«افغانستان» نام یک سرزمین است نه یک توصیف قومی

- یعقوب ابراهیمی، نامزد دکترای علوم سیاسی در دانشگاه کارلتون

در اکثر جدال‌ها و مباحث سیاسی-تاریخی در افغانستان، مفاهیم و اصطلاحاتی که از لحاظ تاریخی معنای خاص دارند، به‌طور خیلی عام و با بی‌دقتی به‌کار می‌روند. کم نیستند مواردی که در آن مثلا اصطلاحاتی چون دولت، دولت-ملت، حاکمیت و کشور مرادف یا به‌جای هم به‌کار رفته‌اند. این جابه‌جایی مفاهیم به‌ویژه در مباحث «تاسیس دولت افغانستان» خیلی برجسته است. برخی نویسنده‌ها و مورخان وقتی می‌خواهند تاریخ تاسیس دولت افغانستان را از امپراتوری ابدالی آغاز کنند، این امپراتوری را همزمان به حیث دولت به معنای عام و دولت-ملت به معنای خاص به‌کار می‌برند. همین‌طور مورخانی که تاریخ تشکیل دولت افغانستان را از زمان عبدالرحمان خان بررسی می‌کنند، مفهوم دولت را هم به معنایدولتِ مستقل (sovereign state) و هم به معنای دولت-ملت (nation-state) یا دولتِ دارای حاکمیت ملی به کار می‌برند. کاربردِ درهم‌برهم این مفاهیم بدون در نظرداشت ماهیت تاریخی‌شان رسیدن به نتیجه‌گیری مطلوب در باره مسایلی چون ماهیت و تاسیس دولت افغانستان را دشوار می‌سازد. بازتاب این نارسایی را می‌شود در جدال‌های برخی نویسند‌گان روی نام افغانستان به‌طور برجسته‌تر مشاهده کرد. جدال‌هایی که عمدتا بدون درنظرداشت تمایز بین گونه‌های دولت و خاصیت نام آنها راه می‌افتند. چنین سهل‌انگاری‌هایی هم بر خوانش تاریخ افغانستان، هم درک عمومی از تاریخو هم کیفیت مباحث تاثیرات ناگواری دارد. به عبارت ساده‌تر چنین مباحثی به توضیح تاریخ دولت افغانستان کمک زیادی نمی‌کند. با توجه به این موضوع، نوشته حاضر می‌کوشد با توضیحگونه‌شناسی دولت‌ها، در زمینه تاسیس دولت افغانستان و معنایی که نام «افغانستان» بازتاب می‌دهد، توضیحات کلی ارایه کند. امید است در آینده به جزییات این بحث بیشتر پرداخته شود. باید خاطرنشان سازم که روش بنده در این نوشته به هیچ‌وجه ترمینولوژیک و زبان‌شناختی نیست. من نه صلاحیت چنین کاری را دارم و نه هم باور دارم متود دایره‌المعارفی برای توضیح این مفاهیم و بررسی ابعاد پیچیده تاریخی آن زیاد کمک کند. 

 

