ملت- دولت شهروندان گفتمان ضد نژادگرایی تباری

- داکتر رنگین دادفر سپنتا

من هم مانند بسیاری از شیفتگان این خاک، بر این باورم که افغانستان خانه و میهن همه ما است. زیبایی و قدرت کشور ما در تنوع قومی آن است. سوالی که از سال‌ها بدین‌سو مرا به خود مشغول داشته، این است که چگونه می‌توانیم این تنوع قومی را در یک فرایند و چارچوب یک افغانستان یک‌پارچه، بر بنیاد عدالت و برابری در یک دمواکرسی پر از تسامح تحقق بخشیم. به‌دلیل این‌که تهدید اصلی برای رسیدن به این هدف، در اوضاع کنونی، برتری‌طلبی و نژادگرایی سلطه‌طلبانه است، من خود را ناگزیر دیدم تا به این تهدید بپردازم. از این‌رو ترجیح دادم تا این بار با نام خود بنویسم. انسان شهروند، ضد نژادپرستی و متعهد به ارزش‌های جمهوری‌خواهانه به مفهوم کلاسیک آن، باید موضعش را روشن کند و من یک بار دیگر چنین کردم.
در سال‌های پسین، بیشتر با نام‌های مستعار نوشتم، گمان می‌کنم زمان آن رسیده است تا از این به بعد به اسم خودم بنویسم. به‌زودی گزیده‌ای از مقالاتی را که در سال‌های اخیر با نام‌های مستعار نوشته‌ام، انتشار خواهم داد تا خوانندگان بدانند دشمنی با نژادپرستی و مبارزه با استبداد، فساد و بی‌قانونی و دفاع از دموکراسی نورماتیف، دفاع از روشنگری، خردگرایی، تفکر انتقادی و دست‌آوردهای عظیم مدرنیته، ارزش‌هایی بوده‌اند که مانند یک خط سرخ در درون تمام نوشته‌هایم تداوم یافته‌اند. این جستار، در واقعیت ادامه و مکمل سه مقاله‌ای است که اخیرا انتشار داده‌ام. «نظم ناکارا، شکست دولت‌های پسااستعمار در خاورمیانه بزرگ»، «نژادپرستی تباری و پایان ملت‌ها، رویکرد‌های قبیله‌ای و ماندگاری افغانستان» و «جوانان فاقد الگوهای اجتماعی و کشوری اسیر ابتذال نخبگان». در جستارهای یاد شده موضوع‌های اصلی که من می‌خواستم به آن‌ها بپردازم، یکی تغییر پارادایم در ژیوپولیتیک خاورمیانه به سمت ایجاد دولتچه‌های تباری و در ساحت ملی، این موضوع مرکزی مورد نظر من می‌باشد، تبارگرایی و ناسیونالیسم تباری به مثابه مانع اصلی تبلور گفتمان دموکراتیک در کشور ما بوده است. هر آن‌چه غیر از این‌ها مورد توجه برخی از خوانندگان قرار گرفته است، حاشیه است.

۱٫ خراسان بخشی از تاریخ مشترک همه باشندگان این سرزمین است. بیان یک دوره تمدنی که در تبلور آن، نیاکان مردم افغانستان کنونی سهم داشته‌اند

