قتل عام آدمک‌های برفی

- نوروز رجا- بامیان

از اثر سردی هوا زمین یخ بسته بود. مِه غلیظ روی کلبه‌ها را پوشانده و همه زیر صندلی‌های زمستانی غنوده بودند تا بدن‌های یخ‌زده‌شان را با دود زغال گرم سازند. در سکوت آن شب‌های تاریک جز جریق‌جریق شکستن شاخه‌های سیب و گیلاس، صدایی به گوش نمی‌رسید.
روزها نیز مانند شب‌ها سرد و بی‌صدا بودند. گاهی ناله‌های ضعیف مثل زجه بیماران طاعون، از تن رنجور شهر که به صحرای برهوت شباهت داشت، خواب‌های زمستانی اربابان شهر را آشفته‌تر می‌ساخت، سپس در سکوت شب محو می‌شد.
کمی دورتر از شهر ما آفتاب دمیده بود. مردم زندگی را زیر اشعه آفتاب آغاز کرده بودند، اما این‌جا تا هنوز هم نه تابش آفتاب بدنی را گرم می‌ساخت و نه چراغی راه را می‌نمایاند و نه فریادی بلند می‌شد که بگوید: آهای مردم زنده‌اید؟ اگر نفس می‌کشید، پس چرا پیکرتان همانند نفرین‌شدگان روی زمین لاغر و بی‌رمق است؟
اربابان شهر و خدایان این سرزمین نسبت به دیگران بی‌رمق‌تر به‌نظر می‌رسیدند، گویا قرن‌ها پیش مرده بودند و تا هنوز هم در خانه قبر از حساب و کتاب نکیر و منکر خلاص نشده‌اند، چون کدام نشان از اراده، حرکت و همدلی در آن‌ها دید نمی‌شد.
هیچ صدای موزونی از حنجره‌ای طنین نمی‌انداخت که فریاد زند ما هم شهروندیم. لازمه شهروند بودن آزادی، مشارکت، توسعه، انکشاف و سهولت‌های زندگی است، هیچ نفس گرمی هم از سینه‌ای بی‌باکی در جسم بی‌روحی نمی‌دمید که زندگی و فردای بهتر را به آنان نوید دهد.
شاید کسانی هم به این باور بودند که باشندگان لایه‌های کوه، ساکنان سرزمین یخ‌بندان دایکندی، تافته‌ای جدا بافته از بدن کهن آریای قدیم، خراسان دیروز و افغانستان امروز‌اند که مستحق بهره‌مند شدن تابش نور آفتاب و دانه‌های گندم نمی‌باشند.
در آن فصل سرما، در صحرای مِه‌آلود شهر نیلی، آدم‌های برفی که از یخی و یکنواختی شهر، به ستوه آمده بودند و تعدادشان نزدیک به سی تن می‌رسیدند، به رسم اعتراض قد برافراشتند، جهت طرح خواست‌های‌شان پشت سر هم صف کشیدند.
به‌نظر می‌رسید که تن این‌ها نیز سرد، بی‌روح و منجمد است، چون همه خود را با جامه سپید پیچانده بودند، در نگاه اول مثل حاجیان دشت عرفات معلوم می‌شدند و یا هم کفن پوشیده مانند محکوم‌شدگان به اعدام، در انتظار جاری شدن حکم سلطان شهر و فرود آمدن ساطور گیوتین به‌سر می‌بردند.
اما چنین نبود، آنان دارای اساسنامه و منشور مدلل بودند، خواست‌های مشروع داشتند، خواهان حقوق و امتیازات شهروندی بودند، مطالبات‌شان را روی پلاکارت‌ها نوشته، هر کدام یک پلاکارت را در دست گرفته می‌خواستند روی شانه‌ها و بالای سرشان برافرازند.
می‌خواستند چون کسانی‌که آنان را ساخته بودند؛ از جا برخیزند، با فریاد کشیدن‌شان یخ‌ها را آب کنند، سکوت شب را بشکنند و همه را از خواب زمستانی بیدار کنند، پلاکارت‌های‌شان را آن‌قدر بالا ببرند که نوشته‌های آن در دورترین نقطه شهر نیز قابل دید باشند.
یکی نوشته بود: من از دانشگاه فارغ شده‌ام، اما بی‌کارم. دیگری مشق کرده بود: من مریضم، اما در دایکندی دوا و داکتر نیست، راهنمایی‌ام کنید در کجا تداوی کنم؟ سومی نگاشته بود: من در شهر نیلی زندگی می‌کنم، ولی این‌جا همیشه تاریک است، چون برق نداریم. همین طور چهارمی، پنجمی و ششمی تا آخر نوشته بودند: من می‌خواهم رای بدهم، اما کسی به من کارت رای‌دهی نداده است. من پول ندارم که رشوت دهم؛ لطفا دعوایم را حل کنید! ما امنیت را تامین کرده‌ایم، ولی کسی به ما سرک نساخته. ما درس می‌خوانیم؛ اما مکتب ما تعمیر ندارد. ما با فساد اداری و خویش‌خوری مبارزه می‌کنیم، آیا دولت آمادگی دارد؟
