا با پرسش همان منشی ختم می‌شود و این پایانی که رسول آن را می‌خواند، در واقع جایی است که شروع داستان با آن بود. جایی که تبر را برداشت تا ننه عالیه را بکشد، جایی که برای نخستین‌بار طرح جنایت و مکافات در ذهنش برق زد و راسکلنیکف‌گونه ماجرایی را یک‌بار دیگر بعد از سال‌ها و در یک مکان دیگر، تکرار کرد. اما این بار با یک پرسش منشی که از رسول می‌پرسد: «چرا پول‌ها را برنداشتی؟» داستان نقطه پایان خود را می‌گیرد و اما همین پرسش، دوباره دایره‌وار این چرخه را می‌چرخاند و هم این پرسش را دوباره زنده می‌کند. آیا رسول جنایت کار بود؟

اشتراک گذاري با دوستان :