چشم‌انداز منطقه‌گرایی در دهه تحول

- عباس فراسوـ رییس دوره‌ای گروه تحلیل و آگاهی افغانستان و استاد دانشگاه قسمت اول

صورت مساله
آقای الهام غرجی، چند روز پیش در روزنامه ۸صبح بحثی را تحت عنوان امنیت و همکاری‌های منطقه‌ای مطرح کرد. با توجه به اهمیت این بحت، جا دارد که به آن بیشتر پرداخته شود. با شکست جهان دوقطبی و سیستم امنیتی جنگ سرد، مناسبات بین‌المللی وارد موج دوم منطقه‌گرایی شد که تحت نام منطقه‌گرایی جدید مطرح است. بعد از ۱۹۸۰ میلادی سیستم‌ها و نظام‌های منطقه‌ای عرض وجود کرد؛ اما کشورهایی مثل افغانستان در نظام‌های منطقه‌ای نیز نتوانست جایگاه با عزت داشته به ثبات سیاسی دست پیدا کند. افغانستان هم در نظام جهانی جنگ سرد و هم در نظام‌های منطقه‌ای نوظهور قربانی شد و به ثبات و امنیت دست یافته نتوانست. اما پس از ۱۱ سپتامبر، افغانستان دوباره در محراق توجه بین‌المللی قرار گرفت و افغانستان جدید ظهور کرد؛ ولی هنوز به ثبات سیاسی دست نیافته و جایگاه آن در منطقه نامشخص است.
این در حالی است که مساله امنیت و همکاری‌های منطقه‌ای در کنار همکاری‌های بین‌المللی و مشروعیت حکومت در داخل، یکی از فکتورهای ثبات در آینده افغانستان تعریف می‌شود. به لحاظ جغرافیایی افغانستان آسیای میانه را به جنوب آسیا و خاورمیانه وصل می‌کند و می‌تواند به‌عنوان پل ارتباطی در منطقه قلب آسیا عمل کند. اما تاکنون شرایط برای آن مهیا نیست که افغانستان بتواند عملا آسیای میانه را به جنوب آسیا وصل کند. چون وضعیت منطقه هنوز برای همکاری‌های گسترده مساعد نیست. به‌عنوان مثال خط لوله گاز تاپی هنوز به بهره‌برداری نرسیده و نگرانی شدید امنیتی در کمربند شمالی پاکستان پابرجا است. پروژه کاسا-۱۰۰۰ و بند راغون عملا با مشکلات سیاسی مواجه است. محموله‌های افغانستان هنوز نمی‌تواند مسیر پاکستان را عبور کرده به بنادر هند رفته بارگیری کند.
در حالی که تبادل تجاری و ترانزیتی میان افغانستان و آسیای میانه بسیار ناچیز است. افزون بر آن، مسیر افغانستان- تاجیکستان- چین و مسیر افغانستان- بحیره خزر-بحیره سیاه به‌منظور دست یافتن به بنادر پوتی و باتومی باید جدی‌تر دنبال شوند. سرنوشت دست یافتن افغانستان به چابهار و گوادر نیز نامشخص است. در عین زمان، افغانستان زیرساخت‌های لازم را برای وصل منطقه نیز ندارد.