خراسان به سرزمینی اطلاق می‌شده که پهنه آن همواره در تغییر بوده است. در گذشته نامی بوده است برای جغرافیای وسیع‌تری که بخش‌های اصلی آن در افغانستان کنونی قرار دارند. این نام برای برخی از باشندگان افغانستان، به‌ویژه جوانان ما تاثیری افسونگر و رویایی دارد. یادآور دورانی است که باشندگان افغانستان کنونی و تکه‌های پاره شده خراسان، در شکوه و اوج تمدن بوده‌اند. عاشقان این دوران، گاه چنان در التهاب گذشته ازدست‌رفته می‌سوزند که مبتلا به باستان‌گرایی ایدیولوژیک می‌شوند. بخش دیگری این نام را، نافی افغانستان کنونی می‌دانند و حتا گاهی ذکر نام خراسان را معادل جدایی‌طلبی و خیانت به وحدت ملی افغانستان تلقی می‌کنند. واقعیت این است که اجداد ما افغان‌ها، از پشتون، تاجیک، هزاره و ازبک تا کسانی‌که خود را به اقوام دیگر منسوب می‌دانند، همه باشندگان خراسان زمین بوده‌اند. سلسله سامانی، ترکان خوارزمی، ترکان غزنوی، ترکان سلجوقی، ترکان تیموری، ترکان شیبانی و بابری، ترکان صفوی، ترکان افشاری تا پشتون‌های درانی تا زمان دوست‌محمدخان، شیرعلی‌خان، محمدافضل‌خان و امیر عبدالرحمان‌خان همه خود را امرای خراسان زمین پنداشته‌اند تا زمانی‌که جغرافیای کنونی به نام افغانستان مسما گردید. هر آن‌چه از خوب و بد بر خراسان گذشته است، تاریخ مشترک ماست. حکایت شکوه و افول خراسان، به روایتی حکایت دولت‌های جباری است که پدران ما رعیت آن‌ها بوده‌اند؛ حکایت دولت پیش‌مدرن است؛ دولت پیش از ظهور ملت- دولت است. سازمان‌های سیاسی پیش‌مدرن را نمی‌توان با زور بر جای سازمان‌های امروزین نشاند. از منظر تیوری سیاسی، نتیجه‌گیری زورکی از آن‌چه که گذشته است، آشکار کردن بی‌هنری حاملان آن است. تقلیل تاریخ کهن‌سال باشندگان این پیر سرزمین به بعد از ۱۷۴۷ نیز نفی تاریخ و تمدن سرزمین ماست. نفی آفرینش‌های معنوی بزرگانی مانند بو علی، بو ریحان، فارابی، مولانای بلخ، عمر خیام، فردوسی، بایسنقر، میر عماد، بهزاد، الغ بیگ و بی‌شماران دیگر است. نفی تمدنی است که قومی و قبیله‌ای نبوده است. نفی تاریخ مشرک ما به‌دلیل این‌که آثار نوشته آن به زبان‌های فارسی و عربی نگارش یافته‌اند، بیان بی‌مایگی عاملان آن و تاریخ‌زدایی است که فقط از دیوانگان فاشیست ممکن است سر بزند. نفی گذشته، ما را به مردمی «فاقد تاریخ» تقلیل می‌دهد و از شکوه و جلال تمدنی که پدران ما آفریده‌اند و از دانشی که روزگاری خراسانیان سرآمد آن بوده‌اند محروم می‌سازد. حوزه‌های جغرافیایی ما زادگاه تمدن، به سخن قوم‌گرایان، اقوام آریایی (ایرانی) و تورانی (ترک) بوده است و این حقیقت تاریخ ماست با آن همه جنگ‌ها و فتوحات و بی‌رحمی‌ها. از دوران کهن تا خراسان چنین بوده است و در افغانستان ما نیز چنین است و چنین خواهد ماند. رد میراث جامعه ما را به مردمی فاقد تاریخ تقلیل می‌دهد.
کشورهای زیادی در تاریخ نام‌های گوناگون داشته‌اند که امروز آن نام‌ها، بر بخش‌هایی از آن کشور‌ها و یا این‌که بر تمامیت آن‌ها اطلاق می‌شود و یا آن نام‌ها دیگر به تاریخ پیوسته‌اند. در نام‌گذاری‌های سرزمین‌ها، برخی از نام‌ها بار قومی دارند و برخی هم ندارند. مانند پاکستان و ایالات متحده امریکا که بار قومی ندارند. در حالی‌که ایران، ترکیه، هند، فرانسه، جرمنی (دویچلند)، اسپانیا، ازبکستان، تاجیکستان، ترکمنستان، قرقیزستان، قزاقستان، انگلستان و مانند آن‌ها، نوعی بازتاب قومی دارند. در میان کشورهای یادشده دست‌کم، قسمت‌هایی از تاجیکستان و ترکمنستان، بخش‌هایی از خراسان قدیم بوده‌اند. ازبکستان کنونی، در دوران تیمور و تیموریان، در کنار هرات، کانون اصلی تمدن خراسانی بوده است. اما همه این کشورها امروز یا در صدد ایجاد ملت- دولت‌های خوداند و یا این‌که ملت‌های سیاسی دموکراتیک (هند و انگلستان) می‌باشند. استاد واصف باختری در یک صحبت تلویزیونی از چهار شهر خراسان قدیم، بلخ، هرات، مرو و نیشابور که دوی آن‌ها، بلخ و هرات، در افغانستان کنونی موقعیت دارند، یاد می‌کند. برخی‌ها بر این باورند که زادگاه زبان فارسی و مرکز اصلی سیاست در دوران اسلامی سرزمین‌های خراسان بوده است. من از آوردن مثال‌هایی از تاریخ قدیم خراسان می‌گذرم و به اشاراتی از دوران احمدشاه‌بابا درانی بدین سو اکتفا می‌کنم.
صوفی عبدالحمید خان بر دروازه زیارت خرقه شریفه در قندهار این ابیات را خطاطی کرده است: «زهی خرقه با سعادت که شد خراسان ز فیض قدومش منور» استاد جاوید در کتابش، اوستا، این قطعه از عبدالله خان فوفلزایی را نقل کرده است:
دمی که شاه شهامت مدار احمد شاه        با استواری بنای شهر نهاد
جمال ملک خراسان شد این تازه بنا        زحادثات زمانش خدا نگهدارد
شهاب ترشیزی در وصف شهزاده محمود و قندهار گوید (به نقل از استاد جاوید، همان‌جا):
عراقیا صفاهان درون چه می‌خواهی        بیا بیا بنگر کشور خراسان را
سردار غلام‌محمد خان طرزی پسر رحم‌دل‌خان محمدزایی در قطعه‌ای که در وصف امیر شیرعلی‌خان در اپریل ۱۸۷۳ سروده است، چنین می‌گوید (همان‌جا):
بیا که نوبت حکم امیر دوران است        که حکم او به طراوت چو ماه نیسان است
ز بس که خلعت رنگین به خلق عیدی داد
ز سرخ و زرد جهان همچو روی بستان است
چنان‌چه پیش خور آسان بود گرفتن آن
به پیش عزم تو زان سهل‌تر خراسان است
«سجع مهر امیر محمدافضل‌خان که در سال ۱۸۶۶به امارت کابل رسید، این بود» (همان‌جا):
دو فوج مشرق و مغرب ز هم مفصل شد
امیر ملک خراسان محمدافضل شد.
گل‌محمد، مؤلف «در بی بها یا ضابطه میراث» در ستایش امیر عبدالرحمان خان می‌گوید (همان‌جا):

