لحظه‌های برباد رفته

- سهیلا وداع خموش

زن ۲۵ ساله با صورت خشک و استخوانی در حالی که کودک دوساله‌اش به دامنش چسپیده بود، با قدم‌های لرزان از پله‌های زینه بالا می‌رفت. کودکش با تقلید از مادر با پاهای کوچک و لاغرش تلاش می‌کرد درست مانند مادرش گام بردارد و با اتکا به خود، زینه‌ها را یکی بعد دیگر بپیماید. هر قدر پیش می‌رفتی نور کم‌رنگ‌تر می‌شد و زمانی که به دهلیز‌های فرعی می‌رسیدی، نور جایش را به تاریکی می‌بخشید. در دو طرف دهلیز اتاق‌هایی خودنمایی می‌کرد که در آن زنان با حرکات متمایز، چهره‌های زیبا و نا‌زیبا، آرایش کرده و بی‌آرایش، لباس کوتاه و لباس بلند، چاق و لاغر، خشمگین و خوشخو نمایان بودند. تنها وجه مشترکی که در آنان دیده می‌شد، زمانی که حرف می‌زدند، اشک در چشمان‌شان موج می‌زد و به گریه می‌افتادند، یا ابراز ندامت می‌کردند و یا از گذشته دردناک سخن می‌راندند.
در این میان فریده (‌نام مستعار) ساکت و آرام دریکی از اتاق‌ها در چپرکت سیمی‌ که در آن خودش و کودکش می‌خوابید، خزید. او لباس پنجابی رشقه‌ای به تن داشت، دختر دوساله‌اش نیز با لباس گلابی با گل‌های تیره‌رنگ خودنمایی می‌کرد و حرکات جالبی از او سر می‌زد. کودک تازه کلمات نیم و نیم‌کله را به هم می‌بافت و با حرکات دیدنی با مادرش حل مطلب می‌کرد. چهره‌اش خشن به‌نظر می‌رسید به‌خصوص هنگامی‌ که مادرش به حرف‌هایش گوش فرا نمی‌داد، در پیشانی‌اش دو چین بزرگ نمایان می‌گشت.
فریده از دو سال و دوماه در این زندان (‌منطقه بادام باغ کابل) به‌سر می‌برد. به‌گفته خودش او به اتهام قاچاق انسان با شوهر و رفیق شوهرش، دستگیر گردید. او می‌گوید که هرچند در چنین موضوعی دست ندارد فقط شخصی شاهدی داده است که او نیز در این قضیه دخیل می‌باشد به همین خاطر مدت سه سال است که زندانی می‌باشد و از چند تخفیف برای کم شدن مدت زندانش نیز استفاده کرده است.
او که قرار است تا سه ماه دیگر از بند رها گردد، در حالی که با یاد‌آوری خاطرات تلخش هنوز هم اشک در چشمانش حلقه می‌زند روزهای زندان بودنش را چنین بیان می‌دارد:
«زمانی‌که راهی زندان شدم بار‌دار بودم و هنوز به درستی با ماحول و محیط زندان آشنایی نداشتم که در یک شب تاریک و سرد درد‌های پی در پی ولادت خبرم کرد. لحظات به کندی می‌گذشتند و هنوز اسناد‌های انتقالم به شفاخانه زایشگاه ملالی طی مراحل نشده بودند و من سخت در انتظار تمام شدن آن به‌سر می‌بردم. تا این‌که اوراق تکمیل و اجازه انتقال را به شفاخانه دریافتم. همین که در موتر قرار گرفتم دستانم را به میل آهنین موتر ولچک کردند و بعد از آن در شفاخانه نیز در چپرکت سیمی‌ ولچکم زدند. درد‌ها یک بعد دیگر به سراغم می‌آمدند و من اجازه راه رفتن را که هر خانم آزاد به آن از طرف داکتر توصیه می‌شد، نداشتم. خیلی سختی را کشیدم، دیگر زنان یا پایواز داشتند که در مالیدن کمر و شکم‌شان کمک می‌کردند و یا هم خود‌شان این کار را انجام می‌دادند. من که فاقد پایواز بودم حتا از این‌که دستانم در چپرکت سیمی‌ ولچک شده بودند از این کار محروم شده بودم. بالاخره بعد از ساعت‌ها سرحدم به عملیات رسید و راهی عملیات خانه شدم، در آنجا همین که از اثر دوای بیهوش‌کننده کاملا بی‌هوش شده بودم ولچک را از دستانم باز کرده بودند و طفلم به دنیا آمد. وقتی به هوش آمدم بازهم خودم را در یکی از اتاق‌های شفاخانه با دستان ولچک کرده یافتم. یک شب سخت گذشت، در آنجا انتظار آمدن هیچ کس را نداشتم، ولی بار‌ها ضرورت پیش آمد تا کسی برایم در دادن غذا، دوا و یا شیر دهی به کودکم کمک کند، اما من هیچ مدت کاری نداشتم. زمانی که می‌خواستم برای کودکم شیر دهم نیاز بود که کودکم را کسی در زانویم قرار داده او را شیر دهم. هنوز هم دستانم بسته بودند و شیر دهی درست صورت نمی‌گرفت.
