کودکان جاده‌های مزدحم

- سید جعفر راستین

خورشید می‌خواهد کم کم در پشت غبارهای انبوه آسمان کابل، تا فردا به همه ماجراها پدرود بگوید. خستگی در سیمایش به خوبی مشهود است و گویی از این همه آمدوشد به تنگ آمده است و این رفت‌وآمد نه از سر وظیفه شناسی است، که از روی رسالتی از قبل تعیین شده است. اگر نه، شاید حضورش را از آسمان کابل برای مدت‌ها دریغ کند و از دیدن آنچه در این وادی نگون‌بخت می‌گذرد، فارغ و آسوده خاطر شود… .
لحظه‌هایی دیگر که در آسمان بمانیم، پس از سقوط موقت خورشید با آن همه خستگی، چیزهای دیگری که توجه آدم را به خود جلب می‌کنند، کبوتران نگون‌بختی است که از روی اجبار برای رضایت فرمانداران‌شان به سختی و نفس‌گیرانه بال‌وپر می‌زنند. آسمان شهر را لایه زمخت دود و غبار تسخیر کرده است و آنگاه تنت می‌لرزد که آیا چگونه ممکن است در میان این همه انباشتگی و کاربن، مردمانی زندگی کنند؟ و یک آن، دلت به حال کبوتران می‌سوزد و به یاد این عبارت معروف می‌افتی «هر که نان دهد، فرمان دهد.»
از آسمان پایین می‌آییم. تنها آسمان کابل نیست که غریب است. زمین کابل، جاده‌های کابل و همه جای کابل حس ترحم را در تو جاری می‌کند. مردمانی که در کابل زندگی دارند؛ کابل لباس تنگ و کوتاه بچه‌ای را می‌ماند که در تن کلفت و عظیم‌الجثه چند مردی پوشانیده باشید که به مرض مفرط چاقی گرفتار باشند. ماشین‌ها و خودروهایی که به شکل لگام‌گسیخته‌ای هر روزافزون می‌شوند و هجوم سرسام‌آور مردمان از شهرهای دور چند مرتبه بالاتر از ظرفیت کابل، این شهر خسته از جنگ را در لبه ترکیدن قرار داده است.

 

من می‌گویم آفرین بر بردباری تو کابل!

