مغاره‌نشینی ‌عصر انترنت در بامیان

- نوروز رجا- بامیان

با سر انگشت ترکیده لکه جگری رنگی را در دستش نشان داده می‌گوید: بُبین جایش مانده، آن شب تاصبح خواب نرفتم، شبی بسیار بدی بود، با گریه من کودکانم ترسیده از خواب بیدار شدند و آنان نیز تا صبح گریستند.
با آن‌که از آن شب سال‌ها می‌گذرد، اما او تا هنوز هم، حتا از وزیدن شمالک به گوشه چادر کهنه و دامن رنگ‌و‌رو رفته‌اش می‌ترسد و جِتکه می‌خورد. وقتی دخترش می‌پرسد بازهم گزید! بخود می‌آید و خنده تلخی به لبانش نقش می‌بندد.
نیکبخت پس از مکث کوتاه ادامه می‌دهد: تازه چشمم پیش شده به شرین خواب بودم که درد شدیدی را در دستم حس کردم، داخل مغاره تاریک بود، آن شب چراغ فتیله‌ای ما نیز تیل نداشت، با دست راست خواستم جای درد را مالش دهم که سر انگشتم را نیز نیش زد.
او، هیچ‌گاه در منزل رهایشی سرپوشیده که دارای محوطه‌ای ایمنی، آب و برق باشد زندگی نکرده. همه پنجاه و دو زمستانی را که از عمرش می‌گذرد در همین مغاره‌های نمناک دوران بودا در سمت شرقی تندیس تخریب‌شده شهمامه سپری کرده است.
نیکبخت مادر شش طفل یتیم است. وی ناامیدانه برای فرزندانش آرزوی داشتن خانه می‌کند و می‌گوید: «کاش می‌شد از خود خانه و سرپناهی می‌داشتم تا اطفال من نیز همانند دیگر کودکان این شهر به مکتب می‌رفتند و شب‌ها در روشنایی برق درس می‌خواندند.»
شوهر نیکبخت چهار سال پیش که کابل می‌رفت در دره میدان توسط طالبان کشته شد. پس از آن نیکبخت بارها به شهرداری، ریاست امور مهاجرین و چند ارگان دیگر مراجعه کرده تا برایش جایی و سرپناهی داده شود، اما فایده نداشته، گویا تقدیر بر این است که وی بقیه عمرش را نیز در مغاره‌های کوه سپری کند.
این تنها نیکبخت نیست که در عصر انترنت و ماهواره همانند انسان‌های قرون اولیه در مغاره‌ها زیست می‌کنند، بلکه تا هنوز هم در مرکز شهر بامیان نزدیک به سه‌صد خانواده فقیر و بی‌بضاعت در مغاره زندگی می‌کنند.
بیشتر این مغاره‌نشین‌ها، کسانی‌اند که در چند سال پسین از مهاجرت برگشته‌اند، شماری هم از ده‌ها سال بدین‌سو مغاره‌نشین بوده و تعدادی هم مغاره‌نشینی را از اجدادشان به ارث برده‌اند.
محمدکبیر، پیرمرد هفتادوسه‌ساله، یکی دیگر از این مغاره‌نشینان است که با خانواده‌اش در دره سنگ‌چسپان، در غرب مجسمه تخریب شده صلصال، در مغاره‌ای که پنجره ندارد و جای دروازه‌اش نیز یک بوری پلاستکی آفتاب زده آویزان است زندگی می‌کند.
او مثل نیکبخت از نیش عقرب و غندل نمی‌ترسد، اما در اثر نمناک بودن مغاره‌ها، دچار روماتیزم، کمردردی و پای‌دردی شده، از بس که مشکلات زندگی و نیش گژدم در مغاره‌ها او را رنج داده؛ در وقت گپ زدن طوری صحبت می‌کند که گویا همه انسان‌ها با وی دشمن است.
با گلوی گرفته و صدای غب غب می‌گوید: «زندگی در این مغاره‌ها آن‌قدر سخت است که اگر حیوان را این‌جا می‌بستند، تا هنوز فرار می‌کرد. ما چاره‌ای نداریم… جای دیگه نداریم، کجا برویم؟ مجبوریم تا وقتی که مرگ به سراغ ما نیامده در این مغاره‌ها زندگی کنیم.»
نیکبخت برای گرم کردن مغاره از کاغذ باطله و پلاستیک که توسط اطفالش از میان زباله‌ها جمع‌آوری می‌شود استفاده می‌کند. او توان خرید چوب و زغال را ندارد به همین دلیل به مرض طرق تنفسی گرفتار شده است.