این در حالی است که هنوز یک فهم سیاسی مشترک برای همکاری‌ها در منطقه شکل نگرفته است و موانع همکاری‌های چندجانبه هنوز محکم است. یکی از این موانع رقابت‌ها و مخاصمت‌های دوجانبه در منطقه است و سبب شده است تا همکاری‌ها شکل نگیرد و با تهدیدات مشترک مقابله همه‌جانبه نشود. در جنوب آسیا به‌دلیل رقابت دوجانبه هند و پاکستان نه تنها که سازمان سارک نتوانست منجر به همگرایی قوی منطقه‌ای شود بلکه این رقابت دوجانبه تاثیرات امنیتی فزاینده در جنوب آسیا به بار آورد. در حوزه خلیج فارس رقابت‌های ایدیولوژیک ایران و عربستان سعودی و نیز رقابت ایران و ترکیه سبب شد که همگرایی منطقه‌ای شکل نگیرد و سازمان ایکو به اهداف خود دست نیابد. در حوزه آسیای میانه، رقابت‌های دوجانبه میان پنج جمهوری آسیای میانه و نیز رقابت امریکا، چین و روسیه مانع شکل‌گیری همگرایی منطقه‌ای شده است. در نهایت موانع سیاسی- امنیتیِ فراروی همکاری‌های اقتصادی حل‌ناشده باقی مانده است.
در حالی‌که تروریزم این منطقه را تهدید می‌کند و امنیت منطقه‌ای بسیار آسیب‌پذیر است، اما اجماع سیاسی در سطح منطقه برای مبارزه با تروریزم نیز به‌وجود نیامد. همه تروریزم را محکوم می‌کنند ولی واقعیت این است که تمام کشورها آن را تهدید یکسان برای منافع خود تلقی نمی‌کنند. روسیه از ثبات افغانستان حمایت می‌کند و اما بی‌ثباتی افغانستان را تهدید مستقیم برای خود قلمداد نمی‌کند؛ چین از ثبات افغانستان حمایت می‌کند اما مشخص نیست که چقدر دیدگاه موافق با حکومت افغانستان دارد.
کشورهای آسیای میانه عملا در وضعیت فعال در جهت تعریف ثبات در منطقه قرار ندارند. در حالی‌که پناهگاه‌های طالبان در پاکستان پابرجا است و از آن‌جا سازمان‌دهی و تجهیز می‌شوند و تهدید مستقیم برای آسیای میانه نیز می‌باشند. گروه‌های افراطی از جنوب آسیا تا شاخ افریقا و خاورمیانه در حال گسترش است. پس ما با دو مساله مواجه هستیم، یکی همکاری کشورها برای ثبات در افغانستان و دوم اجماع برای همکاری‌های منطقه‌ای که افغانستان بخشی از آن می‌باشد.
حقیقت این است که همکاری چندجانبه منطقه‌ای که ثبات را در منطقه و افغانستان حمایت کرده سبب شکل‌گیری همکاری‌های اقتصادی شود، هنوز ضعیف است. بنابراین، افغانستان در دهه تحول چه رویکردی را باید در نظر داشته باشد تا از یک طرف به ثبات افغانستان در محیط منطقه‌ای کمک کند و از طرف دیگر، منجر به شکل‌گیری یک اجماع سیاسی در منطقه برای همکاری‌های بیشتر امنیتی- اقتصادی شود؟