په زمین د خراسان کشی پیدا کری رب سلطان دی
د ده نوم په تمام جهان کشی خپور هر چاته عیان دی

با این همه، خراسان جغرافیا و یا قلمرو دولت ملی نبوده است و نمی‌توانسته باشد؛ به سخن دیگر، خراسان سرزمین‌های ادب‌خیز و گاه اسطوره‌ای بوده است که از دستی به دستی می‌گشته است. ملک خداداد و مفتوحه امیران و شاهان بوده است. سرزمینی که رعایای خلیفه، امیر و پادشاه در آن زندگی می‌کردند و فاقد حق اراده و تصمیم بوده‌اند. این سرزمین هرگز دارای مرزهای ثابت و شناخته شده نبوده است و پهنای آن، همواره در نتیجه پیشرویی‌ها و یا شکست‌های سلاطین و فاتحان افزایش و کاهش می‌یافته است. حاکمیت زبان فارسی و عربی در دوران‌های شاهان یادشده نباید موجب کینه‌ای شود تا ما به حذف فرهنگ مردم مان بپردازیم.
زبان فارسی در دورانی از دهلی تا تیرانا زبان ادب و دانش بوده، نوعی Lingua franca بوده است (منظور زبانی است که در جنوب اروپا و حوزه مدیترانه تا قرن نزدهم، زبان رایج بازرگانی و بین‌القومی بوده است. بعدها این عبارت به زبان‌هایی که زبان گفتگوی بین‌الملت‌ها شدند، مانند فرانسوی تا قرن نزدهم و یا انگلیسی در حال حاضر اطلاق شد). در آفرینش‌های ادبی این دوران همه باشندگان این سرزمین، به‌خصوص دربارهای پادشاهان ترک سهم بسیار بزرگی داشته‌اند. ازبکستان با آن همه دیکتاتوری ملی‌گرایی افراطی به نفی تاریخ خراسانی‌اش نمی‌پردازد؛ ترکمنستان از این دوران تاریخی با شکوه یاد و از بزرگانش از فردوسی تا فاریابی تجلیل می‌کند. نه افزون‌خواهی ایرانی و نه هم رد میراث افغانی.