وی که در وقت نفس کشیدن بازوهایش نیز تکان می‌خورد، با اشاره به چراغی که بالای میخ آویزان است می‌گوید: «با این چراغ تیلی داخل مغاره را روشن می‌سازیم، کوشش می‌کنیم شب‌ها زود بخوابیم تا چراغ دیرتر روشن نماند، دود تیل نیز سبب سردردی و نفس‌تنگی ما شده است.»
خداداد، روبه‌روی نیکبخت نشسته عصاچوب بادامی‌اش را بین دو مشت زیر زنخش گرفته. او که تا هنوز فقط گوش می‌داد، گپ‌های نیکبخت را قطع کرده بریده بریده می‌گوید: من کور هستم، دید چشمانم را در انفجار مجسمه شهمامه به اثر اصابت ذره‌های سنگ از دست داده‌ام. آن زمان نیز در یک مغاره زندگی می‌کردم، اما کمی دورتر از شهر، خوب! قسمت آب و دانه ما که بالای دنیا بود، زنده ماندم و ملا دادالله مرا نکشت، تا پس از سقوط طالبان، بازهم با خانواده هشت‌نفری‌ام برگردم و در همین مغاره‌ها دَم بگذرانم.
او می‌گوید: «دولت، موسسات، خارجی‌ها، حتا همین خبرنگاران می‌آیند و می‌روند، وعده‌ها می‌دهند، اما هیچ تغییری در زندگی ما نمی‌آید، تازه با افزایش زاد و ولد تعداد اعضای خانواده در مغاره‌ها نسبت به سال‌های گذشته نیز زیادتر شده است.»
اما، علی مدد که نُه سال پیش به وطن برگشته و مغاره‌نشین شده است، می‌گوید: «این‌جا زمستان سختی را سپری می‌کنم، خودم مریضم، اطفالم مریض‌اند، در این زمستان سرد نه سوخت برای گرم کردن مغاره دارم و نه پول برای تداوی، بی‌کارم، کدام عایدی هم ندارم حیران بدرگاه خدا مانده‌ام که چه کنم!»
وی اوف کشیده علاوه می‌کند: «از یک‌طرف دولت می‌گوید از مغاره‌ها بیرون شوید که ساحه سرخ یونسکو است، از طرف دیگر زمین‌داران اطفال ما را از مغاره‌ها بیرون شدن نمی‌گذارند که کشت و زراعت را پایمال می‌کنید، ریزش سنگ و کلوخ در زمستان، خانه شرکی حشرات در تابستان از مشکلات دیگری است که ما را رنج می‌دهد.»
او می‌گوید: این مغاره‌ها دهلیز و دروازه ندارد، مدتی است که معتادان نیز از فرصت استفاده نموده یگان وسایل، جول و جوال ما را می‌برند، با همه این مشکلات که در این مغاره وجود دارد بازهم همین‌جا عادت کرده‌ایم.
عبدلله برات زمانی‌که با جواد ضحاک سرک‌های بامیان را کاه‌گِل می‌کرد گفته بود: زندگی مغاره‌نشینان بامیان تبدیل به طنز شده است که شماری از خانواه‌ها در عصر انترنت و ماهواره همانند انسان‌های قدخمیده در مغاره‌های کوه زندگی می‌کنند.
او می‌گفت: در حالی‌که هزارها خانواده در سراسر کشور خانه‌های‌شان را با سنگ زغال بامیان گرم می‌کنند، جهت به مصرف رساندن مواد سوختی این ولایت بخاری از خارج وارد می‌سازند، اما این‌که تعدادی از باشندگان بامیان مغاره‌های‌شان را با آتش کردن پلاستیک و کاغذ باطله گرم می‌کنند و یا از سردی هوا سینه‌بغل می‌شوند معمایی است که باید دولت آن را حل سازد.
عدم هماهنگی بین مقامات دولت مرکزی، عدم داشتن پلان مسوولان محلی، کمبود زمین رهایشی و به تاخیر افتادن ماسترپلان شهری بامیان سبب شده که شماری از باشندگان این ولایت تا هنوز هم در مغاره‌های کوه زندگی کنند.
اما مسوولان محلی بامیان وعده می‌دهند که ساحه‌ای به نام دشت اوچکا برای بی‌جاشدگان اختصاص داده شده که قرار است به‌زودی پلان تفصیلی آن آماده شود، آنان می‌گویند: بامیان یک ولایت کم‌زمین است، با آن‌هم تلاش‌هایی وجود دارد که تعداد بیشتر بی‌سرپناهان اسکان داده شود.

اشتراک گذاري با دوستان :