در کل زنان پس از وضع حمل نیاز داشتند تا به‌خاطر بازیابی توانانی جسمی ‌غذا‌های مقوی بخورند، یا غذاهای مخصوص زنانی که تازه مادر شده‌اند، اما من از آن بی‌بهره بودم.»
زمانی‌که داستان فریده به این‌جا رسید گریه‌اش اوج گرفت و زار زار گریست و میان هق‌هق گریه می‌گفت: «بدبختی‌ام در این‌جا خلاصه نمی‌شود بلکه همین که از شفاخانه رخصت شدم و دوباره راهی زندان گشتم، وضعم بد‌تر از آن شد.»
او دنباله داستانش را چنین می‌گیرد:
هوا خیلی سرد بود و شب‌ها نیز دراز. هنوز چند روزی از تولد دخترم نگذشته بود که او به سختی مریض شد. ما در اتاق هفت‌نفری زندگی می‌کردیم. کودکم از شدت تب خواب نداشت و یک سر گریه می‌کرد و با گریه او دیگر زندانیان که هم اتاقی بودیم به اعتراض برآمدند و می‌گفتند «از یکسو زندانی هستیم و جگر‌خون و از سوی دیگر طفلت ما را به خواب و آرامش نمی‌گذارد. این‌طور نمی‌شود. با طفلت برو بیرون.» من به ناچار سه شبانه‌روز را در هوای تاریک و سرد در دهلیز‌های زندان این طرف و آن طرف می‌رفتم تا طفلم زندانیان را نا آرام نسازد و بعد در کنج یکی از دهلیزها با کودکم می‌خوابیدم.
از جانب دیگر از شدت جگر‌خونی پستان‌هایم شیر نداشتند و من توانایی خرید شیر خشک را نیز نداشتم و او بسیاری اوقات در گرسنگی به‌سر می‌برد و گریه‌اش اوج می‌گرفت. این‌ها همه دست‌به‌دست هم داده و مرا در تاریک‌ترین و تلخ‌ترین مرحله زندگی قرار داده بودند.
در آن زمان از بس که صبرم تاق می‌شد و کودکم آرامش نداشت، یا او را لت‌وکوب می‌کردم و یا با اوتو و یا آبگرمی ‌داغان می‌ساختم، اما او بدتر از گذشته می‌گریست و ناآرامی ‌می‌کرد.»
به‌گفته فریده او دو دختر دارد که یکی از آنان نزد مادرش در ولایت هرات می‌باشد و دومی‌ که زاده این زندان می‌باشد، با خودش در یک سلول زندانی می‌باشد.
او ادامه می‌دهد:
«دخترم روز تا روز رفتار‌های عجیب از خود نشان می‌دهد. او با تقلید از دیگر زندانیان حرکات عجیب و غریبی ازش سر می‌زند. از کس و از چیزی نمی‌ترسد او خوش دارد در تاریک‌ترین نقطه دهلیز‌ها پناه ببرد. هیچ رفتار کودکانه در او به‌نظر نمی‌رسد. اکنون که دخترم دوساله است کمی ‌آرام است، اما از لحاظ تربیه خیلی طفل بد و لجوج ، ناترس، شوخ و با تقلید از دیگر زنان خیلی نافرمان می‌باشد. دخترم جز این زندان تنگ و تاریک هیچ جای را تاکنون ندیده است.
در زندان زنان زور‌گو و لجوج، گروه‌ها تشکیل می‌دادند و دست به ظلم و ستم دیگر زندانیان می‌زدند. به زور و جبر از ما پول می‌خواستند، بالای ما کار‌های خود را جهت سهولت خود‌شان انجام می‌دادند. این کار خیلی سخت بود، اما از یک سال به این‌سو وضعیت زندان بهتر شده است و زنان زورگو و خطرناک به دیگر زندان‌های ولایات تبدیل شده‌اند.»
او که قرار است تا سه ماه دیگر از زندان رها گردد به‌گفته خودش اگر بار بار آزاد باشد و آزاد زندگی کند، اما از زندان هولناک خاطرات رهایی نخواهد یافت.

اشتراک گذاري با دوستان :