اگر همه چیز به همین سادگی بود، پس همه چیز روبه‌راه می‌بود. مشکل کابل تنها آلودگی و ازدحام نیست عزیزان من. مشکل اساسی کابل این است که حاکمیت قانون در آن خیلی شکننده و کم‌رونق است. تو گاهی ماشین‌هایی با شیشه‌های دودی را می‌بینی، و یا خلاف ورزی‌های فرماندهان صاحب قدرت را که به ماموران ترافیک هیچ وقعی نمی‌گذارند، حس عجیبی برایت دست می‌دهد و بر غربت کابل گریه سر می‌دهی. وقتی نشانه‌های جنگ را در پیکر عمارت‌های قدیمی مشاهده می‌کنی، هنگامی که چشمانت به بازماندگان و قربانیان جنگ‌های ویرانگر داخلی می‌افتد و در هر کوچه و پس‌کوچه ده‌ها انسانی را می‌بینی که یا دست ندارند یا پا، و یا هم هر دو را، حس ترحم عجیبی در دلت زنده می‌شود و ای دریغا که کاری از دست تو ساخته نیست. راستی تکلیف این همه معلول چه می‌شود و مسوولیت رسیدگی به آنان به کدامین آدرس حواله داده می‌شود؛ در حالی‌که وزارتی به‌نام «شهدا و معلولین» داریم.
اگر قرار باشد همه مشکل‌های موجود در شهرمان را برشماریم، فکر کنم باید ایده نوشتن یک متن کوتاه را با نوشتن یک کتاب قطور معاوضه کنیم. چه بسا این‌که برشمردن شمه‌ای از مشکلات، از گنجایش کتاب‌های قطور بالاست. فکر کنم لازم است به شرح یکی از استثنایی‌ترین صحنه‌ها که همه‌روزه بی‌وقفه در مرکزی‌ترین جاده‌های کابل، آن هم در ساعات مزدحم اتفاق می‌افتد، بپردازیم. خواننده برابر با جان من! نمی‌دانم گاهی با آن صحنه‌هایی که من از آن حرف می‌زنم مواجه شده‌ای آیا؟ من با چشمان خسته‌ام بارها دیدنی‌ترین لحظه‌های شاد که در پس آن اندوه بیکران نهفته است را، عکاسی کرده‌ام.
عصرها که می‌شود، وقتی اداره‌های دولتی بسته می‌شوند، جاده‌های مرکزی شهر حالت اضطراری را به خود می‌گیرند. در دهانه هر جاده چند مامور و پولیس با دستگاه‌های مخابره لحظه به لحظه گزارش می‌کنند و واحد امنیتی مقام‌های دولت را اطمینان می‌دهند. در وسط هر جاده که منتهی به جاده‌های مهم است، قطارهای طویل موترها را می‌بینی که راکد و ساکت توقف کرده‌اند و به بن‌بست وحشتناکی برخورد کرده‌اند. همه‌چیز یک آن، در کنترول سربازان و ماموران امنیتی قرار می‌گیرد، تو می‌اندیشی اگر در حالت‌های عادی نیز وظیفه‌شناسی در این حد باشد و جدیت و قاطعیت هم به همین پیمانه، نشاید که دهشت‌افگنان تا چند قدمی ارگ راه یابند و دست به اعمال تخریب‌کارانه بزنند. جاده‌ها خلوتِ خلوت‌اند و در سایه شدت امنیت، حتا مگسی جسارت پرواز را به خود نمی‌دهد، در میانه‌های جاده‌ها اما؛ کودکانِ جاده‌های مزدحم که ما نامش را نهادیم، فارغبال و بی‌هیچ ملاحظه‌ای به رقص و پایکوبی می‌پردازند. تمامی هنرهایی که دارند را به خرج می‌دهند و در مدت کوتاهی که جاده‌ها از یُمن قدوم مبارک مقام‌های بلندرتبه خلوت شده‌اند، از پهلوانی گرفته تا فوتبال همه را بی‌هیچ هراسی اجرا می‌کنند. تو گویی این فرصت استثنایی دیگر دست دادنی نباشد؛ در حالی‌که هر روز عصر، چند دقیقه پیش از رخصت شدن ماموران دولتی، جاده‌های منتهی به عمارت‌های دولتی، مسدود می‌شوند، و هرچند توقف غیرمنصفانه وسایط از یک‌سوی، رنجی که بیماران و کسانی که مشکل آنی دارند از سوی دیگر، حس حالت فوق‌العاده نظامی‌گری که نظامیان به‌راه می‌اندازند و کابل شهر ترسناکی می‌شود، از دیگرسوی، آلودگی صوتی وحشتناکی که از سبب ریختن قطار موترهای شیشه‌دودی و تعقیبی‌های امنیتی و رنجرهای پولیس و ترافیک ایجاد می‌شود، ازسوی دیگر، اذیت و آزار مردم از سوی‌دیگر، خاک‌ها که از سبب تیزرفتاری موترها بلند می‌شود از سوی دیگر، همه‌وهمه سبب می‌شود که کودکانی که تا چند لحظه پیش شادمانانه در میان جاده‌های خلوت بازی می‎کردند دیگر خبری ازشان نیست و تو گویی دود شده‌اند و همراه با خاکِ برخاسته از تیزرانی موترهای دولتی، به هوا رفته‌اند! این درست است که رفت‌وآمد مقام‌های ارشد دولت زمینه هرچند کوتاهی را برای شادمانی کودکان بسیار خسته از همه چیز، فراهم می‌کند؛ اما مشکل‌هایی که برشمردیم را نیز در پی دارد. شما را به خدا کمی مردمی باشید و لزومی ندارد از سنگ و چوب این وطن بترسید! به مردم خود احترام کنید و چشم داشت حرمت‌گزاری را از مردم خود نیز داشته باشید.

اشتراک گذاري با دوستان :