۱٫ دولت کلاسیک

«دولت» به معنای عام، اصطلاح وسیعی‌ست که تمام نظام‌های سیاسی از جمهوریت روم تا امپراتوری ‌مسیحی سده‌های میانه (respoblica Christiana) و دولت-ملت‌های مدرن را در بر می‌گیرد. اما این اصصلاح وسیع در برگیرنده گونه‌های متعددی است که هم از لحاظ تاریخی و هم محتوا و ساختار از یک‌دیگر متفاوت‌اند. بنابراین صحبت در باره تشکیل دولت‌‌‌های مدرنی مانند افغانستان که گونه‌ای از این مجموعه است، در قدم اول نیازمند تفکیک آن از سایر انواع دولت‌هاست. چنین تفکیکی از یک سو زمینه و چارچوب بحث درباره تاسیس دولت افغانستان را مشخص می‌سازد و از جانب دیگر از سرگردانی جهتجستجوی ریشه‌های تشکیل افغانستان به معنای یک دولت مدرن در ماقبل‌تاریخ و متون باستان جلوگیری می‌کند. نخستین تفکیک لازم در این زمینه تمایز بین دولت کلاسیک و دولت مدرن به معنای عام است. اساسی‌ترین عامل این تفکیک خصوصیت سرزمینی متفاوت این دولت‌هاست. دولت‌های کلاسیک مانند قیصریه‌ها، امیرنشین‌ها، شهزاده‌نشین‌ها، جمهوریت‌های کلاسیک، برخی پادشاهی‌ها و کنفدراسیون‌ها قلمرو ثابت یا «تمامیت ارضی» نداشتند. اساس اقتدار این دولت‌ها عموما دودمان، دین، سنن و قراردادها بود. به‌طور نمونه، پایه اصلی اقتدار دولت ژوی شرقی در چین دودمانِ ژو و پایه اقتدار دولت‌های ‌مسیحی سده‌های میانه کلیسای کاتولیک بود. در این دولت‌ها اقتدار سیاسی با اقتدار دودمانی و دینی آمیخته بوده، و در بسیاری موارد دین و دودمان به درجات مختلفی در حاکمیت نقش داشتند. به این ترتیب تفکیک اقتدار سیاسی از اقتدار دینی و دودمانی ناممکن بود (جکسون ۲۰۰۵).در کنار آمیختگی اقتدار سیاسی با اقتدار دینی و دودمانی، تمایز بین قلمرو سیاسی و مرزهای دودمانی و دینی نیز وجود نداشت. ابهام در این زمینه از عوامل اصلی لشکرکشی‌ها و جنگ‌های بین‌المللی به‌شمار می‌روند. قلمرو دولت‌ها در نتیجه جنگ‌ها و توانایی‌های جنگی دگرگون می‌شد و به این ترتیب نقشه جهان همیشه در تغییر بود (کلارک ۱۹۵۷).