افغانستان در ادبیات سیاسی

در ادبیات سیاسی جایگاه افغانستان در چارچوب‌های منطقه‌ای روشن نیست؛ گاهی افغانستان بخشی از جنوب آسیا و گاهی بخشی از آسیای میانه و یا خاورمیانه به تصویر کشیده می‌شود. براساس تیورهای منطقه‌گرایی، اگر فرض کنیم که منطقه‌گرایی استوار بر همکاری‌های سازمانی (تیوری کارکردگرایی)، قرابت‌ها و تعاملات فرهنگی-تاریخی (تیوری تعاملی- ارتباطی/ جامعه امنیتی)، همکاری‌های میان- حکومتی در حوزه مشخص (تیوری میان-حکومتی) و یا وابستگی‌ها و تاثیرات متقابل امنیتی (تیوری مجموعه امنیتی) می‌باشد، در این صورت افغانستان بخش کدام منطقه خواهد بود؟ هرچند در روایت‌های سیاسی سال‌های اخیر تلاش می‌شود تا افغانستان براساس ادبیات قرن نزده تعریف شود؛ یعنی افغانستان یک نقطه حایل میان حوزه‌های امنیتی منطقه‌ای است و ضرورتا بخشی از مجموعه‌های امنیتی نمی‌تواند تعریف شود. پیامد این تعریف آن است که امنیت و ثبات افغانستان بر امنیت و ثبات منطقه تاثیر ندارد و افغانستان می‌تواند محل صدور بحران منطقه باشد؛ بدون آن‌که بر امنیت و ثبات منطقه تاثیر منفی بگذارد.
اما تعریف بدیل این است که افغانستان بخش جدایی‌ناپذیر منطقه قلب آسیا به‌شمول آسیای میانه، جنوب آسیا و منطقه خلیج فارس است و امنیت و ثبات افغانستان بر امنیت و ثبات منطقه تاثیر می‌گذارد. به عبارت دیگر، بدون یک افغانستان امن و با ثبات، یک منطقه امن و با ثبات نیز وجود نخواهد داشت. براساس تیوری کارکردگرایی در مطالعات منطقه‌ای، عمده‌ترین نهادهایی که کارکرد معطوف به منطقه‌گرایی تولید می‌کند، سازمان‌های منطقه‌ای می‌باشد. افغانستان عضو سازمان سارک، ایکو و کریک می‌باشد و بنابراین، بخشی اجتناب‌ناپذیر منطقه بزرگ قلب آسیا است. براساس تیوری تعاملی- ارتباطی افغانستان مشترکات عظیم تاریخی- فرهنگی- اجتماعی- اقتصادی با خاورمیانه، آسیای میانه و جنوب آسیا دارد و بنابراین، بخشی جدایی‌ناپذیر این مناطق است.
براساس تیوری میان- حکومتی، افغانستان رابطه دوجانبه بسیار تاریخی حساس با تمام کشورهای منطقه دارد. براساس تیوری مجموعه امنیتی، افغانستان از یک طرف در مجموعه امنیتی جنوب آسیا شامل است و از آن متاثر است و از همین‌گونه در مجموعه‌های امنیتی حوزه خلیج و آسیای میانه نیز شامل می‌باشد. به‌عنوان مثال، هم در چارچوب رقابت‌های دوجانبه قدرت‌های منطقه‌ای و هم به‌دلیل تهدیدات تروریزم، بنیادگرایی، مواد مخدر و پروسه‌های اجتماعی شامل دینامیزم امنیتی منطقه بزرگ قلب آسیا است. علاوه بر این، حضور امریکا و ناتو در افغانستان، در نفس خود بر دینامیزم محاسبات منطقه‌ای تاثیر گذاشته است و این بدان معنا است که افغانستان نقطه بسیار حساس ژیواستراتژیک منطقه قلب آسیا است. پس بی‌دلیل نمی‌توان افغانستان را براساس ادبیات قرن نزده یک منطقه حایل و بی‌معنا تلقی کرد.
بنابراین، در شرایط امروز نمی‌توان مناسبات منطقه‌ای افغانستان را براساس ادبیات قرن نزده بررسی کرد. شرایط امروز نیاز به فهم سیاسی جدید از مناسبات بین‌المللی و منطقه‌ای دارد و دیپلوماسی دوجانبه جایش را به دیپلوماسی چندجانبه کم‌کم خالی کرده است. به‌خصوص برای کشورهای ضعیفی مثل افغانستان، بهترین دیپلوماسی ایجاد چارچوب‌های جمعی است تا از منابع خود دفاع کرده یک محیط منطقه‌ای امن را بتواند برای خود تعریف کند: اول، چارچوب‌های جمعی موقف مناسب‌تری برای دفاع از منافع کشورهای ضعیف فراهم می‌کند که مزیت بیشتر از یک میز دوجانبه دارد. دوم، با ایجاد چارچوب‌های جمعی نوعی الزامیت گروهی در برابر بعضی از بازیگران وضع می‌شود و این‌گونه راه برای کارهای عملی فراهم می‌شود. سوم، روایت‌ها و گفتمان‌های امنیتی از انحصار یک بازیگر بیرون می‌شود و به آن هویت جمعی داده شده و فرصت مشارکت در تعریف تهدیدات مشترک برای همه ایجاد می‌شود. چهارم، در چارچوب جمعی زمینه برای توسعه فرصت‌های مشترک و جمعی برای همکاری‌های بیشتر فراهم می‌شود و این یک مزیت نه تنها برای کشورهای ضعیف و قربانی می‌باشد بلکه برای کل منطقه زمینه دیالوگ فراهم می‌شود. اما همه این‌ها به ظرافت‌ها و مجموعه سناریوهای دقیق برای اجرا وعمل نیازمند است. به‌عنوان مثال، در صورت اراده سیاسی لازم از سوی دولت افغانستان، پروسه استانبول- قلب آسیا می‌تواند این زمینه را برای افغانستان ایجاد کند.