۲٫ ملت- دولت، دست‌آورد دوران مدرنیته است و با سرزمین‌های شاهان و رعایا تفاوت دارد

ملت- دولت پدیده دوران مدرنیته است. چه بپسندیم یا نه، در تاریخ بشریت تنها تمدنی که جهان‌شمول شده است، تمدن برخاسته از مدرنیته است و این یک تمدن جوان است با همه تناقضات و نارسایی‌هایی که دارد. این تمدن هم از منظر تکنیکی بر جهان چیره است و هم از منظر سیاسی، اجتماعی و فرهنگی. این تسلط جهانی و تقلیل جهان به یک بازار اقتصادی کاپیتالیستی (کارل مارکس)، یا به‌دلیل توانایی‌های بی‌نظیر رهایی‌بخشی که این تمدن در خود نهفته دارد، مانند خردگرایی، خودمختاری انسان، دموکراسی، عدالت اجتماعی، حقوق بشر، عرفی‌سازی سیاست، برابری زنان با مردان، آزادی فرد و گسترش تولید و مصرف و یا هم به‌دلیل استعمار و زور و جنگ‌ها و خون‌ریزی‌های بی‌شمار با توسل به تکنولوژی مدرن، تحقق یافته است و جهانی شده است (جانب رهایی‌بخش و جانب اسارت‌بار مدرنیته، دیالکتیک آن است). در جهان امروز، سازمان دولت‌های کشورهای کهن‌سال مانند مصر، چین و هند به همان‌گونه رو نوشتی از دولت‌های اروپایی جوان است که دولت‌های نوظهور افریقا و امریکای لاتین. حتا افراطی‌ترین نافیان این تمدن نیز به اجبار در حیطه تسلط بخش‌هایی از این تمدن قرار دارند و یا این‌که آن را به ابزار سلطه تقلیل می‌دهند.
ملا محمدعمر رهبر طالبان به همان اندازه شیفته تکنیک مدرن سلاح‌های محصول مدرنیته تکنیکی است که ابوبکر البغدادی پیشوای داعش (به سخن بسام طبی، نیمه مدرن، یعنی آن کس که جانب ابزاری و تکنیکی آن را قبول دارد زیرا می‌تواند با توسل به آن حاکمیت و سلطه‌اش را پیاده کنند اما جانب فرهنگی آن را که دموکراسی و رهایی انسان باشد رد می‌کند). چارچوب اصلی و ساختار دولت‌های مدرن در سراسر جهان، بدون حتا یک استثنا، به‌شمول عربستان سعودی، رو نوشتی است از آن‌چه امریکای شمالی و اروپای غربی از قرن هجدهم بدین سو در پی تحکیم پایه‌های آن می‌باشند. اعتراف به این واقعیت در این متن به معنای ترجیح ارزشی نیست؛ واقعیت همین است. جمعیت‌های پیش از دوران مدرن، ملت‌های شهروندان نبوده‌اند. این امر واقعیت رابطه دولت‌ها با رعایا را در شرق و غرب بازتاب می‌دهد. باشندگان سرزمین‌های ما، رعایای شاه و امت‌های خلیفه بوده‌اند و شاه هر زمانی‌که می‌خواسته از «رعایا پوست بر می‌کنده» است و حتا در تاریخ نزدیک ما دولت را نیز «دولت علیه خداداد افغانستان» می‌نامید.
دولت‌های امپراتوری فاقد مرزهای ثابت و یا به سخن امروزیان دولت‌های فاقد کشور بوده‌اند. حکم‌داران، صاحب قلمروهای مفتوحه بوده‌اند که آن را میان فرزندان و شرکای قدرت به دلخواه تقسیم می‌کردند. تاریخ‌نگاری تقلیدی افغانستان جغرافیای مفتوحه و رعایا را با ملت‌های دارای چارچوب‌های سیاسی مدرن اشتباه می‌گیرد و در پی آن است تا با باستان‌گرایی و یا رجوع به افسانه‌ها و آن‌چه که دیگر به تاریخ پیوسته است، چیز‌هایی را احیا کند که نمی‌شود احیا کرد. گمان برگرداندن ملت افغانستان به گذشته‌ای که دیگر وجود ندارد، فوندامنتالیسم است. رویکرد به گذشته، اجتناب از امروز و فرار است به آن‌چه که به تاریخ پیوسته است.
داشتن مرزهای دقیق، تعریف شده و شناخته شده براساس قوانین بین‌المللی بر بنیاد فلسفه سیاسی امروزین یکی از سه عنصر اصلی (سرزمین ثابت، اقتدار سیاسی و مردم، ماکس وبر) و اجتناب‌ناپذیر یک دولت مدرن است. افغانستان در تاریخ جدیدش، برای اولین‌بار با حکومت امیر عبدالرحمان خان تا حدودی صاحب مرزهای تعیین شده شد. مرزهایی که تاکنون، به جز خط دیورند، از لحاظ حقوقی شناخته شده‌اند و آن‌چه که در احاطه این مرزها قرار دارد، کشور دولت افغانستان را می‌سازد. سخن بر سر مطلوب و یا نامطلوب بودن و داشتن مرزبندی‌های ملی جغرافیایی نیست؛ سخن بر سر این است که داشتن مرزها به مفهوم امروزی که توسط آن سرزمین دولت تحدید شده باشد (حدود آن مشخص شده باشد) نیز پدیده نو است. بدین منوال دوران قلمروهای خراسانی، به مثابه سرزمین‌های مفتوحه پادشاه، سلطان و همواره در تغییر، پایان یافته است.

