جاسوسان باافتخار – قسمت دوم

- قسمت دوم امرالله صالح

(نقش استخبارات در جنگ‌های کوچک و دیپلوماسی در افغانستان
از دوره نورمحمد تره‌کی تا حامد کرزی)

نورمحمد تره‌کی به‌عنوان اولین رییس‌جمهور چپی یا منشی عمومی کمیته‌مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان در ماه اپریل ۱۹۷۸ قدرت را بعد از قتل دسته‌جمعی رییس‌جمهور داوودخان و خانواده‌اش به‌دست گرفت.
پژوهش‌های متعدد نشان می‌دهد که برخورد تره‌کی با پدیده‌ی استخبارات، خام و تصادفی بوده است. اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی به‌عنوان متحد استراتژیک و نظامی افغانستان بعد از جنگ دوم جهانی، به‌خصوص بعد از مرگ استالین، زمینه نفوذ و رشد کادرهای چپی را در صفوف قوای مسلح آن زمان فراهم کرده بود. قراین واضح از این‌که کادرهای تعلیم‌دیده در بخش استخبارات به مفهوم اکادمیک آن در میان افسران نظامی وجود داشته باشد نیست. اما تمامی اعضای بلندپایه حزب و افسران نظامی منصوب به حزب با مبانی کار استخباراتی حداقل آشنایی را داشتند. حتا به بعضی از اعضای شاخه پرچم، سفارت شوروی در کابل زهر مخصوص، سای ناید، توزیع کرده بود که در صورت لزوم در شرایط بد به‌خاطر حفظ رازهای حزب خودکشی کنند. این زهر در چپه‌یخن به‌صورت مخصوص جابه‌جا می‌شود و شخص می‌تواند حتا وقتی دستانش بسته است آن را دندان بگیرد و مرگ آنی را لبیک گوید.
شبکه‌سازی‌های اطلاعاتی و جاسوسی روزهای اولین انقلاب ثور نیز مملو از اشتباهات عمیق و جبران‌ناپذیر برای حزب خلق بوده است که بعدها باعث شد حزب در برابر مردم قرار گیرد. در اولین روزهای پیروزی فعالان استخباراتی حزب خلق، لیست تمام مخبرها و اجنت‌های جمهوریت داوودخان را از اداره ضبط احوالات به‌دست آورده و اکثریت آن‌ها را دستگیر و به گلوله بستند. آن‌ها می‌توانستند به عوض این کشتار آنی از بعضی آن‌ها استفاده کنند.
در آن زمان پولیس افغانستان و اداره ضبط احوالات بیشتر مسوولیت جمع‌آوری و تحلیل اطلاعات را به عهده داشتند. هیچ ثبوت کتبی مبنی بر این‌که «د افغانستان د گتو د ساتنی اداره- اگسا» یا اداره حفاظت از منافع افغانستان چگونه به‌وجود آمد، وجود ندارد. فرمان نورمحمد تره‌کی مبنی بر ایجاد این اداره و مصوبات شورای وزیران در مورد حدود صلاحیت‌های این اداره وجود ندارد. شاید حجم مصروفیت، کشمکش‌های درون‌حزبی، مدیریت واکنش مردمی و جهان در برابر تحول جدید، انقلابیون سرخ افغان را در ایجاد چوکات حقوقی برای اگسا محروم ساخته بود. و یا هم ایجاد چوکات حقوقی برای اگسا در اولویت قرار نداشت. انقلاب در ماه ثور ۱۳۵۷ هجری شمسی/ اپریل ۱۹۷۸ قدرت را در اختیار حزب دموکراتیک خلق افغانستان قرار داد اما «اگسا» در ماه سنبله همان سال یا سپتامبر ۱۹۷۸ به‌صورت رسمی عرض اندام کرد.
اگسا به‌خاطر استحکام پایه‌های حکومت اتکای بی‌تردید و کورکورانه به شبکه‌های حزب دموکراتیک خلق افغانستان، به‌خصوص شاخه خلق، در میان مردم داشت. حزب خلق توانسته بود در روستاها یک تعداد زیاد معلمین را در صفوف خود جذب کند و ادعای نمایندگی از روستاییان چپ‌گرا را نیز داشت. بعد از سال ۱۹۳۰ این اولین باری بود که قدرت از خانواده سلطنتی افغانستان- آل یحیی- به یک حزب سیاسی نیمه‌توده‌ای تکیه کرده بود.
هر تحول در روزهای اولین هیجان زودگذر را همراه دارد. مرگ بر آل یحیی و خاندان نادر، اشاره به محمدنادرخان پادشاه افغانستان و پدر محمدظاهر شاه یکی از شعار‌های روزهای اولین تحول چپ در افغانستان بود.