تلاش‌هایی برای همکاری‌های منطقه‌ای

در منطقه قلب آسیا دیپلوماسی براساس سنت دوجانبه سامان یافته است و درک رویکرد و آجندای جمع‌گرایانه کم‌تر قابل درک و فهم است. افغانستان به‌صورت تاریخی روابط دوجانبه با کشورهای منطقه داشته است؛ ولی در چارچوب چندجانبه نیز تلاش‌های مشخصی انجام گرفته است. این تلاش‌ها در سه جهت انجام شده است. ۱) عضویت در سازمان‌ها و کنفرانس‌های منطقه‌ای مثل سارک، کریک و شانگهای، ریکا و سیکا و دیالوگ همکاری‌های آسیا؛ ۲) تاسیس پروسه‌های چندجانبه مثل افغانستان-پاکستان- ترکیه، افغانستان- پاکستان- ایران، افغانستان- پاکستان- تاجیکستان، افغانستان- پاکستان- روسیه- تاجیکستان، افغانستان- پاکستان-چین، افغانستان- ایران- تاجیکستان، و افغانستان- هند- امریکا در زمره تلاش‌های برای راه‌حل‌های منطقه‌ای جهت تقویت همکاری‌ها بود. ۳) در نهایت، ایجاد پروسه استانبول- قلب آسیا به رهبری و محوریت افغانستان اما با اجندای منطقه‌ای است که در شش جهت مثل مبارزه با ترویزم، مبارزه با مواد مخدر، مبارزه با حوادث طبیعی، ایجاد زیرساخت‌های منطقه‌ای، توسعه تجارت و سرمایه‌گذاری و آموزش فعالیت می‌کند. در واقع، این شش تدبیر برای اعتمادسازی میان کشورهای قلب آسیا می‌باشد که از نوامبر ۲۰۱۱ شروع به کار کرد. در کنار آن تلاش برای تاسیس راه‌های ترانزیتی و انتقال انرژی در منطقه مورد توجه بوده است.
همکاری‌های منطقه‌ای در سیاست خارجی افغانستان از طریق روابط دوجانبه، حضور در سازمان‌های منطقه‌ای و ایجاد پروسه‌های چندچانبه و چارچوب‌های جمعی جدید دنبال شده است. اما همواره یک ابهام استراتژیک در سیاست افغانستان مطرح بوده است این‌که آیا برای همکاری‌های منطقه‌ای یک رویکرد اقتصادی مناسب است یا این‌که یک رویکرد امنیتی پاسخگو است؛ و یا هم یک رویکرد ترکیبی. تمرکز بر پروژه‌های تاپی، کاسا- ۱۰۰۰، موافقت‌نامه تجارتی میان افغانستان- پاکستان- هند و باز کردن دهلیز ترانزیتی به بحیره سیاه، چین و چابهار استوار بر رویکرد اقتصادی است. اما ایجاد پروسه‌های چندجانبه و پروسه استانبول- قلب آسیا تمرکز بر ثبات افغانستان و منطقه دارد. اما با مطرح شدن خروج نیروهای خارجی از افغانستان دیدگاه امنیتی وجه غالب به خود گرفت و این سوال مطرح شد که نقش منطقه در آینده افغانستان چه خواهد بود.
در سال‌های اول سقوط طالبان این خوش‌بینی در سیاست خارجی افغانستان وجود داشت که براساس ایجاد وابستگی‌های اقتصادی می‌تواند به همکاری و ثبات در سطح منطقه کمک کرد. اما در عمل، مشاهده شد که موانع سیاسی بزرگ‌تر و جدی‌تر از آن است که در کوتاه‌مدت از طریق همکاری‌های اقتصادی مرفوع گردد. به‌خصوص در منطقه قلب آسیا همگرایی اقتصادی دشوار است و اما می‌توان برای همکاری‌های اقتصادی تلاش کرد.
افزون بر آن، افغانستان باید یک سناریوی دوگانه را در دیپلوماسی منطقه‌ای خود در خصوص امنیت و ثبات منطقه دنبال می‌کرد. سناریوی دوجانبه به‌صورت سنتی وجود داشت؛ اما طرح یک سناریوی چندجانبه در یک منطقه به‌شدت چندپارچه و متخاصم دشوار بود و مهارت‌های بالای دیپلوماتیک و منابع مالی قابل ملاحظه‌ای را لازم داشت. پروسه استانبول- قلب آسیا براساس همین منطق به‌وجود آمد. اما هیچ گاهی یک فهم مشترک و واحد از مساله در داخل حکومت افغانستان شکل نگرفت و به تبع هماهنگی‌های بروکراتیک و بسیج سازمانی در سراسر حکومت نیز ضعیف باقی ماند.