۳٫‌ سرزمین کنونی ما افغانستان است

می‌دانیم که سرزمین کنونی ما افغانستان است. نام افغانستان در تاریخ ما گذشته طولانی دارد. شاه‌زمان در نامه‌ای که به رشید پادشاه صدراعظم عثمانی می‌فرستد، در دو جای از مملکت افغانیه یاد می‌کند. به سخن استاد جاوید، سیف بن محمد یعقوب هروی در تاریخش که در اوایل قرن هفتم هجری نوشته است، سی‌وپنج بار از افغانستان یاد می‌کند. این نام بیانگر بخشی از افغانستان کنونی بوده است. افغانستان نامی است که از قرن نزدهم میلادی بدین‌سو به‌عنوان واحد سیاسی بر سرزمین ما اطلاق شد و امروز خانه همه ماست. نام سرزمینی که صدها هزار از ما برای آن جان داده‌اند و باشندگان آن مشتاقان سینه‌چاک آن می‌باشند. سرزمینی که در آن بی‌عدالتی‌های بسیار صورت گرفته است و صورت می‌گیرد اما ماوا و مسکن ما شده است.
کاشانه جغرافیایی و سیاسی ما شده است، کاشانه‌ی دوست‌داشتنی و زیبا؛ و این کار ماست که سازمان سیاسی دولت خود را در این جغرافیا چگونه پی می‌افکنیم، اصلاح می‌کنیم و در پی زدودن بی‌عدالتی‌ها با تحقق دموکراسی اجتماعی و سیاسی می‌شویم. این هم کار ماست تا به دفاع از همین نام ارجمند، به سلطه‌طلبی و باج‌خواهی و تالان قبیله‌ای پایان دهیم. این کار ماست تا به دلمردگی همه آنانی که از این محبوب و معشوق به‌دلیل سلطه‌طلبی و افزون‌خواهی برخی‌ها و یا به هر دلیل دیگری، احساس بیگانگی می‌کنند، پایان دهیم.
در مبارزه مشترک باشندگان این سرزمین با استعمار انگلیس و به‌خصوص در دوران مبارزه با اتحاد شوروی بود که بسیاری از مردم این کشور از حالت باشندگان منفعل بیرون آمدند و گشایش نو را با همه تناقضات و شکست ارزش‌های اجتماعی قدیم، مانند عیاری، راست‌گویی، همسایه‌داری، بزرگ‌سالاری و غیره ورق زدند. بدین‌گونه تقلا و تقاضای ایجاد جامعه شهروندی دموکراتیک وارد یک گفتمان نوین شد.