جمع‌آوری اطلاعات از فعالین حزبی، تحلیل سرسری و توسل به اقدام به اساس این اطلاعات توسط افسران خلقی که بیشتر در وزارت داخله بسیج بودند، صورت می‌گرفت. اطلاعات بیشتر از منابع انسانی بود و توانایی‌های تخنیکی در رژیم، یا وجود نداشت یا هم محدود به کابل و چند شهر بزرگ دیگر بود. وسایل اطلاعتی رژیم پیچیدگی نداشتند. در همین مرحله یکی از بزرگ‌ترین دست‌آوردهای آگسا ایجاد فضای بی‌اعتمادی و ترس بود. مردم به هم‌دیگر بی‌باور شده بودند و همه فکر می‌کردند که دولت توانایی شنود مکالمات‌شان را دارد. اما تشنج درون‌حزبی هیبت به‌وجود آمده را هر روز وارونه‌تر می‌ساخت.
جدا ساختن احساسات، خواسته‌ها و عقده‌های شخصی، محلی، قومی، صنفی و طبقاتی از اطلاع استخباراتی و تبدیل اطلاع به مبدای اقدام قانونی و یا حداقل نیمه‌قانونی یکی از مهم‌ترین اصول استخباراتی به‌خصوص در کشورهای چند‌فرقه‌ای و چندقومی است. فعالین حزب خلق که در سطح رهبری بیشتر نظامی بوده، در صفوف روستاییان شعارگرا و عقده‌مند علیه ناهنجاری‌های طبقاتی، با هیجان، احساسات و سنت‌ستیزی خواستند هر کسی را که با آن‌ها همنوا نبود به حاشیه برانند، دستگیر و شکنجه کنند یا هم حذف فزیکی کنند. تندروی‌های دولت چپی جامعه را وادار به واکنش ساخت. برای مدیریت واکنش و خیزش مردم بر ضد انقلاب ثور، دولت به سرکوب و روش خشن پولیسی توسل جست. نظام استخباراتی و نوپای چپی در دو جبهه عملا درگیر شده بود: تلاش برای خنثاسازی تشنج و رقابت‌های درون‌حزبی و سرکوب خیزش‌های مردمی.
در سال ۱۹۷۸ «اگسا» هیچ فعالیت قابل دید و موثر در بیرون از مرزهای افغانستان نداشت. فعالیت‌های داخلی این اداره نیز در محور یک هدف تمرکز داشت که عبارت بود از تحکیم دولت خلقی در افغانستان.
در جهان موارد موفق از سرکوب مردم در برابر کودتاها و تحولات خشن در قدرت و سیاست وجود دارد. اما قشر سیاسی چپ افغانستان نه تنها که واکنش مردم را دست‌کم گرفته بودند بلکه فکر نمی‌کردند امریکا، عربستان سعودی و پاکستان نیز به آن گستردگی از خیزش مردم افغانستان در برابر انقلاب هفت ثور حمایت کنند. امریکایی‌ها اعتراف می‌کنند که سقوط دولت شاهنشاهی ایران، بزرگ‌ترین و مجهزترین متحد امریکا در منطقه یکی از عوامل مرکزی و مهم در شکل‌دهی استراتژی امریکا به‌خاطر حمایت از شورشیان افغان در برابر رژیم چپ بوده است. به روایت مجاهدین، هیچ منبع حمایت از قیام و جهاد علیه نورمحمد تره‌کی در بیرون از کشور الی تهاجم قوای شوروی وجود نداشته است. اما ماخذ و منابع غربی نشان می‌دهد که با آغاز تحول ثور و به‌خصوص بعد از کشته شدن ادولف سپایک دابس، امریکایی‌ها طرح سبوتاژ رژیم چپی را ریختند.
اسدالله سروری به‌عنوان اولین رییس «اگسا» از سوی نورمحمد تره‌کی گماشته شد. او در همراهی با دیگر افسران خلقی در تسخیر درونی پایگاه هوایی بگرام نقش داشت. منابع غربی و روسی از دوستی و تماس دیرینه او با «کی‌جی‌بی» سخن می‌رانند. مقام او در اولین روزهای تقسیم قدرت تثبیت شد اما به‌صورت عملی وی در آخر اسد یا اوایل سنبله ۱۳۵۷ به کرسی ریاست «اگسا» تکیه زد. حفیظ‌الله امین به اسدالله سروری اعتماد نداشت و از همین‌رو نیروی استخباراتی موازی زیر رهبری سید داوود ترون را تشکیل داد که گزارش‌ده وفادار به حفیظ‌الله امین بود.