آنان با برافراشتن علم دادخواهی، اربابان شهر را تهدید کرده بودند که اگر به خواست‌های‌شان رسیدگی نشود؛ تا آخرین نفس از جا تکان نمی‌خورند، همه می‌گفتند: از جنگ و انتحار نفرت داریم، ما به‌عنوان شهروندان خواهان توسعه، انکشاف و سهمی از کمک‌های جامعه جهانی در این ولایت هستیم.
اما، نمی‌دانستند که در ولایت دایکندی گپ زدن جرم است و کسی‌که زبان بگشاید به سر و صورتش همانند محمد دانش، رییس شبکه جامعه مدنی زده می‌شود و یا مثل خبرنگاران رادیو نسیم به اثر توهین و تحقیر شدن در وقت تهیه گزارش توسط مقامات دولتی، از کار استعفا می‌دهند.
این آدمک‌های برفی که در ظاهر یک بازیچه‌ای بیش نبودند، این را هم نمی‌دانستند که اداره محلی دایکندی تلاش دارد تا نهادهای مدنی را در مسیر منافع خود سوق دهد و یا تحت کنترول درآورد که دیگر صدای اعتراض و دادخواهی‌شان را بلند نکنند.
زمانی‌که سپاه مهاجم بالای آدم‌های برفی هجوم بردند، با لگد به سروصورت‌شان می‌زدند، می‌گفتند: ما همه چیز داریم، شهر ما بی‌نیاز است، ولایت ما آباد شده، تازه در عمق توجه مقامات نیز قرار گرفته‌ایم، بنا از این حرکت‌های شما علایم ناسپاسی و نمک‌حرامی دیده می‌شود.
مهاجمان، طی یک حمله برق آسا، با بیل‌های آهنین گردن‌های این دلاوران عصر شب را بریده بزیر انداختند و تنهایی سردشان را آن‌چنان لگدمال کردند، که جریق‌جریق شکستن استخوان‌های آنان تا فراز قله‌های هندوکش و بابا نیز شنیده می‌شد.
فردای آن روز، در روزنامه‌ها خواندیم: شهر نیلی دیروز شاهد قتل عامه گسترده آدمک‌های برفی بود، آنان که توسط فعالان مدنی کفن پوشانده شده برای منافع مردم دادخواهی می‌کردند؛ به‌صورت بی‌رحمانه قتل عام و سرکوب شدند.
پس از آن دیدیم که از کابل به شیرمحمد انتظار، رییس دوره‌ای شبکه جامعه مدنی که در «جی‌آی‌زیت» کار می‌کرد، گفته شد از ریاست شبکه دست بکش. ریاست ارگان‌های محل، عرفان، مشاور اجتماعی شهرداری آن ولایت را به جرم داشتن رابطه بافعالان مدنی دایکندی از وظیفه برکنار کرد.
یکی به‌خاطر نگاشتن دو جمله در فیسبوک به سارانوالی معرفی گردید و شماری هم مثل سهراب سروش، غلام‌علی تابش، زهرا عرفان، محمد رجا و شیرمحمد انتظار به اثر بلند کردن صدای‌شان مورد خشم شماری از علمای مذهبی که روزگاری را به دربار سلطنتی خداوندان شهر می‌گذراندند، تهدید به تکفیر شدند.
پس از قتل عام شدن، روح آن آدمک‌های برفی از آسمان شاهد خفه شدن حنجره‌های فعالان مدنی این ولایت بودند. آنان از بلندی‌ها می‌دیدند که چگونه به شریعتی به‌خاطر یک نوشته‌اش هشدار داده شد، شیرمحمد انتظار مورد بازجویی قرار گرفت، محمد دانش لت‌وکوب گردید، دیری نگذشت که کم‌کم فریاد و دادخواهی جایش را به سکوت و خودسانسوری داد.
از طرفی هم قتل عام آدمک‌های برفی سال گذشته سبب شد که زمستان امسال برف نیاید، چون می‌ترسیدند که مبادا دوباره دانه‌های آن جمع شده تبدیل به رمق گردد هلهله‌ی جاری شدن جویبار و سرسبزی را بلند کند و بار دیگر توسط سپاهیان مهاجم قتل عام و لگد‌مال شوند.
و حالا، ولایت دایکندی در تحریم خبری قرار گرفته است، خارج از جغرافیای خشن این ولایت، کسی و حتا سلطان بزرگ، حوادث داخل دایکندی را نمی‌داند که این‌جا چه می‌گذرد و چه خبر است.

اشتراک گذاري با دوستان :