۴٫ افغانستان سرزمین یک قوم نیست، سرزمین همه مردمان ساکن در آن و کشور (قلمرو) جمهوری است

افغانستان نباید به مثابه سرزمین یک قوم و یا یک نژاد تلقی شود. کلمه افغانستان و افغان چه تداعی‌کننده یک سرزمین قومی و یا رابطه قومی باشد و چه نباشد، وقتی بخواهیم رابطه شهروندان آن را در یک متن حقوقی و سیاسی مورد ارزیابی قرار دهیم، علی‌رغم وجود نژادپرستان قومی، از رابطه قومی جدا می‌شود.
کم‌تر از سی درصد از باشندگان فرانسه در آستانه انقلاب (۱۷۸۹)به زبان فرانسوی تسلط داشتند و یا این‌که فرانک بودند. اما سیر جمهوری و جنبش دموکراتیک شهروندی موجب ظهور شهروند (citoyen) شد که از منظر حقوق دولت رابطه فرد شهروند را با دولتی که وی به آن تعلق دارد به نمایش می‌گذارد. جنبش قانون اساسی در فرانسه همه مردانی را که ارزش‌های جمهوری را قبول کرده بودند، جدا از تعلقات دیگر به مثابه شهروند (citoyen) به رسمیت شناخت اصل (jus soli در قرائت فرانسوی به انسان‌ها زمینه گسترده فرانسوی شدن را فراهم آورد، دموکراتیک، غیر مذهبی و غیر نژادی. فرانسوی کسی است که در فرانسه به دنیا آمده است و می خواهد فرانسوی باشد). کاربرد واژه فرانسه و یا فرانسوی به معنای تعلق به جمهوری فرانسه است نه به معنای تعلق به قوم فرانک و اکثریت فرانک‌ها نیز به آن درجه از معرفت دموکراتیک رسیده‌اند تا از آن تعبیری قومی و تباری نکنند. مفهومی که در سال‌های پسین بر مهاجران افریقای شمالی و یا افریقای سیاه و دیگران نیز به‌منظور بیان رابطه شهروندان با دولت آن‌ها اطلاق می‌شود. حتا در جمهوری فدرال آلمان که قانون آن هنوز هم دارای عناصر نژادی است، وقتی که می‌نویسند شهروند آلمان (Deutsche Staatsangehörige) منظور اطلاق نژادی نیست بلکه بیان رابطه فرد با دولت است. در ادبیات سیاسی آلمان معاصر برای احترام به هویت مهاجرانی که شهروند این کشور شده‌اند، از مفاهیمی مانند ترک آلمانی، ایرانی آلمانی و یا افغان آلمانی و مانند آن استفاده می‌کنند. در امریکا واژه‌های افغان امریکن و یا افریکن امریکن متداول‌اند. کاربرد کلمه آلمانی (deutsche) به معنی نفی هویت تباری کسی نیست بلکه به معنای بیان رابطه حقوقی فرد شهروند، سوای تباری که به آن تعلق دارد، با جمهوری فدرال آلمان است.
واژه «افغان»، آن‌گونه که در قانون اساسی سال ۱۳۴۴ کشور ما و بعدها در قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان تسجیل گردید، با همه کاستی‌هایی که در برخی از ماده‌های قانون آخری، بعدها رونما گردیدند، بیان رابطه فرد با دولت است و این فرد شهروند است، دارای هر نژاد و دینی که باشد. دولت دموکراسی در برخورد به منشای قومی، دینی و فرهنگی شهروندانش بی‌طرف است. فقره دوم ماده چهارم قانون اساسی جمهوری اسلامی افغانستان مشعر است: «ملت افغانستان عبارت است از تمام افرادی که تابعیت افغانستان را دارا می‌باشند.» ماده بیست‌ودوم چنین می‌گوید: «هرنوع تبعیض و امتیاز بین اتباع افغانستان ممنوع است.» (من در این‌جا روی نورم قانون اساسی بحث می‌کنم نه روی واقعیت آن. در حقوق اصطلاحی است که می‌گوید، میان داعیه و تیوری قانون اساسی و حقیقت اجرایی آن فاصله وجود دارد.)
دولت بر خاسته از قانون اساسی، قوم و تبار و ایدیولوژی ندارد و در برابر این‌گونه تعلقات شهروندانش نیز بی‌طرف است. دولت صاحب ایدیولوژی تباری، یک دولت فاشیست نژادپرست است در حالی که دغدغه و تقلای اصلی باشندگان افغانستان دموکراسی است ولاغیر. شؤنیست‌های قومی در پی آنند تا با نفی هویت انسان‌های دیگر و انحلال آن‌ها در درون هویت قومی خودی، استقرار سلطه نژادی را عملی کنند. از این‌رو ملت- دولت را تعبیری قومی می‌کنند و عملا به نفی آن می‌رسند. ایدیولوژی که قوه محرکه این برداشت می‌شود، ناسیونالیسم تباری است. ناسیونالیسم تباری، مشترکات قومی و خونی را مبنا و منشای یک ملت قرار می‌دهد.