منطقه ما نیز (آسیای میانه، جنوب آسیا و خاور میانه) از این قاعده مستثنا نبود. دولت‌های کلاسیک این منطقه نیز تمامیت ارضی نداشته و اساس اقتدار سیاسی در آنها عمدتا دودمانی بود. دولت‌هایی که تا سال ۱۸۹۳ میلادی بر جغرافیای کنونی افغانستان حاکم بودند، دارای اقتدار دودمانی بودند. طبق این قاعده جغرافیای کنونی افغانستان نه یک دولت واحد، بلکه بخشی از یک دولت بزرگ‌تر بود که دودمان‌های مختلف در دوران‌های مختلف بر آن حکم می‌راندند- دولتی که حدود و قلمرو آن متناسب به قدرتِ جهانگشایی دودمان حاکم بوده و هرگز ثبات نداشت. تمام دولت‌های کلاسیک از امپراتوری غزنوی تا دولت درانی از قاعده اقتدار دودمانی و فقدان تمامیت ارضی مستثنا نبوده و ازین لحاظ شبیه یک‌دیگر بودند. در حالی که دولت کنونی افغانستان هیچ شباهتی از این لحاظ با گونه‌های کلاسیک ندارد. باوجود این، در بحث‌هایی که تاریخ تشکیل دولت در افغانستان را از پنج‌هزار سال قبل آغاز می‌کنند، یا نقطه آغاز بحث را امپراتوری درانی تعیین می‌کنند، چنین تمایزی را در نظر نمی‌گیرند. به این اساسپافشاری درباره این که احمدشاه ابدالی بنیان‌گذار افغانستان کنونی است، جز خلط بحث چیزی بیش نیست. زیرا طبق این منطق می‌توان سلطان محمود غزنوی و تمام آنهایی را که مرکز حاکمیت‌شان در جغرافیای افغانستان کنونی بودند،بنیانگذاران افغانستان خواند. به همین دلیل، این رشته تا پنج‌هزار سال ادامه می‌یابد. بنابراین بحث در باره دولت درانی یا دولت‌های شبیه آن، بیشتر در چارچوب تاریخ امپراتوری‌ها یا دولت‌های کلاسیک در منطقه که در آن قدرت سیاسی از یک دودمان به دودمان دیگر انتقال می‌یافت قابل درک است تا قرار دادن آنها به عنوان بخشی از تاریخ دولت مدرن افغانستان. درانی‌ها یا غزنوی‌ها بنیانگذاران سلطنتِ دودمان‌های ویژه بر قلمروهای سیال و بی‌ثبات در منطقه ما بودند. بنابراین، دولت‌هایی که تا سال ۱۸۹۳بر افغانستان کنونی به عنوان بخشی از قلمرو خویش حکم‌ راندند، امپراتوری غزنوی، امپراتوری درانی، سلطنت محمدزایی و امثالهم نام دارند؛ نه دولت افغانستان. به همین دلیل اطلاق دولت افغانستان به دولت‌های پیش از سلطنت عبدالرحمان خان، شاهی که تمامیت ارضی افغانستان را مشخص کرد، اعتبار ندارد. همان طوری که نمی‌توان اسم دولت اتریش را بر امپراتوری هابسبرگ یا آلمان را بر امپراتوری مقدس روم بسط داد. با آن که دولت‌های کلاسیک بخشی از تاریخ و هویت دولت‌های مدرن‌اند، اما از لحاظ ماهیت و ساختار از دولت‌های مدرن متفاوت‌اند.