آجندای منطقه‌ای افغانستان در دهه تحول

در سیاست خارجی افغانستان نباید منافع ملی براساس مرزهای سیاسی- حقوقی قابل فهم باشد؛ بلکه منافع ملی فراتر از مرزهای سیاسی- حقوقی باید تعریف گردد. اما شرط اساسی این است که تغییر در دیپلوماسی افغانستان نه به لحاظ موضوع بلکه به لحاظ روش به‌وجود آید. یک دیپلوماسی غیرروشمند و بدون سناریو عمق بیهودگی و درماندگی یک دولت را نشان می‌دهد. مهم‌ترین نکته روشمندسازی دیپلوماسی و ایجاد یک دیپلوماسی با سناریو و با جزییات اجرایی در دهه تحول می‌باشد. نکته استراتژیک این است که افغانستان، بر خلاف ادبیات جنگ سرد و قرن نزده، از یک طرف بخشی از منطقه در چارچوب یک جامعه امنیتی تعریف شود از طرف دیگر به مثابه یک فرصت مشترک در منطقه برای توسعه اقتصادی تلقی گردد. بنابراین، در کلیت، منافع منطقه‌ای افغانستان در محیط منطقه‌ای حداقل در چهار عرصه اقتصادی، امنیتی، سیاسی و اجتماعی- فرهنگی قابل فهم است.
امنیت باید به آجندای جمعی در منطقه تبدیل شود. برای این هدف، حمایت و تقویت چارچوب‌هایی که بتواند معضلات منطقه‌ای را به آجندای جمعی و عمومی تبدیل کند تا مساله امنیت و شبکه‌ها و سازمان‌های تروریستی از وزیرستان شمالی تا دره فرغانه و از عراق و سوریه تا سینگیانگ به مثابه تهدید مشترک در منطقه تعریف شوند، یک موضوع مهم است. دیالوگ سیاسی در چارچوب پروسه استانبول- قلب آسیا یکی از چارچوب‌ها برای تعریف آجندای مشترک منطقه‌ای است و افغانستان و کشورهای منطقه می‌توانند از این طریق آجندای منطقه‌ای را طرح کنند. هرچند منافع متضاد در منطقه زمینه را برای تعریف آجندای مشترک سخت ساخته است اما فورم دیالوگ سیاسی که بتواند زمینه را برای بحث بالای تهدیدات مشترک مساعد سازد، تقویت و حمایت شود.
اعتمادسازی و حل مشکلات دوجانبه و تغییر در روابط دوجانبه می‌تواند یکی از اولویت‌های سیاست خارجی در هه تحول باشد. تدابیر اعتمادسازی در پروسه استانبول- قلب آسیا برای همین هدف می‌باشد. به‌عنوان مثال، مشکل افغانستان و پاکستان هنوز پیچیده است؛ گروه‌های تررویستی از سوی سازمان‌های استخباراتی منطقه حمایت می‌شوند و از مردم افغانستان قربانی می‌گیرند. از جانب دیگر، روابط سیاسی و اقتصادی افغانستان با کشورهای آسیای میانه در حد مطلوب نیست و روابط با کشورهای عربی در یک چارچوب معنادار هنوز تعریف نشده است. بنابراین، سیاست اعتمادسازی و حل معضلات و تعمیق روابط در دهه تحول به ثبات افغانستان کمک می‌کند.
در کنار ابعاد سیاسی و امنیتی در منطقه، همکاری اقتصادی اجتناب‌ناپذیر است. تلاش برای موفقیت پروژه تاپی، کاسا-۱۰۰۰ و خط آهن ترکمنستان- افغانستان- تاجیکستان و سایر پروژه‌های اقتصادی برای افغانستان و منطقه حیاتی‌اند. انتقال انرژی از آسیای مرکزی به جنوب آسیا، وصل خلیج فارس و بحیره خزر به آسیای میانه و چین، و وصل افغانستان به طرح‌های کلان اقتصادی در منطقه از اهمیت استراتژیک برخوردار است. همین طور ایجاد ساحه آزاد تجارتی، اتحادیه‌های اقتصادی و بازرگانی، و مارکیت‌های مشترک در سیاست منطقه‌ای اهمیت حیاتی دارند. بنابراین، از یک طرف باید دیدگاه تخصصی نسبت به همکاری‌های اقتصادی در سیاست خارجی لحاظ شود و از طرف دیگر برای رفع موانع سیاسی چارچوب دیالوگ‌های سیاسی و اعتمادسازی فعال باشد.
مساله مهم دیگر تبادلات فرهنگی و روابط مردم با مردم در این منطقه است تا جامعه تصوری منطقه‌ای در بعد اجتماعی و فرهنگی در بلندمدت ایجاد شده ارزش‌های مشترک سیاسی شکل بگیرد. اما در کنار مسایل منطقه‌ای، افغانستان باید از نظر داخلی نیز برای همکاری‌های منطقه‌ای آمادگی لازم را داشته باشد. به‌عنوان مثال، حل معضل فساد در گمرکات و بنادر تجارتی افغانستان و توسعه ظرفیت‌های بارگیری بنادر، ایجاد زیرساخت‌ها درداخل افغانستان برای وصل منطقه حیاتی است
ادامه دارد…

اشتراک گذاري با دوستان :