بر این مبنا مرزهای جغرافیایی ملت، عبارت است از مرزهای قومی و دیگرانی که در درون این حوزه جغرافیایی قرار گرفته‌اند، «دیگر» «آن و غیر خودی‌هایند که یا به‌دلیل حضور در درون مرزهای قومی اقلیت‌های غیر «خودی»اند که تحمل می‌شوند اما دارای حق مشارکت برابر در دولت «خودی» قومی نیستند و باید حاکمیت قوم را بپذیرند و یا در درون ملت قوم منحل شوند. (Assimilation) از منظر چنین راسیسمی، انحلال، یگانه راه پاک‌سازی ملت از عنصرهای بیگانه است. چرا که قوم ملت شده تصفیه شده از عنصر بیگانه، صاحب دولت خودی است و بر مبنای این برداشت، ملت همان قوم است، قوم واحد و برگزیده.
در گفتمان تباری از ملت در مباحث آلمانی، ملت تباری که منبع الهام بسیاری از نژاد‌پرستان افغانی و ایرانی را تشکیل می‌دهد، هردر (Herder)، ملت را به «قوم اصلی» به منبع «طبیعی» ملت برخاسته از نسب تعبیر می‌کرد و از این منظر قوم به‌عنوان «عامل جمعی فرایند تاریخی» تلقی گردید. این «قوم اصلی»، از منظر وی، دارای یک «روح قومی» منحصربه‌فرد است و «قوم سازنده تاریخ» است. یک دست بودن قوم به‌عنوان آن چه که از عنصر بیگانه «مبرا» است، هر آن کس را که در سرزمین «قوم مبرا» از «قوم بیگانه» زندگی می‌کند، به «اقلیت» تقلیل می‌دهد.
صرف نظر از این‌که این برداشت موجب مصیبت‌های بزرگ در دوران حاکمیت فاشیسم و ناسیونال سوسیالیسم و موجب جنایت «منحصربه‌فرد» (هابرماس) در تاریخ بشریت گردید، چنین دولت ناب و تک قومی‌ای در هیچ جای دنیا وجود ندارد. تصفیه‌های تباری در رواندا، سودان و بوسنیا هرزگوینا موجب تراژدی‌های بزرگی برای انسانیت در تاریخ نزدیک دنیا گردیدند و پی‌آمد سیاسی آن را می‌دانیم.
از این‌رو، طرح ملت- دولت یگانه راه عاقلانه برای سازمان اجتماعی عادلانه در سرزمین ما است. ملت- دولت به معنای سازمان‌دهی اجتماعی و حقوقی مردم در چارچوب یک دولت شهروندان است. دولت شهروندان، محصول و مولود سازمان‌دهی حقوقی برابر تمام افرادی است که در یک قلمرو زندگی می‌کنند و با توسل به روندهای دموکراتیک به حاکمیت مشروعیت می‌بخشند. بندیک اندرسن (B. Anderson) بر این باور است که ملت‌های موجود، ناسیونالیسم‌ها و دولت‌های‌شان را به‌وجود نمی‌آورند، برعکس ناسیونالیسم‌ها ملت‌ها را می‌آفرینند. اگر چنین باشد پس باید ما هم ملت شهروندان را به‌وجود بیاوریم. ملتی که در دولت آن تمام افراد دارای حقوق و امتیازات برابر باشند، تنها ساختاری است که در آن می‌شود منازعات را به‌صورت صلح‌آمیز حل کرد و همزیستی مردم را در تنوع سازمان‌دهی کرد.
چنین دولتی نافی هویت‌های قومی و مذهبی مردم نبوده بلکه باید در چارچوب نظام دموکراتیک هویت‌های خردتر از هویت ملی شهروندی را به رسمیت بشناسد. ساختار کثرت قومی و تباری منبع لایزال تنوع زبانی و فرهنگی در کشور ما خواهد بود، مشروط بر این‌که کسی در پی یک سویه‌سازی و تک‌رنگ‌سازی جامعه با توسل به سلطه و منحل ساختن این تنوع به سود حاکمیت تباری نباشد.
این کشور، قلمرو جمهوری اسلامی افغانستان و ما همه شهروندان این جمهوری می‌باشیم. تقلیل افغانستان به سرزمین یک قوم و تلقی صریح و یا تلویحی از این دست، مغایر تلاش‌ها برای ایجاد ملت- دولت است. تقلیل‌گرایی قومی در تبیین ملت، برخاسته از نژادپرستی بیولوژیک با تبارزات شؤنیسم مدرن می‌باشد. برداشت نژادگرایانه از ملت به نفی افغانستان کثیرالقومی و ملت دموکراتیک می‌انجامد. افغانستان کثیرالقوم، چندزبانه و دموکراتیک بر بنیاد باور به داشتن یک ملت برخاسته از یک قرارداد سیاسی و حقوقی راه‌حل دموکراتیک و تنها راه پیشگری از گسست بیشتر اجتماعی است.
مردم این سرزمین دارای یک گذشته کهن‌اند. تاریخ اساطیری و غیراساطیری ما موید این امر است. آریانا (ایران) و خراسان گذشته‌ی مایند و افغانستان امروز ما. نفی گذشته، ما را مردمی فاقد تاریخ و از حوزه مردمان تمدن‌آفرین بیرون می‌کند. آن‌چه که در تلاش عدالت‌خواهی باید نفی شود، سلطه و شونیسم است و نه نفی امروز ما، چرا که نفی امروز فاجعه می‌آفریند، خانه مشترک ما را ویران می‌کند و شونیسم را با شونیسم پاسخ می‌دهد. آن‌چه ما امروز در پی آنیم ایجاد ملت- دولت بر بنیاد یک پیمان حقوقی و سیاسی است و این در افغانستان متحد و دموکراتیک ممکن می‌باشد.