شعار دولت چپ افغانستان خلق‌گرایی و قانونیت بود. اما هیچ قرینه و ثبوت مادی و معنوی دال بر این‌که «اگسا» مقید به لایه‌های محافظتی، مقررات و قانون بوده باشد، وجود ندارد. همه آثار و پژوهش‌ها نشان می‌دهد که برای «اگسا» هدف مقدس بوده است. وسایل و شیوه‌های رسیدن به هدف هیچ اهمیتی برای‌شان نداشته است.
یک سال پس از انقلاب ثور باز هم «اگسا» هنوز در محاسبات مشاورین شوروی، به‌عنوان یک اداره کارا و موثر نبوده است. در جریان یک سال، اگسا نتوانسته بود توازن قدرت را در داخل دولت نوپا به نفع نورمحمد تره‌کی تغییر بدهد. این در حالی است که کمیته امنیت دولتی شوروی یا «کی‌جی‌بی»، اسدالله سروری را به‌عنوان یک افسر زیرک و کارا حرمت داشتند. «اگسا» هیچ نیروی ویژه نظامی کوچک که یکی از نیازها و مشخصه‌های سازمان‌های استخباراتی در کشورهای بحرانی و حتا باثبات است نداشته است. در این مرحله بیشترین اتکای «اگسا» برای اقدام به نیروهای پولیس بوده است. نشانه‌هایی دال بر این‌که شوروی‌ها برای «اگسا» در این مرحله کمک‌های ویژه به‌صورت مستقیم فراهم ساخته باشند، نیز وجود ندارد. یعنی سال اول انقلاب سازمان اطلاعات دولتی که باید به‌عنوان چشم، گوش و بازوی نظام عمل می‌کرد، بیشترین مصروفیتش جمع‌آوری اطلاعات تصفیه‌ناشده برضد اتباع افغانستان و اجرای استنطاق، شکنجه و اعدام‌های فراقانونی بوده است. در حالی‌که بزرگ‌ترین خطر و تهدید در برابر نظام اختلاف میان جناح‌های مختلف چپ و رقابت‌های خونبار درون‌دولتی بوده است.
در سال ۱۹۷۸ در سراسر کشور ۲۵۰۰ مشاور نظامی- استخباراتی شوروی مصروف کمک‌رسانی و مشوره‌دهی به حکومت نورمحمد تره‌کی بودند. این مشاورین نتوانسته بودند که دو شخصیت بالایی خلق یعنی تره‌کی و امین را با هم نزدیک سازند.
مشاورین روسی می‌خواستند دولت خلقی زودتر موقف داخلی‌اش را مستحکم سازد، به همین علت تاکید بر وحدت میان شاخه پرچم و خلق داشتند. پیش‌بین بودند که اختلافات میان‌گروهی می‌تواند زمینه‌ساز نفوذ عوامل بیرونی در دستگاه دولت باشد. بازهم در این مرحله معلوم می‌شود که «اگسا» توانایی راه‌اندازی دیپلوماسی درون‌حزبی، تطمیع ناراضی‌ها به‌صورت نرم و ارایه تحلیل استراتژیک را نداشته است و فاقد شاخه تحلیل بوده است.
سفیر ایالات متحده امریکا در افغانستان، ادولف سپایک دابس، در ۱۴ فبروری سال ۱۹۷۹ در اخیر جاده «طره‌باز خان» در کابل توسط چهار مرد مسلح با تفنگچه که یکی آن‌ها لباس پولیس بر تن داشت، اختطاف گردید و به اطاق ۱۱۷ هوتل کابل آن‌زمان انتقال یافت. در همچو وضعیت‌ها مقام مرکزی و تاثیرگذار که باید وضعیت را مدیریت می‌کرد، رییس اگسا بود.
امریکایی‌ها عقیده بر آن دارند که استخبارات آن‌زمان افغانستان نقش مرکزی و تصمیم‌گیر در مدیریت بحران به‌وجود آمده نداشت و در عوض دو تا کارمند سفارت شوروی در کابل با حضوریابی در صحنه فرماندهی عملیات را رهبری می‌کردند. این مشاورین روسی در تماس و هماهنگی نزدیک با سید داوود ترون عملیات را راه‌اندازی کرده بودند. ترون و سروری تعلق به یک دستگاه اطلاعاتی نداشتند. داوود ترون وفاداری سری و مخفی به امین داشت و سروری فرد دست راست تره‌کی حساب می‌شد.
سفیر امریکا در عملیاتی که کم‌تر از پنج دقیقه به طول انجامید کشته شد. طب عدلی امریکا تثبیت کرد که گلوله‌ها از فاصله کم‌تر از ده‌سانتی‌متر به سر او شلیک شده بودند. اجساد اختطاف‌چیان که گفته می‌شد از هواخواهان جریان ستم ملی بوده و می‌خواستند طاهر بدخشی را در بدل سفیر از بند رها سازند، شامگاه همان روز در سردخانه شفاخانه نظامی به دیپلومات‌های امریکایی صرفا نشان داده شدند.