 

۲٫ دولت وستفالی

دولتی را که عبدالرحمان خان تشکیل داد، هم از لحاظ داخلی و هم از نقطه نظر بین‌المللی از دولت‌های ماقبل خویش متفاوت بود. از نظر داخلی این دولت دارای تمامیت ارضی یا قلمرو ثابت بوده و جمعیتی که در آن زندگی می‌کرد توسط مرزهای مشخص سیاسی از سایر مجامع بشری جدا شده بود. به عبارت دیگر این دولت دارای حاکمیت همزمان بر یک قلمرو سیاسی مشخص و جمعیتی که در آن زندگی می‌کردند بود. از نظر بین‌المللی دولت عبدالرحمان خان شامل نظم بین‌المللی‌ای شد که اساس آن تمامیت ارضی دولت‌ها بود. به این اساس، واحد سیاسی‌ای را که عبدالرحمان خان به‌وجود آورد یک «دولت مستقل» (sovereign state) و از این لحاظ با گونه‌های پیش از خود متفاوت بود. اما باید خاطرنشان ساخت که عبدالرحمان خان بنیانگذار دولت-ملت یا دولتِ دارای حاکمیت ملی نیست. بنابراین هم بررسی این موضوع و هم این که اطلاق نام افغانستان به دولتی که عبدالرحمان خان به‌وجود آورد چگونه بازتابگر یک واقعیت جغرافیایی در یک نظم بین‌المللی مبتنی بر تمامیت ارضی است، تا بازتاب یک واقعیت جامعه‌شناختی، در چارچوب تاریخ تشکیل دولت‌های مدرن به خوبی میسر است. دولتِ دارای حاکمیت، که بعضا به فارسی «دولت مستقل» نیز ترجمه شده است، در نتیجه گذار از قرون وسطا به عصر مدرن در اروپا به‌وجود آمد. دانشمندان علوم اجتماعی در باره زمان دقیق این تحول اتفاق نظر کلی ندارند. برخی این اتفاق را محصول «جنبش آشتی» قرن پانزدهم دانسته (مارتین وایت ۱۹۷۷)، عده‌ای هم باور دارند این تحول تاریخی نخستین بار در «کنسرت اروپا» (Concert of Europe) در سال ۱۸۲۰اتفاق افتاد (هنسلی ۱۹۶۹).با این حال، اکثریت توافق دارند که قرن هفدهم به‌ویژه صلح وستفالیِ۱۶۴۸ نقطه عطف در گذار حیات سیاسی اروپا است (جکسون ۲۰۰۵). به همین دلیل نظم بین‌المللی بعد از ۱۶۴۸ به نظم بین‌المللی وستفالی مسما بوده و واحد اصلی آن دولت مستقل می‌باشد. به عبارت دیگر، صلح وستفالی نقطه عطف روندی بود که طی آن دولت‌های دارای تمامیت ارضی جای دولت مسیحی (respoblica Christiana) را گرفتند. به این اساس، صلح وستفالی نقطه آغاز یک تغییر سیاسی نه، بلکه اتفاق نمادین روند تاریخی‌ای بود که طی آن دولت‌های مسیحیِ دارای اقتدار سلسله‌مراتبیِ مبتنی بر کلیسا به واحدهای سیاسی مبتنی بر سرزمین ثابت جا عوض می‌کردند (چارلیز تیلی ۱۹۸۵). طی این روند اروپا و بعدا تمام جهان به دولت‌های مستقل دارای تمامیت ارضی تقسیم شد. باوجود این، اروپاییان در ابتدا با وجود پذیرش قاعده برابری دولت‌ها و احترام متقابل به تمامیت ارضی همدیگر، با دول غیر اروپایی رفتار نابرابر و استعماری داشتند. به عبارت دیگر رفتار اروپاییان با یک‌دیگر «وستفالیایی» اما با دیگران «قرون وسطایی» و طبق قاعده تفوق مسیحیت لاتین و تمدن غربی بود. به این اساس دولتِ مبتنی بر قلمرو ثابت یا تمامیت ارضی بعد از صلح وستفالی در اروپا عرض وجود کرده و سپس با استعمار اروپایی و کشیدن خطوط استعماری بر سایر نقاط جهانتعمیم یافت. نظم بین‌المللی وستفالی تا پایان جنگ جهانی اول، یک نظم امپریالستی مبتنی بر تفوق مسیحی بر غیرمسیحی و متمدن بر غیرمتمدن بود (جکسون ۲۰۰۵).با آن که حق حاکمیت بر قلمرو و جمعیتی که بر آن زندگی می‌کرد به عنوان قاعده بین‌المللی پذیرفته شده بود، اما در عمل اروپایی‌ها این قاعده را فقط بین خود رعایت می‌کردند. به هر حال، دولت‌هایی که طبق قاعده وستفالی چه از طریق خط‌کشی‌های استعماری و چه توسط استعمار مستقیم به‌وجود آمدند صرف نهادهای مبتنی بر قلمروهای ثابت بوده و با واقعیت‌های جامعه‌شناختی مردمی که در آن زندگی می‌کردند ربطی نداشت. به این ترتیب نام‌هایی که بر این واحدها گذاشته شد، بازتاب واقعیت‌های جدید جغرافیایی و نمادهای نظم بین‌المللی مبتنی بر نهادهای دارای تمامیت ارضیبودند. طبق این قاعده، افغانستان و هندوستان و برزیل و امثالهم اسم‌های سمبولیک واحدهای سیاسی‌ای بودند که توسط مرزهای مشخص از نهادهای همتای خویش مجزا شده بودند. هرچند این واحدها تا ختم جنگ جهانی اول به‌طور عملی از حقوقبرابر در نظام بین‌المللی برخوردار نبودند.

 