۵٫ مصونیت نژادپرستان افغان و رویکرد دموکراتیک در کارزار مبارزه با راسیسم

در کشور ما هر روز برخی از سیاستمداران، تلویزیون‌ها و یا رسانه‌های دیگر به دلایل زبانی و قومی بر مردم افغانستان توهین و ناسزا روا داشته و خود را از حوزه قانون برون می‌دانند و برخی از مجریان و پاسداران قانون نیز از آن‌ها حمایت می‌کنند. اما تجربه کشورهای دموکراتیک و دستگاه‌های عدالت گستر آن‌ها از آن‌چه ما هر روز با آن روبه‌رو می‌شویم بسیار متفاوت است.
در فرانسه، خانم لیکلر (Leclère) سیاستمدار، عضو سابق حزب راست افراطی، جبهه ملی، به‌دلیل این‌که به خانم کریستیانه تاوبریا، عضو حزب سوسیالیت و وزیر عدلیه آن کشور توهین نژادی کرده بود، به نه ماه زندان، پنجاه هزار یورو جریمه نقدی و محرومیت پنج‌ساله از کاندیداتوری محکوم شد. افزون بر این حزب خانم یادشده، جبهه ملی، نیز به پرداخت سی هزار یورو جریمه نقدی ملزم گردید. لکلر، خانم تاوبریا سیاه‌پوست را که از گویانای فرانسوی می‌آید به میمون تشبیه کرده بود.
در کشور ما برخی از رسانه‌ها، هر روز به انسان‌ها به‌خاطر تعلق به تبار دیگری، توهین‌های باورنکردنی روا می‌دارند، اما به‌دلیل این‌که کسی به دولت قانون باور ندارد و دولت قانون نیز خود قانون‌شکن است، نه کرامت انسانی شهروندان و نه حریم خصوصی آن‌ها محفوظ می‌باشد.

اشتراک گذاري با دوستان :