بارک اوباما
یک رییس‌جمهور واقع‌گرا نبود
قسمت دوم و پایانی

- نویسنده: استیفین ام والت برگردان: ضیا صادق منبع: فارن پالیسی

مطمینا مقابله همزمان با شورش‌ها در چندین کشور مختلف می‌تواند برای هر رییس‌جمهوری چالش‌آفرین باشد، تصور این وضعیت نیز آسان است و حتا می‌تواند بدتر از آنچه باشد که ایالات متحده انجام داده است. بنابراین، چنین به‌نظر می‌رسد که بارک اوباما و تیمش هرگز معین نکردند که آن‌ها در منطقه چه خواهند کرد به همین خاطر نتیجه پایانی نامنظم بود.
سرانجام، اوباما اهمیت کمی برای روسیه قایل شد. او گفت که من آله دست ولادیمیر پوتین نیستم، اما مقام‌های امریکایی با جانبداری آشکار از معترضین که در تلاش برکناری رییس‌جمهور اوکراین، ویکتور یونوکویچ بودند اشتباه بزرگی را مرتکب شدند، بدون این‌که پیشبینی کنند، روسیه چگونه به این موضوع پاسخ خواهد داد. نتیجه این کار تراژیدی زیادی را برای مردم اوکراین و برای امریکا شرم به بار آورد. برعلاوه وضعیت اروپا را نیز بی‌ثبات ‌ساخت و در واقع مشکل دیگری را در آجندای آن‌ها افزود.
آیا این یادداشت نقطه ضعف سیاست خارجی «ریالیستی» او را آشکار می‌سازد، چنان‌که بعضی از منتقدان لیبرال اوباما در مقابل آن مبارزه می‌کنند؟ از سوی دیگر، اوباما در بعضی از موارد استعداد به‌خصوصی داشت که با دیدگاه‌های ریالیستی او سازگاری داشت. او می‌دانست که قدرت ایالات متحده امریکا نامحدود است و اما قدرت نظامی ‌ابزار خامی ‌است که نمی‌تواند هر مشکلی را حل سازد.
مثل همه ریالیست‌های معاصر، اوباما فکر می‌کرد، امریکا در امنیت کامل به سر می‌برد و تروریسم اتومی و تغییر اقلیم تنها تهدیدی‌هایی‌اند که در آینده با آن مواجه می‌شویم. باور او مبنی بر این‌که آسیا در حال افزایش اهمیت استراتژیک می‌باشد، نشان می‌دهد که این یک نوع سپاسگزاری برای توانایی‌های اقتصادی و نظامی ‌می‌باشد.
در حقیقت، تاکید او بر «ملت‌سازی در خانه» منعکس‌کننده هشدار عمیق می‌باشد، زیرا توانایی‌های داخلی، اساس امنیت ملی و نفوذ بین‌المللی می‌باشد. مثل اکثریت ریالیست‌ها، او فکر می‌کرد، شرکت امریکا در جنگ‌های احمقانه، بی‌مفهوم است.
اما از سوی دیگر، موضوع اتلانتیک نشان می‌دهد که اوباما هرگز به‌صورت کامل جهان‌بینی ریالیستی را نپذیرفته است. به عقیده اوباما چهار بدیل استراتژیک برای امریکا وجود دارد: ریالیسم، لیبرال و مداخله دولت در امور اقتصادی، بین‌المللی بودن و انزوا گرایی. او به این باور است که سیاست خارجی را باید از میان سه فکتور نخست این‌ها برگزید.
از سوی دیگر آقای اوباما به این باور است که امریکا یک قدرت «استثنا» می‌باشد، به همین خاطر در این‌جا دو گزینه مطرح می‌گردد: نخست این‌که باید درک کرد که محدودیت‌هایی برای قدرت امریکا وجود دارد اما زمانی که منافع حیاتی این کشور به خط بیافتد، باید از قدرت امریکا استفاده کرد و یا هم‌چنان زمانی که قدرت امریکا نتایج مثبت در قبال دارد، باید از آن استفاده گردد.
اما پس از سپری شدن هفت سال از مسوولیت بارک اوبا به‌عنوان رییس‌جمهور امریکا، هنوز به خوبی برای منافع امریکا چهار‌چوب درستی مشخص نشده است که واقعا این منافع کدام‌ها‌اند و این‌که چگونه امریکا می‌تواند منافع سیاسی‌اش را با یک بها و خطر قابل قبول توسعه دهد. اگر به‌گونه مشخص به آن بپردازیم: کدام مناطقی از جهان وجود دارد که امریکا برای آن خطر مادی و جانی را متحمل شود؟ چرا این مناطق نسبت به مکان‌های دیگر مهم‌تر هستند؟ تحت کدام شرایطی باید تعدادی از شهروندان امریکا را به خطر انداخت تا بقیه شهروندان را حفاظت کرد؟ چه وقت قیمت قبول کردن این خطرات نتیجه خواهد داد؟ و در قسمت دیگر که نباید آن را فراموش کرد، مطرح شدن این پرسش است که کدام مناطق یا موضوع اهمیت کم و یا این‌که برای امریکا هرگز اهمیت ندارد تا به‌گونه‌ی محفوظ از آن خارج شده و به مناطق دیگر برود؟
اتلانتیک پیشنهاد می‌کند که بارک اوباما باید این پرسشها را بیشتر از یک بار از خودش بپرسد و به راحتی برای هر کدام آن‌ها پاسخی پیدا کند. به‌گونه مثال او باور دارد که خاور میانه از اهمیت برخوردار است و آسیا نیز روبه توسعه می‌باشد. اما اوباما هیچ‌گاهی دیدگاه و برداشت خود را با ما شریک نساخته است. او هرگز به‌گونه‌ی واضح نگفته که مثلا فلان نقطه دنیا باید از دایره منافع حیاتی امریکا خارج گردد و دیگر سربازان امریکایی را نباید فرستاد که کشته شوند.
او در سخنرانی سال ۲۰۰۹ زمان قبول کردن جایزه صلح نوبل از قدرت نظامی ‌دفاع کرد و به جهانیان گفت که ایالات متحده امریکا «از شش دهه به این‌سو، با خون سربازانش و تقویت ارتش خود به امنیت جهانی کمک کرده است». منظور او این بود که این کار با استفاده از هلی‌کوپترها، قتل و کشتار و عملیات‌های ویژه صورت گرفته است. اوباما باید از قدرت نظامی ‌در بعد کوچک‌تر استفاده می‌کرد تا نتایج بهتری را نسبت به جورج بوش در جهان به‌دست می‌آورد. اما او این قدرت را در مناطق زیادی استفاده کرد. اما این‌که آن قدرت در کجا استفاده شود و از کجا برگردانده شود، به یک راز باقی مانده است؛ حتا برای کسانی که در جستجوی این موضوع هستند.
ضعف او برای دفاع به‌گونه روشن از منافع امریکا چندین نتیجه تاسف‌بار را در قبال داشته است. نخست این موضوع بدین معنی است که اوباما با فشارهای دوامدار مواجه بوده که کاری را انجام دهد. خطری مثل شکست در لیبیا به‌گونه واضح نشان می‌دهد حمایت از مداخله باید آگاهانه باشد.
دوم وقتی اوباما می‌گوید که رهبری امریکا اجتناب‌ناپذیر است، او باید به دیدگاه منتقدین خود توجه می‌کرد. او باید تلاش می‌کرد تا به سیاست شکست پایان داده و از گرفتار شدن در باتلاق‌های جدید جلوگیری می‌کرد. سربازان امریکایی را از عراق و افغانستان خارج می‌کرد و در سوریه و اوکراین باقی می‌ماند، جایی که منافع امریکا در خطر قرار داشت. اما اوباما هرگز در مورد این‌گونه موضوعات توضیحات نداد که چرا چنین شده است.
برعلاوه چنین سیاستی سبب روابط دوگانه با متحدین امریکا شده است و در مواردی آن‌ها به شکل بی‌دقت عمل می‌کنند که سبب درد سر برای اوباما می‌شوند. اخیرا او وقت زیادی را سپری کرد تا شماری از این متحدین را قانع کند، هیچ چیزی اتفاق نیافتاده است.