۳٫ دولت-ملت 

با ختم جنگ جهانی اول، دولت به معنای نهاد سیاسیِ مبتنی بر تمامیت ارضی،به دولت-ملت (nation-state) یا دولتِ دارای تمامیت ارضی و حاکمیت ملی (national self-determination)  تکامل کرد. دولت-ملت‌ها با سقوط پادشاهی‌های هابسبورگ، هوهنزولرن، رومانوف و عثمانی در اروپا و خاورمیانه، و به دنبال آن در نتیجه جنبش‌های ناسیونالیستی و استقلال‌طلبانه در سایر نقاط جهان به واقعیت‌های بین‌المللی مبدل شدند. قاعده حاکمیت ملی، اصل حاکمیت وستفالی را از مرحله هنجاری و نورماتیف وارد مرحله عملی ساخت. به این معنا که سازمان‌هایی بین‌المللی چون جامعه ملل و سپس سازمان ملل متحد برابری حق دولت‌ها و استقلال آنها را رسما پذیرفته و همه دولت‌ها را مکلف به رفتار یک‌سان و برابر با یک‌دیگر در چارچوب قواعد حقوق بین‌الدول ساخت. روند تشکیل دولت-ملت‌‌ها نهایتا با فروپاشی آخرین امپراتوری قرن بیستم، اتحاد شوروی، و ظهور دولت-ملت‌هایمستقل در اطراف روسیه و اروپای شرقی وارد مرحله نهایی شد. طبق این روند تاریخی، افغانستان به حیث یک دولت-ملت، یا دولت دارای استقلال، تمامیت ارضی و حاکمیت ملی در سال ۱۹۱۹ عرض وجود کرد. امان‌الله خان با کسب استقلال،حاکمیت هنجاری‌ای را که طبق قاعده بین‌المللی وستفالی در زمان عبدالرحمان خان در قلمرو افغانستان اعمال شده بود، وارد مرحله عملی ساخت. پس از این مرحله افغانستان عملا وارد جامعه ملل مستقل جهان شد. دولت افغانستان علاوه بر حق حاکمیت بر قلمرو و مردم ساکن بر آن، مجبور نبود قاعده قرون وسطایی «برتری مسیحیت لاتین» در مناسبات بین‌المللی را،که امپراتوری‌های اروپایی از آن نمایندگی می‌کردند، رعایت کند. در هرحالت، افغانستان، هم به معنای دولت مستقل (sovereign state) که در زمان عبدالرحمان خان تاسیس شد و هم به معنای دولت-ملت که شاه امان‌الله بانی آن بود، ممثل یک واقعیت حقوقی-جغرافیایی است تا کدام اصل جامعه‌شناختی یا قومی. تمام دولت‌های عضو نظام بین‌المللی معاصر از این قاعده مستثنا نیستند. این دولت‌ها بر سرزمین‌های دارای بافت‌های جامعه‌شناختی مغلق حاکم شده و از این سرزمین‌ها به حیث واحدهای سیاسی در نظام بین‌المللی‌ای نمایندگی می‌کنند که اصل در آن تمامیت ارضی است، نه واقعیت‌های جمعیت‌شناختی و قومی. در حال حاضر حدود دوصد دولت بر جمعیتی که به هشت‌هزار زبان صحبت می‌کنند مسلط‌اند (ارنست گلنر ۱۹۹۳)، اما این دولت‌ها نه نماینده‌های این همه زبان که ممثلین واحدهای سیاسیِ مبتنی بر قلمروهای ثابت‌اند. همین طور اکثر دولت‌ها متشکل‌ از اقوام و گروه‌های تباری متعددی‌اند که یا توسط مرزهای سیاسی از همتباران خویش جدا شده‌اند و یا هم با چند تبار دیگر در یک قلمرو سیاسی گیرمانده‌اند. دولت‌های مدرن با وجود خلق هویت‌های سیاسی-حقوقی به این شهروندان، همیشه با هویت‌های پیش-مدرن آنها درگیربوده‌اند. چنین تناقض حقوقی-جامعه‌شناختی می‌تواند از عوامل اصلی منازعات اجتماعی، جنگهای داخلی، ناکامی دولت‌ها و حتا منازعات منطقه‌ای به‌شمار روند. اما تمام اینها نشاندهنده آن است که دولت یک واحد سیاسی-حقوقی مجزا از بافت‌های جامعه‌شناختی است.به این اساس، افغانستان، ایران و امثالهم نام دولت‌هایی‌اند که طبق قاعده حاکمیت ملی و تمامیت ارضی در نظم بین‌المللی حضور دارند. «افغانستان» بنابر این نام نهاد سیاسی-حقوقیِ مبتنی بر تمامیت ارضی، حاکمیت ملی و هویت حقوقی در چارچوب حقوق بین‌الدول است، نه سمبول واقعیت‌های جامعه‌شناختیِ محصور در این سرزمین.

اشتراک گذاري با دوستان :