پرونده این حادثه که در سیاست امریکا در قبال افغانستان تکانه ایجاد کرد، مبهم و گنگ باقی ماند. یعنی استخبارات افغانستان توانایی تحلیل موضوع را چه از دید اطلاعاتی و چه از دید بررسی مسلکی جرم نداشت. حتا اگر لازم نبود محتویات تحقیق را در اختیار مردم قرار بدهند، حداقل باید برای حفظ آبروی خود موضوع را توضیح می‌دادند.
هیچ حادثه گروگان‌گیری و اختطاف یک دیپلومات ارشد به این عجله و صورت فاجعه‌بار پایان نیافته است. شاید دلایلی وجود داشت که روس‌ها نمی‌خواستند درامه گروگان‌گیری ادامه یافته و بیشتر خبرساز شود اما آن‌چه از دید استخباراتی هویداست این است که بازهم «اگسا» نه مهارت مذاکره با گروگان‌گیرها را داشته و نه هم توانایی اقدام به‌خاطر کنترول ساحه عملیات را.

دیپلومات‌های امریکایی با داکتر سفارت در منزل اول هوتل هر آن لحظه انتظار داشتند که در جریان جزییات عملکرد مامورین پولیس و مشاورین روسی قرار بگیرند. اما به آن‌ها اجازه دخالت داده نشد. امریکایی‌ها ادعا دارند که وقتی این دیپلومات‌ها داخل اطاق ۱۱۷ شدند، سفیر آخرین نفس‌های خود را می‌کشید و دقایق بعد جان باخت. حضوریابی دیپلومات‌های روس در صحنه عملیات نشان‌دهنده نهایت ناچاری دستگاه استخبارات افغانستان را در تحلیل وضعیت موردی (تاکتیکی) و نداشتن توانایی اقدام نشان می‌داد. راپور رسمی وزارت خارجه امریکا نشان می‌دهد که سفیر با گلوله اختطاف‌گران نه بلکه با سلاح صفر بیست‌ودوملی‌متری کشته شده بود. هم‌چنان گفته می‌شود که دیپلومات‌های امریکایی در میان اجساد کسی را شناسایی کردند که دقایق قبل از آغاز شلیک در منزل اول هوتل کابل دست‌بسته نزد کارمندان دولتی قرار داشت. یعنی او در جریان عملیات و شلیک پولیس نه بلکه عمدا به‌خاطر پنهان‌کاری ثبوت و انگیزه‌های اختطاف کشته شده بود.
از دید استخباراتی دو قرائت از کشته شدن سفیر امریکا، ادولف سپایک دابس در سال ۱۹۷۸ وجود دارد. روایت سرسری و اول این است که واقعا اختطاف‌گران ستمی‌هایی بودند که رهایی رهبر خود را می‌خواستند. اما روایت دیگر این است که روس‌ها با کشتن سفیر امریکا می‌خواستند روابط کابل را با واشنگتن به‌صورت کل قطع کنند که چنان هم شد. امریکا الی به‌قدرت‌رسیدن حامد کرزی، هیچ‌گاهی در افغانستان سفیر معرفی نکرد و تمام کمک‌هایش را از طریق دولت به افغانستان قطع کرد. دید استراتژیک و سیاسی امریکا در مورد افغانستان الی سال ۲۰۰۲ متاثر از مراودات‌شان با اردوی پاکستان بود. شاید این بعد موضوع را کی‌جی‌بی با این وسعتش در محاسبه و تخمین‌های اطلاعاتی خود نداشت.
به اساس قانون آن‌زمان امریکا، کشورهایی که کمونیزم را به‌عنوان ایدیولوژی نظام و دولت می‌پذیرفتند، از کمک‌های اقتصادی و انکشافی امریکا محروم می‌شدند. اما امریکایی‌ها نورمحمد تره‌کی را کمونیست نمی‌پنداشتند و انقلاب ثور باعث قطع کمک‌های امریکا الی کشته شدن دابس نشده بود. زیرا نورمحمد تره‌کی به تاریخ ۴ می ۱۹۷۸ در یک کنفرانس خبری گفته بود که من نه کمونیست استم و نه مارکسیست. می‌خواهم هویت بی‌طرف دولت افغانستان را حفظ کنم. او به‌خاطر تاثیر بر ذهنیت مردم چند باری در دوره قدرت خود در مساجد نماز ادا کرده بود.
ادامه دارد

اشتراک گذاري با دوستان :