پیامد قابل پیش‌بینی این سیاست

متحدین امریکا به خطا‌های‌شان به‌گونه‌های مختلف ادامه می‌دهند و ناراض می‌شوند به خاطری که واشنگتن آن چیزی را که آن‌ها می‌خواسته‌اند انجام نداده است.
مهم‌تر از همه این‌که اوباما، هرگز دیدگاه ساده ریالیستی خود را به‌گونه عمومی ‌برای مردم امریکا اظهار نکرد. در جریان دور نخست کمپاین ریاست‌جمهوری خود، او گفت که نه تنها جنگ در عراق را پایان خواهد داد، بلکه به ‌نا‌هشیاری‌هایی پایان خواهد داد که مردم امریکا را به جنگ وارد کرده است.
به این ترتیب، پایان دادن به عملکرد‌های ناهشیارانه زیاد هم ساده نیست. تغییر این سیاست نیازمند این است که اوباما وضعیت کنونی را تغییر دهد و منافع امریکا را به‌گونه مستقیم، درست و عاقلانه مدیرت کند. این منافع را دسته‌بندی کرده و به چند دولت مهم کاهش دهد.
کوتاه این‌که اوباما در واقع از سیاست خارجی «ریالیستی» استفاده نکرد، زیرا او به‌گونه کامل دیدگاه ریالیستی خویش را اظهار نداشت؛ بسیاری از موقعیت‌های ریالیستی را بیان نکرد. چنان‌که قبلا متذکره شدم که بر اساس سیاست خارجی «ریالیستی» باید افغانستان را در سال ۲۰۰۹ ترک می‌کردیم و روابط ویژه خود را در خاور میانه به حالت نورمال آن بر می‌گرداندیم. صریحا گسترش بیشتر ناتو را رد می‌کردیم و از تغییر شکل و برنامه‌ریزی‌های اجتماعی در کشور‌های خارجی مثل لیبیا و سوریه دست بر می‌داشتیم.
البته، حتا اگر اوباما منطق استراتژی خود را با دقت توضیح می‌داد و آن را به‌صورت مستمر تعقیب می‌کرد، ممکن تا هنوز از تغییر سیاست خارجی خود که به اساس مداخله ناهشیارانه استوار شده بود، ناتوان می‌ماند. تلاش‌های زیاد در مورد تغییر این‌که امریکایی‌ها چگونه در مورد سیاست خارجی فکر می‌کنند، ممکن موفق نباشد. در حالی که زمان ریاست‌جمهوری اوباما رو به خاتمه یافتن است، من هنوز امیدوارم که تلاش‌های او ادامه یابد.

اشتراک گذاري با دوستان :